X
تبلیغات
جبهه فرهنگی مکتب عاشورا - شهید و شهادت
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
همز مان با نیمه شعبان  تابلوی ۱۲  در ۴ متری جبهه فرهنگی مکتب عاشورا با همکاری فرماندهی محترم سپاه فجر ،مدیرمحترم حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس سپاه فجر  و شهرداری محترم منطقه ۹ در شیراز  بعد از تقاطع غیر هم سطح امام حسن مجتبی (ع) بر روی بلوار امیر کبیر کمر بندی شیراز به سمت احمدآباد پشم شیشه نصب شد

و اولین بنر آن مربوط به شهدای احمدآباد پشم شیشه و تعدادی دیگر از شهدای محلات اطراف بر روی تابلو نصب شد.

با تشکر از کلیه عزیزانی که ما را در نصب این تابلو یاری نمودند بالاخص برادر بزگوارمان محمد بانشی

م جبهه فرهنگی مکتب عاشورا


برچسب‌ها: جبهه فرهنگی مکتب عاشورا, شهداء
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
شهید ذبیح اله عالی به خاطر بضاعت خوب مالی که داشت در یک درخواست کتبی از سپاه محل کارش خواست تا حقوق او را به اندازهٔ ۲۰۰۰ تومان (درسال ۶۱) از اصل حقوقش کسر وصرف کمک به جبهه نمایند. این درحالی که در آن دوران حقوق پاسداران از ماهی ۳۰۰۰تومان تجاوز نمی‌کرد.

 متن نامه:

بسمه تعالی

به: كارگزینی سپاه ساری

از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: كسر نمودن حقوق ماهیانه

محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هكتار زمین زراعتی آبی و خشكه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد. لذا درخواست می نمایم كه در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائید. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.

آمین ذبیح الله عالی

نامه مذکور نمونهٔ خوبی می‌تواند باشد برای سنجش رفتار کسانی که امروز در ادارات ونهادهای دولتی حقوق دریافت می‌کنند، وگاهاً وعموماً از دریافت های ماهیانه خود ناراضی بوده وعملاً ادارات دولتی را میدان مسابقه‌ای کرده‌اند برای کار کمتر ودریافتی بیشتر!!


برچسب‌ها: شهید, ذبیح اله, عالی
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزي  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!



ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

روزگاری کنار قبور شهدا پر بود از مادران شهدا. بی هیچ لطمه ای به حجاب، هنرمندانه چادر به کمر می بستند و با وسواس، از آن وسواس های مادرانه عکس ها را جا به جا می کردند، از قبور خاک می گرفتند، وسایل داخل ضریح آلومینیومی را مرتب می کردند، شمعدانی به وسایل اضافه می کردند، زیلو پهن می کردند، مفاتیح می خواندند، زندگی می کردند آنجا. ماهرانه دبه های کوچک شان را جایی میان شاخ و برگ درختان مخفی می کردند، که هفته بعد ۲ ساعت دنبال یک دبه نگردند! بعضی شان دسته دبه ها را با زنجیر قفل می کردند به جایی، به چیزی! دبه را آب می کردند، سنگ قبور را می شستند و دست می کشیدند روی نوشته قبرها. جوری که انگار دارند بچه شان را ناز می کنند. می رفتی اگر کنارشان، دعوتت به چای می کردند و احیانا نان و پنیری. خاطره ای. آه! کم شده اند این صحنه ها، چرا که خیلی سریع دارند از میان ما می روند. مادران شهدا «امثال و حکم» جمهوری اسلامی اند. به نظام فرزند دادند و عاشقانه پای این تقدیم نشستند. دلرباترین میراث فرهنگی جمهوری اسلامی، زنبیل سرخی است که گنجایش عشق را داشت. یک شکلات، شکم تمام مورچه های قطعه ای از بهشت زهرا را پر می کند. مورچه ها شب جمعه ها دل شان تنگ می شود برای مادران شهدایی که دیگر در میان شان نیستند. مورچه ها از داخل قبر شهدا بیرون می آیند به این امید که مادران شهدا را ببینند، اما ۵ شنبه به غروب آفتاب نزدیک می شود و مادر شهید پاکدامن نیست که نیست. مثل «ننه علی». مثل آن مادر شهیدی که روی سنگ مزار پسرش، دقیقا روی اسم شهید، گندم می ریخت تا سفره پرندگان باشد. حالا هر هفته ۵ شنبه آواز گنجشک ها بوی غم می دهد. مورچه ها معتقدند: مادر که برود، هر شهیدی گمنام می شود! آهای آدم ها! تا آنها بودند، این سنگ ها را خاک نمی گرفت.

******

لای یک درخت، دبه ای می شناسم که الان ماه هاست کسی به آن دست نزده.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
وصیتنامه شهید «ابراهیم شمس‌عزت»
 

بقایای پیکر مطهر شهید ابراهیم شمس عزت که بعد از 27 سال از طریق تبادل اجساد عراقی با شهدای ایرانی به ایران و زادگاهش، شهرستان استهبان منتقل شد و هم‌چنین  مراسم پرشکوه تشییع پیکر این شهید که در روز ظهر عاشورای حسینی برگزار گردید.

متولد: استهبان، ۱۳۴۵

مسئولیت: فرمانده بسیجی دسته

حضور در جبهه: ۶۰۰ روز در چهار بار اعزام

تاریخ شهادت: 25/12/1363در هجده سالگی در عملیات «بدر»


برچسب‌ها: شهید, ابراهیم, شمس عزت

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط ‌شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدی‌اصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشه‌ای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.

بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.

شهیدان «سعید و علی حمیدی‌اصیل» برادرانی بودند که در عملیات «کربلای 4» آسمانی شدند.

* چند سؤال شهید از مردم

در بخشی از وصیت‌نامه شهید «سعید حمیدی‌اصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.

آن چرا که می‌خواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمی‌کنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».

تا کی می‌خواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبهه‌ها از جان خود می‌گذرند؛ تا کی می‌خواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی می‌خواهید بدون رعایت حجاب در خیابان‌ها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبهه‌ها از گناهانی که در خلوت مرتکب شده‌اند، نیمه‌های شب ناله می‌کنند.

مبادا به جبهه‌ها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.




برچسب‌ها: شهید
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهداء در کلام مقام معظم رهبری:

 



ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

در روز برگشت ما دوربینی پیدا کردیم که فیلمبرداری نوع VHS بود که در نوع خودش جدید بود. در این فیلم منافقین از مرحله آماده سازی از عراق قدم به قدم فیلمبرداری کرده بودند.


برچسب‌ها: عملیات, مرصاد

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

دست منافقین از همان اول برای آقا رو شده بود

 نکته قابل توجه این بود که مقام معظم رهبری در همان روز اول و ساعت اول متوجه این مسئله شدند در حالی که ما پس از انجام عملیات و با به دست آوردن مدارکی از دشمن پی بردیم که هدف اصلی آن‎ها از این عملیات تهران بود.


برچسب‌ها: عملیات, مرصاد

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

ظهر بود که به «شهیدآباد»* رسیدم. هیچکس را نمی­شناختم اما به هیچ وجه احساس غربت نمی­کردم! اگر چه دومین روز از فصل تابستان بود اما هوا آنقدر آزاردهنده به نظر نمی­رسید. مجبور بودم در گلزار شهدا که در سمت راست ورودی روستا واقع شده بود صبر کنم تا با خنک شدن هوا، اهالی به آنجا بیایند.
فرصت خوبی بود تا سنگ قبرهای شهدا را تک به تک و با دقتی وسواس­گونه نگاه کنم.
از 42 شهید روستا، نام خانوادگی 32 شهید «اکبری» بود. چیزی که سخت مرا به فکر فرو برد! در این میان، نورمحمد اکبری و علیرضا اکبری جوان­ترین شهدای شهیدآباد بودند که همچنان 16 ساله باقی مانده بودند! همان چیزی که شهید مرتضی آوینی گفت. «پندار ما این است که ما مانده­ایم و شهدا رفته­اند اما حقیقت آن است که شهدا مانده­اند و زمان ما را با خود برده است!»
نورمحمد و علیرضا هر دو در جبهه شلمچه شهید شده بودند اما هزار افسوس که پیکر علیرضا دیگر هیچگاه به وطن بازنگشت. راستی این را هم بگویم که میانگین سنی شهدای روستای شهیدآباد نزدیک به 20 سال است.
2 ساعت بعد...
حدود ساعت 4 بعدازظهر، پیرزنی سالخورده، لنگ لنگان از روستا به سمت گلزار شهدا می­آمد. او با هر زحمتی که بود خود را به یکی از قبرها رساند. دست به زانو گذاشت و به زحمت تمام نشست. او با انگشتان پینه بسته­اش گرد و غبار نشسته بر قبر را پاک و چیزی زیر لب زمزمه می­کرد و در نهایت، خم شد و سنگ قبر را بوسید...
آرام به سمتش رفتم و سلام کردم. فرصت خوبی بود تا زمان آمدن اهالی روستا، من و او کنار هم بنشینیم و قدری درد دل کنیم! بانوی سالخورده روستای شهیدآباد به گفته خودش حدود 70 سال سن داشت. او با لبخند گفت که هنوز جوان است و سرزنده­تر از صد جوان امروزی است. وقتی متوجه شد که خبرنگارم و از شیراز به آنجا آمده­ام بسیار خوشحال شد اما در عین حال، حاضر نشد اسمش را برایم بگوید! پیرزن سالخورده گفت که من شهید ندارم و می­ترسم با گفتن اسمم، به مادر شهدا بر بخورد!
از او پرسیدم که مگر حسن [حسن سلمانی -
همان شهیدی که پیرزن سالخورده بر قبرش نشسته بود] پسرت نیست؟ پیرزن گفت: پسرعمه­ام است اما مثل پسر خودم، دوستش دارم.از بَس باایمان و باتقوا بود و همیشه به من سر می­زد. او گفت که اگر چه پسر خودش هم جانباز شیمیایی است اما افتخار شهادت نداشته است!
این بانوی شهیدآبادی که بعدها متوجه شدم نامش خاور یوسفی است سختی­های زندگی خود و اهالی روستا را با مصائب ائمه اطهار (ع) مقایسه کرد و در عین حال گفت که سختی­های ما کجا و سختی­های ائمه (ع) کجا!
او با دو دستش به مزار شهدای روستا اشاره کرد و گفت: آدم وقتی به اینجا می­آید لذت می­برد. من مطمئن هستم هر کس شهدا را جار بزند، خدا رویش را پس نمی­زند.
هیچ مردی در روستا ندیدم!
با گذشت دقایقی، اندک اندک می­شد از دور، دسته دسته اهالی روستا را دید که به گلزار شهدا می­آیند که در این میان، سهم زنان و دختران بیش از پسران و مردان بود. چند دقیقه­ای گذشت. مردی میانسال با خانواده­اش به گلزار شهدا آمدند. دیداری کوتاه با آنها، سرآغاز یک دوستی و همراهی خوب شد. نامش علی­اکبر و بازنشسته امور عشایری بود.
او که در جریان سفر چند ساعته من به شهیدآباد، مشاوری بسیار ارزشمند برایم بود در جریان گفت­وگویی که با او داشتم گفت که روستای شهیدآباد یک خانواده چهار شهیدی [محمد شفیع، نورالدین، هدایت­الله و عین­الله اکبری – فرزندان یدالله] یک خانواده سه شهیدی [آیت­الله، امان­الله و فرج­الله اکبری – فرزندان پرویز]، پنج خانواده دو شهیدی و 25 خانواده تک شهیدی دارد.
اکبری یادآور شد: اهالی روستا عشایر کوچ­رویی بوده­اند که در سال 1350 در این منطقه اسکان یافته­اند. نام نخست این روستا «چم بیان» بوده است که در سال 62 و در جریان سفر آیت­الله مهدوی کنی، به لحاظ تعداد زیاد شهدا، به عنوان روستای نمونه کشوری انتخاب شد و نام آن به «شهیدآباد» تغییر یافت.
او جمعیت کنونی روستا را حدود 150 خانوار با جمعیت حدود 800 نفر برشمرد و گفت که 80 خانوار از این تعداد، عشایر هستند.
اکبری خاطرنشان کرد: شهیدآباد در دوران جنگ حدود 180 خانوار داشت که برخی از آنها از روستا مهاجرت کردند.
اکبری که خود از یادگاران دوران هشت سال دفاع مقدس است با بیان اینکه تقریباً همه خانواده­های شهیدآباد یا خانواده شهید و یا خانواده آزاده، جانباز و ایثارگر هستند تصریح کرد: این روستا علاوه بر داشتن 42 شهید، 5 آزاده و 52 جانباز دارد که یکی از جانبازان [ولی­الله اکبری] از ناحیه دو چشم مشکل بینایی دارد.
او همچنین به علاقه شدید آیت­الله حائری شیرازی نماینده پیشین مقام معظم رهبری در فارس به اهالی این روستا اشاره کرد و یادآور شد: ایشان در دوران دفاع مقدس، در یکی از سفرهایش به شهیدآباد گفتند که «من هیچ مردی در روستا ندیدم» [چرا که همه به جبهه رفته بودند.]
در جریان صحبتی که قدم­زنان در گلزار شهدای شهیدآباد با علی­ اکبری داشتم او با انگشت به قبر دو شهید اشاره کرد و یادآور شد: هر دو آنها در کنار خود من، شهید شدند.
او در همین رهگذر به قبر شهید عبدالمطلب اکبری [فرزند محمدقلی] اشاره کرد و گفت: عبدالمطلب متولد سال 43 و کر و لال بود که در سال 66 در شلمچه شهید شد. او در عین حال که کر و لال مادرزاد بود اما در جبهه قبل از اینکه بچه­ها متوجه زوزه خمپاره شوند متوجه می­شد و روی زمین دراز می­کشید و با دست به بچه­ها اشاره می­کرد که بخوابید!
اکبری افزود: عبدالمطلب قبل از رفتنش به جبهه، به گلزار شهدای روستا آمد و با علامت × تأکید کرد که بعد از شهادتش، اینجا، به خاک سپرده شود و دقیقاً همین جا هم به خاک سپرده شد.
با شنیدن این جمله، سکوتی سخت سراپای وجودم را فرا گرفت تا جایی که قدرت قدم برداشتن نداشتم. با خود اندیشیدم، در سرزمینی که مردانش برای شهادت، در نوبت می­ایستند و جا رزرو می­کنند، دشمنان و بدخواهان، سودای تجاوز به این خاک را به گور خواهند برد...
سخنان من و علی اکبری هنوز به پایان نرسیده بود که پسربچه شهیدآبادی که به گلزار شهدا آمده بود با صدای بلند همه را به حضور در مراسم زیارت «عاشورا» در جوار بارگاه ملکوتی شهدا دعوت کرد.
علی اکبری به من گفت از آنجا که هوای روستا در فصل­های پاییز و زمستان سرد است با مساعد شدن هوا، بعدازظهر هر پنجشنبه مراسم زیارت عاشورا در گلزار شهدا برگزار می­شود.
او همچنین یادآور شد که سال­هاست، مراسم گرامیداشت یاد و نام شهدای روستا، هفتم تیرماه هر سال برپا می­گردد.
پشیمان نیستم
بعد از آیین زیارت، هر چه صبر کردم تا شاید پدر و مادر شهیدان محمد شفیع، نورالدین، هدایت­الله و عین­الله اکبری به گلزار شهدا بیایند، صبرم بی­نتیجه ماند!
بسیار دوست داشتم آنها را ببینم و چند جمله­ای همکلامشان شوم. بدون تعارف، این را برای خودم افتخار می­دانستم. سراغشان را از علی اکبری گرفتم. او گفت: حاج یدالله [پدر شهیدان] بیمار است و مادر شهدا هم پادرد شدید دارد، احتمالاً به خاطر همین، این هفته نتوانسته­اند به گلزار شهدا بیایند.
به اکبری گفتم: این که کار سختی نیست. اگر ایرادی ندارد ما به خانه ایشان برویم! و او هم درخواست مرا پذیرفت... کوچه پس­کوچه­های روستای شهیدآباد را گذراندیم تا به خانه­ای خشتی رسیدیم. علی اکبری در زد و از آنجا که مثل من غریبه نبود، با باز شدن در وارد خانه شد. بعد از دقایقی، من را نیز به خانه دعوت کرد. با گذر از راهرویی باریک، وارد حیاطی کوچک شدیم که تنها چند درخت را در خود جای داده بود. با راهنمایی اکبری وارد اتاق پذیرایی شدیم. اتاق اگر چه کوچک به نظر می­رسید اما سر تا پای اتاق با عکس­ها و نقاشی­های امام (ره)، مقام معظم رهبری و شهدای خانواده تزیین شده بود.
با گذشت دقایقی بانویی سالخورده،
لنگ لنگان اما سبکبال وارد اتاق شد. از جا بلند شدم و سلام کردم.
اعتراف می­کنم او را نشناختم. بسیار باروحیه بود. آرام به علی اکبری گفتم که آیا مادر چهار شهید است؟ و اکبری با تکان دادن سرش، تأیید کرد که درست است! از آنجا که بسیار باروحیه بود، جا خوردم اما در عین حال، باور کردم.
  به او گفتم: مادر جان! مادر چهار شهید هستی. چه احساسی داری؟ گفت: خوشحالم! پشیمان و دل­نگران هم نیستم. الحمدلله جای بَد نرفته­اند.
این بانوی شهیدآبادی تأکید کرد که اگر چه سخت است اما برایش روسفیدی دارد.
به او گفتم: طی پنج سال، چهار فرزندت را از دست دادی! آیا با شهید شدن نخستین فرزندت، با رفتن دیگر بچه­ها مخالفت نکردی؟
   پاسخ داد: من هیچی نگفتم. چون لیاقتش را داشتند.
پاسخ­های بانوی شهیدآبادی چنان محکم و کوبنده بود که اگر چه در کنارش نشسته بودم اما احساس می­کردم با شنیدن هر جمله­اش، حداقل یک متر به عقب­تر می­روم!
او یادآور شد که نخستین پسرش یکسال بعد از حضور در جنگ، شهید شد. گفت یکبار پسرم از جبهه برای دیدنمان آمد. دست­هایش تاول زده بود. گفتم چرا دست­هایت تاول زده است؟ دستش را پنهان کرد. پدرش گفت که سنگر می­کَند. ولی من نمی­دانستم سنگر یعنی چه! محمدشفیع خیلی مظلوم، کمرو و کم­حرف بود. او شهید شد، خبرش که رسید پسر دومم دست­هایش را به طرف آسمان گرفت و گفت خدایا شکرت...
از این مادر چهارشهیدی پرسیدم: از چهار فرزندت، کدامشان را بیشتر دوست داشتی؟ پاسخ داد: هیچکدامشان با هم فرقی نمی­کردند. اما شهادت پسر بزرگمان خیلی سخت بود. چون دو فرزند داشت. برای حاج عین­الله خیلی گریه کردم چون خودم هم از بچه­گی یتیم بودم. او اگر چه پسر بزرگ خانواده­مان بود اما قبل از او سه پسرمان شهید شده بود. پدرش برای رفتن عین­الله به جبهه خیلی مخالفت کرد چون تنها بچه باقیمانده­مان بود. عین­الله برای آقای محلاتی نامه نوشت که پدر و مادرم رضایت نمی­دهند به جبهه بروم و آقای محلاتی هم جواب داد که باید با رضایت پدر و مادرت بروی. آن موقع از طرف بنیاد شهید می­خواستند ما را به مکه ببرند. من تا آن موقع حتی به مشهد هم نرفته بودم. دلم کنده شد، گوسفندها را فروختیم تا هزینه سفر کنیم. آن­موقع، نورالدین هنوز شهید نشده بود، اما هنوز نرفته بودیم که نورالدین هم شهید شد. با شهادت او، ما سه فرزند شهید داشتیم و می­توانستیم یکی دیگر از فرزندان خانواده را همراه خودمان به مکه ببریم. به عین­الله گفتیم که با من و پدرش به مکه بیاید. اما از آنجا که ما با رفتن او به جبهه مخالفت کرده بودیم او هم با درخواست ما مخالفت کرد! تا اینکه، به او قول دادیم با ما به مکه بیاید و هنگام بازگشتن به جبهه برود. برگشتیم. عین­الله به جبهه رفت و بلافاصله شهید شد و 40 روز بعد جنازه­اش را آوردند.
این بانوی شهیدآبادی یادآور شد: یکبار ما را پیش آقای هاشمی رفسنجانی بردند. آن موقع رئیس جمهور بود. اعتقاد [باور] نمی­کرد که هر چهار نفر، فرزندانم بوده­اند! گفت هیچ کدام نوه­ات هم نیست؟ گفتم نه، همه بچه­هایم هستند.
یکبار هم از [گروه تلویزیونی] «روایت فتح» به خانه ما آمدند و گفتند حاج خانم! چه خواسته­ای از دولت داری؟ گفتم من که بچه­هایم را نداده­ام که خواسته­ای بگیرم. فقط دیدار با رهبری به دلمان ماند! دو سه ماه گذشت. آنها دوباره آمدند و گفتند که با شنیدن حرفت، خیلی دلمان سوخت. آمده­ایم که با ماشین خودمان شما را پیش رهبر ببریم و رفتیم.
بعدها پیش آقای خامنه­ای هم رفتیم. رهبری گفت: حاجیه خانم چهار تا داغ دارد. خیلی سخت است.
این مادر نمونه در حالی که خدا را شکر می­کرد و می­گفت که بچه­ها، لیاقتش را داشتند، یادآور شد: بچه­هایم خیلی سختی کشیدند. با نان خالی، روزه می­گرفتند. چیزی هم نداشتیم. خودشان خشت زدند و این خانه قدیمی را ساختند.
او تأکید کرد: ناراحت نیستم. هر چند گاهی خیلی سخت می­گذرد. همین امروز برایمان جو آورده بودند ولی کسی را نداشتیم که بار را خالی کند. این سَر و آن سر خیلی دویدم و گریه کردم.
حاجیه ستاره اکبری بانوی 78 ساله شهیدآباد گفت: با گذشت 6-5 سال از شهادت چهارمین و آخرین فرزندمان، خدا پسری به ما داد که نامش را مهدی گذاشتیم. او حالا پیش ما زندگی نمی­کند.


برچسب‌ها: شهداء
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

 درست و دقیق نگاه كن، هرچه داریم از شهداست، آنهایی كه از بهترین ودیعه خداوندی به‌راحتی گذشتند تا راحتی و آسایش و اسلام را برای ما بگذارند، این از عهده هر كسی ساخته نیست، ایثار و از خودگذشتن و راه را برای دیگران هموار كردن، باور كنیم از عهده بسیاری از ما خارج است.

استان فارس با تقدیم بیش از 14 هزار و 600 شهید یكی از مناطق پیشرو در دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به شمار می‌رود، شهدایی از اقشار اجتماعی، اقتصادی و مذهبی، گروه‌های سنی و جنسی مختلف، شهدای فارس طیف وسیعی از گروه‌های اجتماعی، اقتصادی، پیروان ادیان و اقوام و طوایف مختلف را شامل می‌شود.

در میان شهدای استان پهناور فارس كه از ابتدای انقلاب اسلامی در مسیر مبارزه با طاغوت جان خود را نثار درخت انقلاب كرده‌اند، گروه‌های مختلفی از كودكان خردسال، بانوان، ورزشكاران، روحانیون، پزشكان و مهندسان، اساتید دانشگاهی و كهنسالان را شامل می‌شود، گروه‌هایی كه در میانشان شهرنشیان، روستاییان، عشایر، ترك و لر و فارس، مسلمان و غیرمسلمان پیروز ادیان الهی كه به‌واسطه حضور در عرصه‌های مختلفی همچون مبارزات انقلابی، دفاع مقدس، عملیات‌های تروریستی منافقان و دشمنان انقلاب و نیز عملیات‌های پلیسی جانبازی كرده و با نثار خون خود اوج تفكرات یك انقلابی را در دفاع از آرمان‌ها نشان داده‌اند.

با نگاهی به آمار میانگین سن شهدای استان فارس 22 سال و 8 ماه بوده و بیشترین فراوانی متعلق به گروه سنی 20 سال است.

معنای این اعداد آماری آن است كه جوانان بیشترین تعداد شهدا را در میان شهیدانی كه از استان فارس، سرافرازی را برای میهن اسلامی به‌ارمغان آورده و از عزیزترین متاع دنیایی، یعنی جان خود در مسیر رسیدن به اهدافشان گذشته‌اند، شامل می‌شوند.

"خلیل دستغیب" و‌‌ "اسدالله پروا" دو نام پرآوازه در میان شهدا و علمداران شهیدان استان فارس در مسیر پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی ایران به‌شمار می‌روند، دو جوانی كه تاریخ شهادت آنان شانزدهم خردادماه 42 یعنی یك‌روز پس از اولین جرقه رسمی انقلاب در ایران‌زمین است.

درج این تاریخ گواهی بر حضور فعال و مشاركت خونین شهروندان شیراز انقلابی است كه با هدایت حضرت امام خمینی(ره)، در بهمن سال 57 به بار نشست.

اما در میان شهدا، "حیدر شهیدی" از اهالی فیروزآباد و متولد پنجم شهریورماه یكهزار و سیصد و پنجاه و سه، كه در سن دوازده سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید، نامش به‌عنوان كم‌سن‌ترین شهید در میان خیل شهدای فارس در دوران دفاع مقدس، همچون ستاره‌ای درخشان به‌نظر می‌رسد.

و از دیگر سو، "محمد زارع" كه در زمان شهادت 65 سال سن داشت و متولد 1296 و ساكن شیراز بود، عنوان كهنسال‌ترین شهید سرافراز را به‌خود اختصاص داده است.

اما دو برادر به نام‌های عرفان و علی‌رضا انتظاری كه هنگام شهادت یكی 9 سال و دیگری دوازده‌ساله بودند، دو شهید خردسالی به‌شمار می‌روند كه به‌واسطه حادثه تروریستی كانون رهپویان وصال در شیراز، جان‌شیرین خود را در راه آرمان‌های اسلامی فدا كردند.

زنان شهیده‌ای كه از فارس به خیل شهدا پیوستند نیز كم‌شمار نیستند، تعداد 146 شهیده سرافراز و سربلند، افتخاری برای این استان پهناور محسوب می‌شوند و نامشان برای همیشه در حافظه تاریخی انقلاب ثبت و ضبط شده و به واسطه نام آنان است كه امروز انقلاب ما درخششی خیره كننده یافته است.

یكی از افتخارات استان فارس این است كه 62 شهیده زن این استان در دوران دفاع مقدس و در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل به شهادت رسیده‌اند، شهیدانی كه در عمل نشان دادند كه زنان مسلمان همراه و هم‌دوش مردان در مسیر اسلام، جهاد كرده و از جان شیرین خود برای حفظ این آب و خاك و نظام، مایه می‌گذارند.

در میان گروه‌های مختلف اجتماع، روحانیون با 357 شهید، درخششی خاص در آمار شهدا دارند چرا كه این تعداد شهید در مقایسه با آمار كل طلبه‌ها و روحانیون، عددی بسیار بالا به‌شمار می‌رود و نشان از این دارد كه در دین اسلام مبلغان همیشه در خط مقدم اعتقاداتشان، با رفتار خود، به دیگران درس‌های ماندگاری می‌دهند.

یكی دیگر از نكات بارز در آمار شهدای فارس، تعداد سه هزار دانش‌آموز شهید است، سه‌هزار شهیدی كه دوران جوانی و نوجوانی خود را به‌جای نشستن پشت میز مدرسه، در سنگرهای جهاد دانشگاهی بزرگ سر كردند و در نهایت نمره قبولی گرفته و با كارنامه‌ای درخشان برای هم‌كلاسی‌های خود در آن دوران و تمام اعصار، الگویی بی‌بدیل از رشادت و ایثار و جانفشانی، ترسیم كردند.

تقدیم 472 دانشجو و شصت مهندس شهید، از دیگر افتخارات این استان پهناور است كه نشان می‌دهد در دوران دفاع مقدس چه روحیه‌ای بر دانشگاه‌ها و مراكز آموزش‌عالی این دیار حكم فرما بوده است.

به این آمار باید به شهدای اقلیت‌های دینی نیز توجه كرد، اقلیت‌هایی كه هر كدام حداقل یك شهید تقدیم انقلاب و نظام اسلامی ایران كرده‌اند.

اما بارز‌ترین نقطه، تقدیم 313 فرمانده و سردار شهید است، پاسدارانی كه علی‌رغم قرار گرفتن در راس و عهده‌دار بودن فرماندهی، همیشه قدمی جلوتر از همرزمانشان، در خطوط مختلف مرزی حضور داشته و اخلاصشان، جواز شهادت آنان را به مهر الهی ممهور كرد.

علاوه بر شهدای شیعه، گروه اهل سنت فارس نیز با تقدیم 30 شهید همراهی خود با آرمان‌های مقدس جمهوری اسلامی را در سخت‌ترین دوران، نشان دادند، همانگونه كه امروز هم با حفظ وحدت، همراه و همصدا با مردم ایران اسلامی هستند.

از طرفی وجود دو هزار و 800 شهید ارتشی، افتخاری دیگر برای استان فارس محسوب می‌شود، شهدایی كه ستاره‌های درخشان آسمان فارس هستند و نامشان بر تاریخ این كشور تللویی دیگر دارد.

جهادسازندگی استان فارس نیز در دوران دفاع مقدس شهدایی را تقدیم اسلام و ایران اسلامی كرد، جهادگرانی كه سنگرسازان بی‌سنگر، لقب شایسته آنان بود و یك هزار و دویست شهید نشان از حضور پررنگ و تاثیرگذار این مردان وفادار به انقلاب در جبهه‌ها دارد، مردانی كه پس از دوران دفاع مقدس نیز همچون دیگرهمرزمانشان در سایر گروه‌ها، با حضور در سنگر سازندگی، آرمان‌هایشان را دنبال كردند تا خون شهیدانشان بی‌ثمر نمانده باشد. منبع:ایسنا


برچسب‌ها: شهید, فارس, شیراز
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

بسم رب الشهداء و الصديقين : وصيت نامه شهيد اسد قلي اسدي : من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من فظي نحبه و منهم من تنظر و ما بدلوا تبديلا . برخي از مؤمنان را مرداني هستند نه تصديق نمودند آن چه را که با خداي خويش پيمان بستند و به پيمان خود وفا کردند و بعضي از آن ها به درجه شهادت نائل آمدند گروهي در انتظار شهادت به پيش رفتند و هيچ عهد خود را تغيير ندادند . و آنان که ايمان آوردند و از وطن هجرت کردند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد  کردن آنان را نزد خدا مقام بلندي است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادت مندان دو عالمند درود و سلام خداوند بر پيام آوران الهي ياري دهندگان و بشر از ظلمات به سوي نور و رحمت خداوند به آناني که ما را به قافله سالار که ره به سوي معبود خود دارد رهنمون ساختند به نام او که همه چيزم از اوست . به نام او که زنده به اويم و مرگ و پوست و گوشت و استخوانم وحدانيت او گواهي مي دهد . به نام او که زندگيم به خاطر اوست و مردنم به خاطر اوست به نام او که شدنم از اوست . بودنم از اوست رفتنم نيز به سوي اوست . يادم از اوست و احساسش مي کنم با قلبم و با درجه درجه وجودم با تمام سلول هايم احساسش مي کنم اما بيانش نتوانم کرد . از همه چيزت يادم هست بيادم باش که بي تو هيچ و پوچ هستم . اي خداي رسولان ، اي خداي مستضعفان فرمانت را گردن مي نهم و دعوتت را لبيک مي گويم چه با زبان و دل جان وقتي با خون جوانان به ياري برگزدگانت بر مي خيزيم که به نجاتمان برخاستند و به آزاديمان بر خواندند به نجاتمان از ذلت و بردگي و به آزاديمان در عزت و بلندي تو اي خدا که انتخاب را با زيباترين بيان ارج مي نهي شهادت را بلندترين اوج حيات مي نمائي پروردگارا - معبودا - تو را به حق مقربان درگاهت قسمت مي دهم که ما را در بستر مرگ نميران و فيض شهادت را نصيبم گردان . ً اللهم ارزقنا الشهاده في سبيل الله ً پروردگارا در موقع مرگ ، حسين ( ع ) را به بالين من برسان . بار خدايا اين قطره خون ناچيز و جان ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از حقير بپذير و اگر جان من آن ارزش را دارد و براي اسلام فدا شود و اسلام پيشرفت کند هزاران هزار بار به من جان بده تا مبارزه کنم و شهيد بشوم . پروردگارا - معبودا - در اين مدت عمر کاري جز گناه نکردم . اما خودت گفتي هر وقت در خانه مرا بزنيد جوابتان مي دهم . من در خانه ات آمدم و از تو مي خواهم که مرا از ياران و دوستان ائمه اطهار ( ع ) قرار دهي و مرا در روز رستاخيز سرشکسته نگرداني و مرا با شهداي کربلا محشور بگرداني و تو اي امام عزيز ، اي حسين زمان ، اي نواده رسول الله ، اي فرزند علي ، اي پسر فاطمه ، اي وارث حسين ، اي برادر زينب شاهد باش که مسئوليت پروري اسلام شهيدانمان تعهد مي نمائيم و تا آخرين قطره خون خود در راه اسلام و انقلاب نثار خواهيم کرد . خدايا ، مرا در پيش خودم خوار و بي مقدار دور چشم مردم بزرگ و با عظمت ساز خدايا تو اگر مرا عفو کني چه کسي سزاوار تر از تو به عفو است و چنان چه مرگم نزديک شده است و کارها و عملم و مرا به تو نزديک نکرده است من اقرار به گناهم را وسيله عفوت قرار داده ام . خدايا اکنون من احساس مي کنم که در حضور تو ايستاده ام و حسن و توکلم بر تو به سرم سايه افکنده است و تو آن چه سزاور آني بر من گفته اي و عفو و آمرزشت مرا فرا گرفته است واي بر من اگر از من در نگذري اي خداي من خدايا احسان خود را از من در مرگم باز نگير و من چگونه مي توانم از حسن نظر تو بعد از مرگم مأيوس باشم . ( خدايا من خجالت مي کشم که با دستي خالي نزد تو بيايم و وقتي که از من سؤال شود چه کردي ؟ جوابي نداشته باشم . ) اي خداي بزرگ تو بزرگتر از آني که نمي دانم شکر نعمت هايت را به جا مي آورم . پس فرمودي فادعوني استجب لکم به اين دل بستم ولي با دست خالي : پروردگارا ، مي داني که فقط يک چيز همراه دارم ، لباسي سبز همراه با اسم سرباز امام زمان ( عج ) و پاسداري از خادمين حسين ( ع ) پس تو را به مقربان و به نام نيکوي حسين مرا پاکم کن ، خاکم کن سپس با حسينت ( ع ) محشورم کن . اکنون که خداوند متعال اين سعادت را نصيبم کرده که همراه بازي گر برادران عزيز رزمنده در جبهه حضور پيدا کرده ايم و بعد از مدت ها که انتظار مي کشيدم که خدا اين توفيق را نصيبم بگرداند ، لازم دانستم اگر به افتخار رفيع شهادت نائل آمدم چند نکته اي متذکر شوم . سخني با پدر و مادرم : براي من ناراحت نباشيد و بدانيد که من متعلق به شما و خودم نيستم و من امانتي بودم از سوي خدا نزد شما ( انا لله و انا اليه راجعون ) از سوي خدا آمده ايم و به سوي او مي رويم و اميدوارم که مرا ببخشيد و حلالم کنيد ، زيرا که من مي دانم ه در اين مدت حق پدر و مادري را ادا نکردم و شما خيلي به گردن من حق داريد که انشاء الله مرا مي بخشيد . ( و اگر فرزندتان در راه خدا کشته شد شما از ايزد متعال تقاضا کنيد که اين هديه ناقابل را از شما بپذيرد . ) و در مقابل افراد از خدا بي خبر زاري نکنيد که اين افراد سوء استفاده کنند و باعث ضربه زدن به انقلاب اسلامي شوند و اگر خواستيد گريه کنيد از روي شوق و ذوق گريه کنيد که فرزندتان را در راه خدا داده ايد . و اگر راه کربلا باز شد که يقيناً باز مي شود انشاء الله برويد کربلا ، کاظمين زيارت کنيد و يادي هم از ما بکنيد و هميشه براي امام عزيز دعا کنيد که خداوند اين اسطوره حلم و شجاعت و مظهر ايمان و تقوي و اين پير جماران را در کنار حضرت مهدي ( عج ) نگهدارد . ضمناً خانواده ام را به شما محول مي کنم . و تو اي همسر گرامي : از روزي که لباس سبز پاسداري به تن کردم اين آرزو را داشتم که لياقت سربازي در لشکر ولي الله العظم ( عج ) را پيدا کرده و خدا توفيق شهادت در راه خودش را که به سربازانش وعده داده نصيبم کند ولي همسرم بياد حسين بودم و مصيبت هاي وارده بر زينب ، و در بعضي مواقع بياد تو بودم و حالات زينب که آيا تحمل خواهي نمود يا اين که سست خواهي شد ولي از امتحان خوب بيرون آمدي در طول زندگي در حق تو کوتاهي کردم و نتوانستم حتي کوچک ترين خواهش از تو برآورده سازم . اميدوارم که همان گونه که زينب شهيد داد و اسيري کشيد و داغ برادر و عزيزان برادر را ديد ، تو نيز زينب گونه صبر کني که انشاء الله، ان الله مع الصابرين ( خدا يار صابرين است ) اميدوارم که احمد و محمد حسين وار و علي اکبر گونه تربيت کني که افراد مفيدي براي اسلام و انقلاب باشند و فاطمه و سميه اين نور ديدگانم را دختراني زينب گونه تربيت کني که الگوي جامعه اسلامي باشند . و صبر و استقامت و بردباري را در مقابل مشکلات پيشه کني کار خود سازد که خداوند متعال راهگشاي مشکلات مي باشد و نکند در مرگ من گريه کني که دشمن شاد شود . زيرا اميدوارم چنان چه به فيض شهادت رسيدم تنم آن قدر در ميدان نبرد با کفار بماند و تکه تکه شود که در بالاي کاخ هاي ظلم و ستم به اهتزاز در آيد و سرمشقي شود براي کساني که مي خواهند به اين قافله سالار بپيوندند . و بدان اي همسرم که شهادت بالاترين افتخار و هنر مردان خداست و شهيد هميشه زنده است و شهيد مرده نيست . از همسرم مي خواهم که فرزندانم محمد و احمد را طوري تربيت کند اشخاصي براي اسلام باشند و احمد پس از پايان تحصيلات متوسطه به يکي از حوزه هاي علميه فرستاده و درس طلبگي را دنبال کند و محمد به عضويت سپاه در آيد و سميه و فاطمه نيز زينب وار تربيت و بزرگ شوند که براي اسلام و انقلاب مفيد باشند . و اما برادران عزيز اگر من توسط گلوله هاي دشمن تکه تکه شدم هيچ ناراحت نباشيد و بي تابي نکنيد و دعا کنيد هر چه زودتر راه کربلا باز شود و از آن جا قدس عزيز آزاد و اسلام بر تمام جهان سايه افکند و صبر را پيشه کنيد و راه شهيدان را ادامه بدهيد و سعي کنيد افرادي مفيد و مؤثر براي انقلاب باشيد و هميشه پشتيبان ولايت فقيه باشيد و از خانواده ام مرتب سرکشي کنيد و نکند که فرزندانم احساس کنند که پدر ندارند . هر چند خداوند بزرگ تر از آن است که ما فکر مي کنيم ، ولي سرکشي و برآوردن نيازهاي آن ها فراموش نشود و اگر در آخر از دست من بدي ديده ايد مي بخشيد و حلالم کنيد . و خداوند خود ولي و سرپرست همه مي باشد . و شما اي خواهرانم : اميد است که بعد از شهادت من ناراحت نباشيد و زناني زينب گونه و فاطمه گونه زندگي کنيد ، طوري که دشمن از برخورد شما سوء استفاده نکند و ضربه به انقلاب بزند و از شما حلاليت مي طلبم و مي خواهم که هميشه در خط امام و اسلام باشيد ، و حتي يک لحظه از اسلام و انقلاب و امام و خط ولايت فقيه غافل نشويد و ادامه دهندگان راه شهداي انقلاب باشيد . و اما سخني با برادران عزيز بسيجي : اميد است اين عبد ضعيف را ببخشيد و حلال نمائيد اگر مديت که اين بنده حقير جهت رضاي خدا و امام زمان در خدمت دوستان عزيز پاسدار بودم و نتوانستم آن مسئوليت عظيمي را که بر دوش اين جانب گذاشته شده به نحو احسن انجام وظيفه نمايم و دين خود را به اسلام اداء نمايم و بدانيد که رسول خدا فرمود هيچ قطره اي پيش خداوند محبوبتر اين است از قطره خوني که در راه خدا ريخته شود و عقل به کمال نرسد مگر از راه پيروي حق و پاسدار وظيفه اش اين نيست که حقوق بگيرد زيرا پاسدار يک حق بگير است و عزيزان بدانيد شخصيت هر شخص در خوب صحبت کردن و پست و مقام نيست ، دانش هر انسان و برترين علم انسان علمي است که بر اندامش هويدا باشد و يک پاسدار بايد برخوردش يا لباسش درک موقعيتش پست و مقامش ، خاضع بودن مطيع بودن در مورد امر ولايت فقيه اسطوره شجاعت بودن ، حلم و بردباري مظهر ايمان و تقوايش براي همه نشانه برتري در علمش باشد و برادران عزيز سپاه بايد سرمشق و الگوئي براي ديگران باشند و هميشه متحد باشند و مبادا که خداي ناکرده در سپاه مسائلي که باعث لطمه زدن به حيثيت سپاه شود پيش آورندو مي دانم که اين طور نيست . ولي چون فرمانده مستقيم سپاه امام عزيز مي باشد بايد در خط امام که همان خط اسلام و قرآن مي باشد حرکت کند و سپاه پاسداران آن سپاهي باشد که امام در نظر دارد . و از کليه برادران سپاه مي خواهم اصالت سپاه فقط حفظ شود و نکند که امام عزيز که اين قدر به سپاه اهميت مي دهند از دست برادران سپاه ناراحت شوند و برادران حتي يک لحظه از اسلام و ولايت فقيه غافل نشويد و ادامه دهندگان راه شهداي انقلاب باشيد و اميد است که همگي بتوانيم اين انقلاب را به دست حضرت مهدي ( عج ) بسپاريم و بنيان ظلم و ستم از دنيا کنده شود . و هميشه گوش به فرمان امام باشيد . و از امام جمعه محبوب خود مي خواهم که در نماز جمعه جهت آمرزش اين عبد ضعيف دعا کند در خاتمه از کليه اقوام و خويشان و همشهريان و رفقا تقاضاي عفو و بخشش را دارم و از امت دلير اسلام و شهيد پرور ايران مي خواهم کساني که به اين ديار نشتافته اند و از درياي بي کران عاشقان نور دست به شنا نزده اند و از چشمه سار گوارائي که مي رود تا سيل خروشاني شود که تمامي ظلم ها و ستم ها را با خود به فنا مي برد قدم نهاده و بفهمند که اسلام مکتبي است که شهادت در آن يک فوز عظيم است و از پدر و مادرم مي خواهم که اگر جنازه اي از من باقي ماند مرا در قطعه شهداء عنايت آباد به خاک بسپارند . ان تنصراله ينصرکم و يثبت اقدامکم . ً اگر خدا را ياري کند شما را ياري مي کند و استوار سازد قدم هاي شما را ً خدايا خدايا تا انقلاب مهدي با عزت و کرامت خميني را نگه دار رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما زيارت کربلا نصيبمان بگردان . الهي آمين يا رب .


برچسب‌ها: وصیت نامه, شهدا
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

 استاد شهید آیت الله مطهری در 13 بهمن 1298 هجری شمسی در فریمان  واقع در 75 کیلومتری شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان می گشاید. پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفته و به فراگیری دروس ابتدایی می پردازد. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال می ورزد. در سال 1316 علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم می شود در حالی که به تازگی موسس گرانقدر آن آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی دیده از جهان فروبسته و ریاست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آیات عظام سید محمد حجت، سید صدرالدین صدر و سید محمد تقی خوانساری به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (در فقه و اصول) و حضرت امام خمینی ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبائی (در فلسفه : الهیات شفای بوعلی و دروس دیگر) بهره می گیرد. قبل از هجرت آیت الله العظمی بروجردی به قم نیز استاد شهید گاهی به بروجرد می رفته و از محضر ایشان استفاده می کرده است. مولف شهید مدتی نیز از محضر مرحوم آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در اخلاق و عرفان بهره های معنوی فراوان برده است. از اساتید دیگر استاد مطهری می توان از مرحوم آیت الله سید محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وی در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصیل علم، در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشته و از جمله با فدائیان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالی که از مدرسین معروف و از امیدهای آینده حوزه به شمار می رود به تهران مهاجرت می کند. در تهران به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانیهای تحقیقی می پردازد. در سال 1334 اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط استاد مطهری تشکیل می گردد. در همان سال تدریس خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز می کند. در سالهای 1337 و 1338 که انجمن اسلامی پزشکان تشکیل می شود .استاد مطهری از سخنرانان اصلی این انجمن است و در طول سالهای 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد این انجمن می باشد که بحثهای مهمی از ایشان به یادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوری که می توان سازماندهی قیام پانزده خرداد در تهران و هماهنگی آن با رهبری امام را مرهون تلاشهای او و یارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نیمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال یک سخنرانی مهیج علیه شخص شاه به وسیله پلیس دستگیر شده و به زندان موقت شهربانی منتقل می شود و به همراه تعدادی از روحانیون تهران زندانی می گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علمای شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه سایر روحانیون از زندان آزاد می شود.

پس از تشکیل هیئتهای موتلفه اسلامی، استاد مطهری از سوی امام خمینی همراه چند تن دیگر از شخصیتهای روحانی عهده دار رهبری این هیئتها می گردد. پس از ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت توسط شهید محمد بخارایی کادر رهبری هیئتهای موتلفه شناسایی و دستگیر می شود ولی از آنجا که قاضی یی که پرونده این گروه تحت نظر او بود مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود به ایشان پیغام می فرستد که حق استادی را به جا آوردم و بدین ترتیب استاد شهید از مهلکه جان سالم بدر می برد. سنگینتر می شود. در این زمان وی به تألیف کتاب در موضوعات مورد نیاز جامعه و ایراد سخنرانی در دانشگاهها، انجمن اسلامی

کردن محتوای نهضت اسلامی پزشکان، مسجد هدایت، مسجد جامع نارمک و غیره ادامه می دهد. به طور کلی استاد شهید که به یک نهضت اسلامی معتقد بود نه به هر نهضتی، برای اسلامی کردن محتوای نهضت تلاشهای ایدئولوژیک بسیاری نمود و با اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود و با کجرویها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود به طوری که می توان او را بنیانگذار آن موسسه دانست. ولی پس از مدتی به علت تکروی و کارهای خودسرانه و بدون مشورت یکی از اعضای هیئت مدیره و ممانعت او از اجرای طرحهای استاد و از جمله ایجاد یک شورای روحانی که کارهای علمی و تبلیغی حسینیه زیر نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 علیرغم زحمات زیادی که برای آن موسسه کشیده بود و علیرغم امید زیادی که به آینده آن بسته بود در حالی که در آن چند سال خون دل زیادی خورده بود از عضویت هیئت مدیره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلامیه ای با امضای ایشان و حضرت علامه طباطبایی و آِیت الله حاج سید ابوالفضل مجتهد زنجانی مبنی بر جمع اعانه برای کمک به آوارگان فلسطینی و اعلام آن طی یک سخنرانی در حسینیه ارشاد دستگیر شد و مدت کوتاهی در زندان تک سلولی به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه های تبلیغی مسجدالجواد را زیر نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلی بود تا اینکه آن مسجد و به دنبال آن حسینیه ارشاد تعطیل گردید و بار دیگر استاد مطهری دستگیر و مدتی در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهید سخنرانیهای خود را در مسجد جاوید و مسجد ارک و غیره ایراد می کرد. بعد از مدتی مسجد جاوید نیز تعطیل گردید. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گردید و این ممنوعیت تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.

اما مهمترین خدمات استاد مطهری در طول حیات پر برکتش ارائه ایدئولوژی اصیل اسلامی از طریق درس و سخنرانی و تألیف کتاب است. این امر خصوصاً در سالهای 1351 تا 1357 به خاطر افزایش تبلیغات گروههای چپ و پدید آمدن گروههای مسلمان چپ زده و ظهور پدیده التقاط به اوج خود می رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهری اولین شخصیتی است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدین خلق ایران » پی می برد و دیگران را از همکاری با این سازمان باز می دارد و حتی تغییر ایدئولوژی آنها را پیش بینی می نماید. در این سالها استاد شهید به توصیه حضرت امام مبنی بر تدریس در حوزه علمی قم هفته ای دو روز به قم عزیمت نموده و درسهای مهمی در آن حوزه القا می نماید و همزمان در تهران نیز درسهایی در منزل و غیره تدریس می کند. در سال 1355 به دنبال یک درگیری با یک استاد کمونیست دانشکده الهیات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته می شود. همچنین در این سالها استاد شهید با همکاری تنی چند از شخصیتهای روحانی، «جامعه روحانیت مبارز تهران » را بنیان می گذارد بدان امید که روحانیت شهرستانها نیز به تدریج چنین سازمانی پیدا کند.

گرچه ارتباط استاد مطهری با امام خمینی پس از تبعید ایشان از ایران به وسیله نامه و غیره استمرار داشته است ولی در سال 1355 موفق گردید مسافرتی به نجف اشرف نموده و ضمن دیدار با امام خمینی درباره مسائل مهم نهضت و حوزه های علمیه با ایشان مشورت نماید. پس از شهادت آیت الله سید مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی، استاد مطهری به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار می گیرد و در تمام مراحل آن نقشی اساسی ایفا می نماید. در دوران اقامت حضرت امام در پاریس، سفری به آن دیار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ایشان گفتگو می کند و در همین سفر امام خمینی ایشان را مسؤول تشکیل شورای انقلاب اسلامی می نماید. هنگام بازگشت امام خمینی به ایران مسؤولیت کمیته استقبال از امام را شخصاً به عهده می گیرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن همواره در کنار رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی و مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای ایشان بود تا اینکه در ساعت بیست و دو و بیست دقیقه سه شنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال 1358 در تاریکی شب در حالی که از یکی از جلسات فکری سیاسی بیرون آمده بود یا گلوله گروه نادان و جنایتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت می رسد و امام و امت اسلام در حالی که امیدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمی عظیم فرو می روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


 


برچسب‌ها: شهید, مرتضی, مطهری, روز معلم, جبهه فرهنگی
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. سرجمع دوران نقاهت‌اش شاید به سه ماه هم نکشید و عجیب اینکه، همان چیزی شد که خودش پیش‌بینی کرده بود: «تا عید تکلیفم روشن می‌شود، یا خودم با پاهایم می‌روم «برار» یا شما مرا می‌برید» و چه باشکوه رفت،‌ حق هم همین بود که این‌گونه از او تجلیل شود.

روز جمعه بیستم اسفند 1389 در حالی که سرمای سرد زمستانی و برف و باران توأمان، روستای برار را فراگرفته بود، پیکر این شیرزن در میان خیل انبوه مشایعت‌کنندگان، به سمت آرامگاه ابدیش تشییع شد تا در کنار مزار فرزند شهیدش آرام گیرد. روزی که آسمان هم بغض کرده بود و برای این مادر شهید که به واقع نه تنها برای «کرامت»اش بلکه برای همه، مادری کرده بود، اشک می‌ریخت.

«حاجیه سیدتاج خانم» واقعاً شخصیتی منحصر به فرد بود و زندگی‌اش مصداق عینی زنان صدر اسلام. تکریم شخصیت او، احترام به تمام مادران و پدران شهیدی است که هر روز شاهد غروب خورشید زندگی آنها در این کره خاکی هستیم. آنانی که رنج هجران فرزندانشان را به بهای بقای انقلاب، مظلومانه تحمل کردند و دم برنیاوردند.

مطلبی که در ادامه می‌خوانید مصاحبه گل‌علی بابایی است با «حاجیه سیدتاج خانم» مادر مهربان روستای برار که بسیاری از فرزندان پسری که او به دنیا آورد، به شهادت رسیدند و فرزند شهید خودش را نیز با دستان خود به خاک سپرد.

من و دیگر زن‌های روستایی، هم مرد خانه بودیم و هم زن خانواده

هفتم آبان سال 1305 در روستای برار از توابع شهرستان چالوس متولد شدم. پدرم مرحوم آقا سیدصالح از روحانیون و وعاظ مشهور منطقه «بیرون بشم» بود. وقتی به سن 6 سالگی رسیدم و توانستم خوب را از بد تشخیص دهم به توصیه پدرم، به مکتبخانه شیخ موسی کیاجمالی رفتم تا الفبای عربی و عم‌جزء را یاد بگیرم.

9 سالم بود که پدرم را از دست دادم. از آن پس خانواده بی‌سرپرست ما امورات زندگی‌اش را با کشاورزی و کاشت گندم و ارزن به سختی می‌گذراند. 14 ساله بودم که با یکی از جوانان هم‌محلی خودم به نام «عین‌الله داخته» ازدواج کردم.

شریک زندگی‌ام به همراه اکثر مردان روستا از همان ابتدا کارگر کارگاه‌های تولید ذغال بود. محل کار آنها در دل جنگل‌های انبوه غرب مازندران قرار داشت و آنها کارگرانی بودند که به صورت تمام وقت با تنه‌های بزرگ درخت دست و پنجه نرم می‌کردند. حاصل تلاش آنها ذغال‌هایی بود که اجاق خانه و کرسی شب‌های زمستانی شهرنشینان را گرم می‌کرد.

مردان ما گاهی 6 ماه یکبار هم نمی‌توانستند به خانواده خود سری بزنند؛ من و دیگر زن‌های روستایی، هم مرد خانه بودیم و هم زن خانواده.

بعد از تولد دومین فرزندم، شدم مامای روستای خودمان

شوهران ما در پی لقمه نانی دور از خانواده در میان جنگل‌ها زندگی می‌کردند و همین، از آنها انسان‌هایی ساخته بود که تمام هم و غم‌شان تأمین امورات زندگی بود، زندگی در آن شرایط واقعاً سخت و طاقت‌فرسا بود. بعد از تولد دومین فرزندم توسط مادرم که زن قابلی بود، مامائی را یاد گرفتم و شدم مامای روستای خودمان و همه روستاهای اطراف. بیچاره بچه‌های من، حالا دیگر هیچ سر و سامانی نداشتند، پدرشان هرچند وقت یکبار می‌آمد روستا سری می‌زد و می‌رفت پی کار و شغل خودش؛ من هم که حالا شده بودم مامای روستاهای منطقه، کارم این بود که از این روستا به آن روستا بروم و درد زایمان مادران روستایی را کم کنم.

بیش از 200 بچه را بدون استفاده از دارو به دنیا آوردم

کار من شب و روز نمی‌شناخت، وقت و بی‌وقت می‌آمدند سراغم و با هر وسیله‌ای که بود می‌بردنم برای زایمان زائو، در کار خودم خیلی خبره شده بودم؛ به حدی که در پایان عمر مامایی‌گری‌ام بیش از دویست بچه را بدون استفاده از حتی یک آمپول یا داروی دیگری به دنیا آوردم، بدون اینکه حتی یک نفر تلفات مادر داشته باشم، البته بعضی وقت‌ها تلفات نوزادان را داشتم که آنها هم بیشتر، قبل از تولد در شکم مادر مرده بودند، اما تلفات مادر هیچ‌وقت نداشتم. خود من هم، بعضی وقت‌ها خیلی اذیت می‌شدم، آخر شوخی که نبود، آن موقع‌ها بدون ماشین از این روستا به آن روستا رفتن و کار مردم را حل کردن.

سوار بر اسب به داخل دره برفی پرتاب شدم  

یادم هست یک روز سرد زمستان هنگامی که برف همه روستا و جنگل‌های اطراف را سفیدپوش کرده بود، خبر آوردند «عروس شیخ محمدعلی در روستای گلامره، درد زایمان دارد» از روستای ما تا آن روستا حدود یک فرسنگ (6 کیلومتر) راه کوهستانی بود. من بودم و آن هوای توفانی و برفی و شوهر آن زن که با یک اسب آمده بود تا مرا برای نجات همسرش ببرد.

بوران زیاد باعث شده بود تا هم ما و هم اسب نتواند راه را به خوبی پیدا کند. صدای زوزه گرگ‌های گرسنه‌ای که از اطراف می‌آمد، بیشتر از آنکه من را بترساند، آن مرد بیچاره را نگران کرده بود. با هر مشقتی بود، نصف راه را طی کردیم. به جایی رسیده بودیم که راه شیب تندی داشت، در آنجا که یک منطقه سنگلاخی هم بود، اسب کنترل خودش را از دست داد و به سمت دره واژگون شد. من هم که بر ترک اسب نشسته بودم، همراه او به زمین غلتیدم. برای یک لحظه چیزی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم که دیدم حدود 300 متر از مسیر راه به سمت دره پرت شده و در حالی که اسب روی سینه‌ام افتاده بود، زمین‌گیر شدم. هر چی صدا زدم کسی صدایم را نشنید. احساس کردم شوهر آن خانم از ترس در حال سکته است. فریاد زدم «آهای! من زنده‌ام. بیا کمک کن تا از زیر این اسب نجات پیدا کنم». اسب هیچ حرکتی نداشت و به نظرم آمد از ترس قالب تهی کرده است، با هر مشقتی بود با کمک آن مرد آن اسب از روی سینه‌ام جدا شد و من توانستم روی پای خودم بایستم. در حالی که برف تا بالای زانو بود، بقیه راه را پیاده رفتم تا رسیدم به روستای موردنظر و خدا کمک کرد و توانستم آن خانم که بچه‌اش قبل از تولد در شکمش مرده بود را نجات دهم.

تا می‌آمدم استراحتی بکنم، یکی دیگر می‌آمد و مرا برای تولد نوزادی دیگر می‌برد، خلاصه اینکه آرام و قرار نداشتم.

علاوه بر مامایی، غسّالی و مرده‌شویی می‌کردم

علاوه بر مامایی، غسّالی و مرده‌شویی روستای خودمان و خیلی از روستاهای اطراف را هم من انجام می‌دادم. اگر خانم و یا کودکی از دنیا می‌رفت، می‌آمدند دنبال من. راه و چاه این کار را هم از مادرم یاد گرفته بودم که چطوری مرده را غسل بدهم، آب سدر و کافور بریزم و بعد هم کفن کنم و او را بگذارم داخل قبر. هیچ وقت یادم نمی‌رود، آن موقع‌ها از واکسن خبری نبود. وقتی می‌شنیدیم سرخک و یا سیاه‌سرفه به فلان روستا رسیده تنم می‌لرزید. آخر شوخی نبود، وقتی سرخک و سیاه‌سرفه از راه می‌رسید، بچه‌های معصوم روستا را درو می‌کرد. بعضی سال‌ها روزی می‌شد که 12 تا 13 بچه را تنهایی چال می‌کردم. سه تا از بچه‌های خودم را هم که سرخک آنها را تلف کرده بود، شخصاً گذاشتم داخل قبر.

شغل سوم؛ حضور در رکاب امام خمینی(ره)

شغل سوم من این بود که با شروع نهضت امام خمینی(ره) خدا کمک کرد تا در رکاب آن پیرمرد باصفا باشم. اوایل شروع انقلاب، ‌امام پاریس بودند و من در یکی از روستاهای دورافتاده شمال از نظر مسافت زمینی خیلی با هم فاصله داشتیم، اما احساسم این بود که هر وقت امام حرف می‌زند من هم کنارش هستم. این بود که از همان ابتدای انقلاب به افتخار بسیجی بودن نائل آمدم و شدم سرباز کوچکی برای ولایت. البته این، فقط کار من نبود، چون بعد از پیروزی انقلاب و شروع کار شوراهای روستایی، به عنوان یکی از اعضای اصلی شورای محل کمک حال مردم روستایمان بودم.

هر کس هر مشکلی داشت پیش من می‌آمد، سعی می‌کردم تا آنجایی که در توان دارم، مشکل او را حل کنم. در کنار همه این کارها، خانه‌داری و سرو سامان دادن به زندگی خودم و فرزندانم را هم وظیفه‌ام می‌دانستم. سر و سامان دادن به زندگی یک دختر و شش پسر و همسری که همچنان به دنبال لقمه نانی دور از خانه کار می‌کرد.

جنگ که شروع شد کار من هم درآمد

جمع کردن وسایل مورد نیاز برای رزمنده‌ها. از این روستا به این روستا می‌رفتم و چون برای همه هم شناخته شده بودم، وسایل زیادی برای جبهه‌ها جمع می‌کردم. از تخم‌مرغ گرفته تا کله قند و کدو و... را بار وانت می‌کردم و می‌بردم ستاد پشتیبانی جنگ تحویل می‌دادم.

همان موقع‌ها دو تا پسرهای من «کرامت» و «الیاس» رفته بودند بسیج و داشتند آموزش می‌دیدند تا بروند برای جبهه. البته قبل از اینها پسر بزرگ‌ترم آقا «نعمت» جبهه بود و بعد از او کرامت هم رفت جبهه و الیاس ماند پیش خودم.

با شنیدن خبر شهادت بچه‌هایی که خودم آنها را به دنیای خاکی آورده بودم، دلم می‌سوخت

رفتن کرامت و دیگر جوان‌های روستایی که همگی در حکم فرزندان خودم بودند و بیشترشان هم چون می‌دانستند من «مامایی» بودم که آنها را به این دنیای خاکی آوردم، به من مامان می‌گفتند، قلبم را می‌سوزاند. با شنیدن خبر شهادت هر کدامشان دلم آتش می‌گرفت و احساس می‌کردم یکی از بچه‌های خودم شهید شده است. شهدایی مثل علی‌اصغر خون‌رز، ایمان بابایی، وحید رحیمی، فردوس کیاپاشا، وحید کیاپاشا، نورالدین غلام‌قاسمی، حسین رحیمی، بیژن رحیمی، سلطان قیس کیاپاشا، محسن کیاپاشا، و تقی‌میرزا پرچی.

بعد از شهادت کرامت، او را با گل و گلاب شستم و داخل قبر گذاشتم

کرامت، بچه‌ای با روحیه بسیار لطیف و روشن بود. در کارهای خانه خیلی به من کمک می‌کرد، مثل یک دختر کارهای آشپزخانه را انجام می‌داد و دنبال این بود که همیشه من را از خودش راضی نگه دارد.

اواخر پاییز 1365 وقتی برای بار آخر می‌خواست برود جبهه نمی‌دانم چرا خیلی دلتنگی می‌کردم. هنوز چند روزی از اعزام او نگذشته بود که پدرش در اتوبان تهران ـ‌کرج با یک خودرو تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. کرامت برای مراسم تشییع و ختم پدرش هم نتوانست، بیاید. آخر آنها درگیر عملیات «کربلای 4» بودند و توی شلمچه داشتند با نیروهای عراقی دست و پنجه نرم می‌کردند. عملیات که تمام شد، کرامت هم آمد مرخصی. داغ مرگ پدر روح این بچه را خیلی مکدّر کرده بود. درست است که بچه‌های من زیاد پدرشان را نمی‌دیدند، اما چنان عشقی از او در دلشان داشتند که برای خود من هم تعجب‌آور بود. به او دلداری دادم و گفتم «پسرجان! ناراحت نباش خواست خدا بوده و ما هم باید در برابر آن تسلیم باشیم».

چند روزی پیش ما ماند و بعد هم رفت برای عملیات «کربلای 5». او بود و وحید رحیمی و یونس کیاپاشا، وقتی رسیدند به مقر لشکر خودشان، دیدند همه اعزام شدند و رفتند جنوب. آنها هم سریع خودشان را با ماشین‌های کرایه‌ای می‌رسانند تهران.

داداشِ کرامت، یعنی آقانعمت آن موقع‌ها در جهاد مرکزی ـ پشتیبانی جنگ ـ تهران کار می‌کرد. رفتند پیش او تا ترتیب اعزام آنها را بدهد. نعمت به آنها گفت باید امشب تهران بمانید تا فردا شما را با یک خودرو بفرستم جنوب. آنها ناچار شب را منزل برادر بزرگ‌تر کرامت «ابن یامین» ماندند. صبح آنها را از زیر قرآن رد کردند و آنها هم با ماشین پشتیبانی جهاد رفتند شلمچه و خودشان را رساندند به لشکر 25 کربلا ـ گردان مسلم‌بن عقیل. فرمانده گردان کسی نبود جز محراب رجوانی، جوان برومندی از اهالی روستای «شهرستان» در نزدیکی روستای خودمان. شاید او هم یکی از بچه‌های خودم بوده!

بچه‌های هم‌محلی همراه کرامت در این عملیات غیر از وحید رحیمی و یونس کیاپاشا، موسی رجوانی و شهرزاد رجوانی هم بودند. عملیات تکمیلی «کربلای 5»، شب یازدهم اسفند 1365 در منطقه شلمچه شروع شد. آن‌طور که همرزمان کرامت برایم گفتند، بچه‌های ما آن شب با نیروهای زیادی از دشمن مواجه شدند. جنگ سختی هم کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند که حتی جسدشان را نتوانستند به عقب منتقل کنند. پیکر کرامت را 22 روز بعد برایم هدیه آوردند. یعنی روز سوم عید سال 1366. خودم رفتم داخل معراج شهدا بچه‌ام را شناسایی کردم. با گل و گلاب شستم و بعد هم خودم داخل قبر گذاشتمش.

سفارش‌هایی که به فرزند شهیدم کردم

من تا آن موقع خیلی‌ها را دفن کرده بودم. پیر، جوان، نوعروس،‌ کودک، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم، روزی برسد که جگر گوشه خودم را هم داخل قبر بگذارم. کرامت را داخل قبر گذاشتم و گفتم «کرامت جان، شهادتت مبارک، من از تو راضی‌ام. خدای من هم از تو راضی باشد؛ کرامت جان، یادت باشد این مادر پیرتو فراموش نکنی‌ها، حتماً دست من را بگیر و از سرپل صراط ردم کن»

با او نجوا کردم و گفتم «عزیز دلم، مگر نگفته‌اند شهدا پیش خدا ارج و قرب دارند و می‌توانند خیلی‌ها را شفاعت کنند. پس تو هم حق فرزندی را برای من و بابای زجرکشیده‌ات ادا کن و دست ما را بگیر.»

نخواهم گذاشت خم به ابروی «سیدعلی عزیز» بیاید

یکی دو سال بعد، جنگ تمام شد. سهم من از جنگ همین‌قدر بود. می‌دانم در مقابل آنهایی که چند شهید دادند، سهم زیادی نیست، اما هرچی هست امیدوارم خدا قبول کند. یک سال بعد از جنگ، امام فوت کرد و ما را در غم بزرگ خودش تنها گذاشت. اما غم مرگ امام با انتخاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای کمی فروکش کرد و ما احساس کردیم که آن‌قدرها هم تنها نشده‌ایم.

الان هم با اینکه آن چالاکی سابق را ندارم، اما همچنان سربازی آماده در رکاب رهبر عزیز و جانبازمان هستم. از قول من به ایشان بگویید: آقا سید علی عزیز «اگر نفسی از سیده تاج خانم می‌آید، برای رهبر است، ما همه چیزمان فدای رهبر است.»

اگر ایشان اشاره‌ای بکند، حاضرم با همه پیری و از کارافتادگی‌ام فرمان او را اجابت کنم و نگذارم خم به ابروی ایشان بیاید. خدا گواه است وقتی می‌بینم حوادث این روزهای اخیر چقدر ایشان را ناراحت کرده، دلم نمی‌آید تلویزیون را روشن کنم و این صحنه‌ها را ببینم. تحمل دیدن ناراحتی‌های ایشان را ندارم.

یک پیام هم برای آنهایی دارم که به فکر توطئه در این کشور امام‌زمانی هستند، آنها بدانند «تا وقتی من و دیگر پدر و مادرهای شهدا زنده‌ایم و نفسی داریم، نمی‌گذاریم این انقلاب، که با خون جگرگوشه‌های ما به ثمر رسیده به دست دشمنان اسلام بیفتد.»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
چه حس غریبی داری... دلم برایت تنگ می شود...
چقدر غمگینی
. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با كسی سخن نمی گویی و سكوت پیشه كرده ای. اما سكوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می كند و بیداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سكوت تو می گویند و من از سكونتی كه در تو یافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس های طیبه ات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بی ادعایت كه مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقیری است در من كه توان شنیدن قصه های پرغصه ات را ندارم.

دلم آواره جاده های خاکی طلائیه شده...

برچسب‌ها: طلائیه, جنوب, راهیان نور
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
تاريخ مرا در محك امتحان قرار داده است. مي‌خواهد فداكاري مرا بسنجد. مي‌خواهد شجاعت مرا بيازمايد. اكنون پرچم خدايي به دست من سپرده شده است تا با طاغوت‌ها بجنگم و مبارزه من فقط با شهادت و فدكاري امكان‌پذير است.
خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج‌ گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! هدايتم كن؛ زيرا مي‌دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا مي‌دانم ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‌اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‌انصافي نكنم؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي‌احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خسته شده‌ام،‌ پير شده‌ام، دل‌شكسته‌ام. نااميدم، ديگر آرزويي ندارم و احساس مي‌كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست. با همه وداع مي‌كنم و مي‌خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

« شهيد دكتر مصطفي چمران »
برچسب‌ها: طلائیه, شهید, مصطفی, چمران, دعا
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهيد رجب بيگي

از يک سو بايد بمانيم که شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند . هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود. عجب دردي، چه مي شد امروز شهيد مي شديم تا دوباره فردا شهيد شويم.


شهيد بهزاد امرائي
شهيد هم چون شمعي است که خود را مي سوزاند تا بلکه بشريت در پرتو انوار بي نهايت روشن آن، راه صحيح چگونه زيستن را بياموزد. شهيدان در سپهر عشق قرآنند. شهيد هم چون قلبي به اندام هاي مرده ي بي رمق جامعه، خون خويش را مي رساند و بلندترين فريادش تکامل انسانيت درلواي قرآن است.


شهيد فضل الله خودسياني
خدايا اگر گوئيم ثناي تو گوئيم و اگر جوئيم ثناي تو جوئيم و اگر يابيم ثنا و رضاي تو يابيم.خدايا از هردو جهان مهرتو گزيدم و جامه پلاس پوشيدم و پرده عافيت دريدم.الهي اگر طاعت بسي ندارم در دوجهان جز توکسي ندارم.خدايا فضل ترا گران نيست و شکر تورا زبان نيست.خدايا مگو چه آورده ام که درد و دوا نشوم و مپرس چه کرده ام که رسوا نشوم.الهي طاعت خود مجوي که تاب آن ندارم.


شهيد فضل الله خودسياني
الهي کشته ي تو به کشتن شاد است و سوخته ي تو به سوختن خشنود.پس يارب قبول کن.خدايا خود انتخاب کردم چه چيزها ديدم و در اين محيط شنيدم.خدايا بر اساس وظيفه آمدم،قبول کن اين طاعت ناچيز و قبول کن اين جان ناقابل را،هيچ چيز برايت نداشتم و چيزي وانگذاشتم،مگر غيرخدايي و گنه کاري.دنيا رنجور است،خليفه تو چه ها کرده که باعث آزردگي يتيمان و نابودي عزت او شده است.ملت شيعه تو در بند است ( از بيرون و داخل ) پس ترا به حق مظلوميت حضرت زهرا(س) تو خودت آزادي اين ملت را فراهم کن.


شهيد جعفر جعفري
چشم بصيرت را بگشا، به اطراف نظر کن، به جهان بينديش، چه مي بيني ؟ .... تو بزرگتر از آني که فکر کني، کل زمين و آسمان وکرات وکهکشان ها براي توست، پس به قيامت نظر کن.


شهيد محمد مهاجري
خدايا : سرودمان را شنيدي ، انالله و انااليه راجعون . خدايا : آوايمان را شنيدي، لاالله الاالله. خدايا : شعرمان را شنيدي، فباي آلاء ربکما تکذيان. پروردگارا، کتابمان قرآن، پيمانمان ايمان، جرممان قيام، راهمان اسلام، پيشوايمان امام، سلاحمان وحدت، درسمان جهاد و مقصدمان شهادت است.


جانباز علي شجاعي
درد ترکش امروز را با هزاران بي خيالي فردا عوض نمي کنم. اگر دست ندارم، سرافرازم که دستم را در راه ياري دين خدا داده ام. اگر پا ندارم، خوشحالم که قدم در راهي گذاشتم که صراط مستقيم است. اگر قطع نخاعم و کمرم معيوب شده، تنها به اين حسن صبر مي کنم که براي دفاع از ناموس و حيثيت کمر همت بستم. اگر نمي بينم، صابرم که چشم خود را در راه هدفي والا فدا کرده ام. اگر گوشم آسيب ديده، خوشحالم که با هوشياري قدم در راه سعادت نهاده ام. اگر شب و روز سينه ام از صدمات گاز شيميايي، در رنج و عذاب است، رو سفيدم که هر سرفه ام فرياد رسايي است از صداقت ما. همان بوسه اي که پير مرادمان (ره) بر بازوانمان زد، التيام بخش همه ي آلام روحي و جسمي ام مي باشد.


شهيد حميد الله ياري
آري، خدا حافظ اي شبهاي تار . که من اينک به روز روشن قدم مي نهم. اي روزگار: خدا حافظ. من ديگر بازيچة دست تو نمي شوم زيرا قدم به ميداني نهادهام که مردانش، خود نگارندة تاريخ هستند ....


شهيد محمد سبزي
خدايا: من شمعم، ميسوزم تا راه را روشن کنم، تنها از تو مي خواهم که وجود مرا تباه نکني و اجازه دهي تا آخر بسوزم و خاکستري از وجودم باقي بماند ....


شهيد ابن يامين جهاندار
خدا يا چه بگويم ار آن بسيجي کم سن و سال با اين که خاک سر و رويش را پوشانده و خستگي و بي خوابي در چهرهاش نمايان مي باشد، مي بيني در حال عبادت است و از خدا مي خواهد که اين کارها را به درگاه خودش قبول کند و در همين حال به نداي خداوند خود لبيک گفته و توسط از خدا بي خبران عراقي به شهادت مي رسد .


شهيد حسن خاکسار
آنان که رفتند کار حسيني کردند و آنان که ماندند بايد کاري زينبي بکنند وگرنه يزيديند .


شهيد ناصر دشتي پور
اضطراب و نگراني از آينده و تاثر و افسوس بر گذشته از جمله موانعي هستند که اگر در روح کسي نفوذ نمايد عزم و تصميمش را در هم مي شکند و او را خود باخته و مرعوب مي سازد. الهام گيري از انبيا در زندگي موجب از بين رفتني کنواختي در زندگي است.


شهيد سيد منصور بياتيان
اگر کشته شدم مرا غسل ندهيد، چون ننگ است کسي که معلمش، حسين (عليه السلام) را غسل نداده اند خودش را غسل دهند. مادرم به تو گفته بودم که عاشق خدا هستم و اينک آمده ام تا در صحراي کربلاي ايران، در کنار کاروان حسين زمان، خميني بت شکن کارواني از خون بسازم .


شهيد مهدي شريعتي
شما اي ملت قهرمان و اي ملت امام تذکر که هر مکتبي و هر امتحاني و آزمايشي نهايتاً کارنامه اي دارد و معيارهايي که صادق از کاذب بشناسد و مکتب ما مسلمين نيز چنين است. مکتبمان اسلام عزيز و دروسش دروس هدايت و هدفش تحقيق به اهداف الهي است. اما امتحان بسي مشکل است و جهاد با نفس و قتال با کفر و نفاق است.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود كه نمی توانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت می خواهم بروم تهران،‌می آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت: پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند.alt


همسر شهید محمود كاوه در خاطراتش می گوید: خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیك امام و گفت: دامادمان آقای كاوه ست. محمود كاوه. می شناسیدشان كه؟ امام نگاهش كرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه كرد كه به دعا می مانست.

**از محمود كاوه گفتن سخت است. سردار، آفتابی بود كه به دل كردستان گرمی می بخشید.

*عمادالاسلامی: در بحبوحه ای كه بریدن سر پاسدار مجوز ورود بهشت دژخیمان كوردلی بود كه با خیال خام خود رعب و وحشت را در كردستان مظلوم ایجاد كرده بودند سرداری آمد كه عطوفت، مهربانی و دلاوری اش زبانزد كردها شده بود از كاوه گفتن از بی قراری اش، از نگرانی و دلواپسی اش برای كردستان سخت است. برای بهتر شناختن كاوه به مشهد خیابان مطهری رفتم تا همسرش، فاطمه عمادالاسلامی، را از نزدیك ببینم. حاصل دیدار ما گفت و گویی بود كه در ذیل می خوانید.

** از آشنایی تان با آقا محمود برای ما بگویید؟

*عمادالاسلامی: آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری می شناختم. چون مددكار سپاه بودم و برای سركشی به خانواده های رزمنده و شهدا می رفتم به منزل كاوه هم سر می زدم. مادرش گله می كرد كه محمود نه تلفن می زند و نه مرخصی می آید. همین رفت و آمدها و بخصوص خواهر بزرگش كه مدتی همكار ما بود زمینه ای برای آشنایی بیشتر خانواده آنها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند.

**خانواده با این ازدواج موافق بودند؟

*عمادالاسلامی: بله، چون من شرط كرده بودم كه هر خواستگاری كه در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است یا نه؟ بنده خدا، مادرم می دانست كه دخترش جز با سپاهی ازدواج نخواهد كرد برای همین این زحمت را تقبل كرده بود.

**چرا سپاهی؟


*عمادالاسلامی: زیرا سپاهی و بعد آقا محمود، از همان ابتدا برای من حالت مرادبودن را داشت.

** این مراد بودن تا چه مراحی از زندگی ادامه داشت؟

*عمادالاسلامی: از همان ابتدای زندگی مشترك تا حتی بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خیلی جاها كم آوردم. برای همین شال و كلاه می كردم و می رفتم سرمزارش. تنها، می نشستم كنار شمع هایی كه روشن كرده بودم، می گفتم: فقط خودت برام مانده ای كمكم كن، محمود. به دادم برس، باورتان می شود اگر بگویم می آمد توی خوابم می گفت باید چكار كنم؟ برای خودم هم یادآوری اش سخت است. اما می آمد، خندان می آمد. می گفت: باز چی شده، فاطمه؟

**كی آقا محمود به خواستگاری شما آمد؟

*عمادالاسلامی: خوب یادمه، طرح جهادی كمك به كشاورزان و روستاییان را می گذراندیم كه خبر دادند آقا محمود فردا می خواهد به خواستگاری بیاید. من آن روز با یكی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشه چینی به یكی از روستاهای قوچان رفته بودیم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشین بین راه خراب شد. تقریبا بیش از یكساعت طول كشید تا ماشین درست شود وقتی به خانه رفتم دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از این كه دیرآمدم، جریان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود یكساعت است كه نشسته و كلی معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقایقی خانمها بیرون رفتند و من و محمود تنها شدیم تا حرف بزنیم.

** برای اولین بار بود كه آقا محمود را می دیدید؟

*عمادالاسلامی: بله اولین ملاقات و دیدار ما بود. من هم كه آنقدر خجالت می كشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گلهای قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نكردم.

**از اولین جمله هایی كه رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟

*عمادالاسلامی: بین ما سكوت بود تا اینكه آقا محمود گفت: می خواهم دینم كامل شود و قصد من این است ازدواج كنم تا شهید بشوم.

 

alt



**این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟

*عمادالاسلامی: همیشه آرزویم این بود كه با یك سید ازدواج كنم. شاكی بودم از این كه محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فكر كردم كه فردا برای خرید و مراسم عقد چه كنم كه روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به كردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد. حالا می فهمیدم مادرش چه می كشد ناغافل، بدون خداحافظی می گذاشت و می رفت.

** تلفن هم نزد؟


*عمادالاسلامی: از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود كه نمی توانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت می خواهم بروم تهران،‌می آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت: پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیك امام و گفت: دامادمان آقای كاوه ست. محمود كاوه. می شناسیدشان كه؟ امام نگاهش كرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه كرد كه به دعا می مانست. یك قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش كرد. هنوز یادگار نگه اش داشته ام.

**از زندگی مشتركتان بگویید؟

*عمادالاسلامی: ببینید، محمود بی قرار بود، بی قرار كردستان. طوری كه بعد از جماران من و خانواده اش را به خانه یكی از آشناهایش برد. با این قول كه "زود برمی گردم. " زود برنگشت فرداش كه آمد گفت: "باید بروم كردستان. "

**از روزها یا لحظاتی كه با آقا محمود روزگار گذراندید بگویید؟

*عمادالاسلامی: در طول سه سالی كه با هم بودیم شاید صد روز در كنار هم نبودیم تازه برای هر روز فقط یك تا دو ساعت در خانه بود كه اتاق را هم مقر فرماندهی كرده بود. به منطقه تلفن می زد یا نیرو جمع می كرد، متن سخنرانی را آماده می كرد و یا دوستانش را می دید حتی موقع خواب هم آرامش نداشت. كلاش را مسلح بالای سرش می گذاشت چون منافقین در شهر شب نامه پخش می كردند و برای ترور محمود لحظه شماری می كردند.
لحظه ای هم كه می خواست بخوابد می گفت: من این جا راحت توی این جای گرم و نرم خوابیده ام و بچه ها الان توی سرمای سنگرهای كردستان خواب شان نمی برد. بلند می شد و اشك هایش را پاك می كرد انگار تقدیر هم به بی قراری اش عادت كرده بود از قضا تلفن زنگ می خورد. محمود هم خوشحال می گفت می خواهم بروم كردستان، همین امشب. بعد هم می گفت: مرا ببخش كه مردخانه نیستم.

**درباره مسوولیتش در كردستان حرفی هم می زد؟

*عمادالاسلامی: اصلا، هروقت هم سوال می كردم اخم می كرد و حرف را عوض می كرد. حرفهایی را هم كه با تلفن می زد رمزی می گفت.

**كنار آمدن با همچون روحیه ای برایتان سخت نبود؟

*عمادالاسلامی: روز اول گفت: می توانید با همچین آدمی بسازید؟ گفته بود من زندگیم روی دوشم است. تا وقتی جنگ است من هم هستم. اگر آمدم زنگ در خانه تان را زدم می دانستم آمده ام خواستگاری كسی كه از خودمان است می داند دارد چی كار می كند. خواهش می كنم خوب فكر كنید. نمی خواهم اسیر احساسات بشوید. "

**از تولد دخترتان، زهرا بگویید؟


*عمادالاسلامی: بهش گفتم این دفعه را قول بده زود برگردی، لااقل به خاطر مسافرمان.
گفت: می خواهی ریش گرو بگذارم؟
گفتم: اگر نیامدی چی؟
گفت: هرچی دلت خواست بگو. یا نه، هرچی دلت خواست بگیر مرا بزن. خوب است؟ خندیدم و گفتم: تو هم با این اداهات.
گفت: من هم زرنگم. یك چیزهایی می گویم كه می دانم دلت نمی آید بش عمل كنی.
زهرا متولد شد و او نیامد، هرچه به در نگاه كردم نیامد. آن قدر حرص خورده بودم كه شیرم داشت خشك می شد، حوصله نداشتم بیش تر از این صبر كنم. سه ماه بود كه زهرا متولد شده بود، نه تلفنی نه نامه یی نه چیزی، رفتم هرجوری بود با تلفن گیرش آوردم. گفتم: این بود قولت؟
گفت: خدا مرا بكشد كه زدم زیر قولم.
گفتم: زنگ نزدم این را بشنوم. فردا ظهر باید این جا باشی.
متعجب گفت: مشهد؟
گفتم: همین كه گفتم.

**آقا محمود آمد؟


*عمادالاسلامی: بله، در كمال ناباوری آمد. و صورت بچه را بوسید و گفت: "اسمش را چی گذاشتی؟ گفتم: همان كه تو پیشنهاد دادی، گفت: زهرا؟ بعد بچه را بوسید و گفت: حیف كه بابا كار دارد وگرنه همین جا درسته می خوردمت. بعد بچه را گذاشت توی بغلم و گفت: اگر یك چیزی بگویم دعوام نمی كنی؟

**حتما باز بی قرار رفتن شده بود؟

*عمادالاسلامی: بله، گفتم برو. همین كه تا این جا آمدی خیلی چیزها دستگیرم شد. حالا هم برو. برو به كارت برس.

**با شهادتش چگونه كنار آمدی؟

*عمادالاسلامی: با رفتارش ما را برای چنین روزی تقریبا آماده كرده بود ، وهر لحظه انتظار چنین روزی را داشتیم، می دانستیم كه محمود بی قرار رفتن است

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
کلیپی از جنایات رژیم صدام بر علیه اسرای ایرانی

این قطعه فیلم به صورت پخش مستقیم توسط شبکه العربیه پخش شده بود

جهت دانلود کردن کلیک کنید

شکنجه اسرای ایرانی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
در زیارتگاهها، اگرچه در ظاهر، سنگ مزار و چوب و در و آستانه است ، اما در باطن ، محبتى ژرف و عشقى گدازان به اولیای الهی است و انتساب آنان به اهل بیت ، به آنان قداست بخشیده است. وقتى قلب ، خانه محبت یک محبوب شد، صاحب آن دل ، از نام و یاد و لباس و دستمال و کفش و کوچه و شهر محبوب هم خوشش مى آید و لذت مى برد و در همه این آینه ها «عکس رخ یار» را مى بیند.(3)

خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرمایند:

فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیِرُ اَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا (4)

«هنگامی که بشارت دهنده (زنده بودن یوسف ـ علیه السّلام ـ نزد پدرش یعقوب) آمد، آن (پیراهن) را بر صورت یعقوب ـ علیه السّلام ـ افکند، ناگهان یعقوب بینا شد»

پارچه ای که چشم حضرت یعقوب را بینا کرد، بر اثر مجاورت با یوسف ـ علیه السّلام ـ دارای چنین خصوصیّتی شده است.

 

تصاویرمزارهایی خاص ازشهدای گمنام
تصاویرمزارهایی خاص ازشهدای گمنام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما در کنار مزار اولیاء خدا خصوصا شهدا، پیوند عاطفی و عمیق قلبی پیدا می‌کنیم و آن‌ها را در خانه خدا واسطه قرار می‌دهیم، و زبان حال ما این است که ما لیاقت ارتباط مستقیم با خداوند را نداریم، شما را واسطه قرار می‌دهیم، چنان‌که این معنی در قرآن کریم نیز آمده است؛

قالُوا یا اَبانا اِسْتَغْفرلَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئین(5)

«فرزندان یعقوب ـ علیه السّلام ـ به او گفتند: ای پدر! از درگاه خدا، آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم».

و یا در جایی دیگر خداوند باری تعالی می‌فرماید:

َلَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا جائُوکَ فَاسْتَغْفَروُ اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیما(6)

«و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم کردند، نزد تو آمده و از خدا طلب آمرزش می‌کردند، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم برای آن‌ها استغفار می‌کرد، خدا را توبه ‌پذیر و مهربان می‌یافتند.»

تصاویرمزارهایی خاص ازشهدای گمنام

مردی به محضر پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و پرسید:

«ای رسول خدا! من سوگند خورده‌ام که آستانه در بهشت و پیشانی حورالعین را ببوسم، اکنون چه کنم؟».

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: پای مادر و پیشانی پدر را ببوس (یعنی اگر چنین کنی، به آرزوی خود، در مورد بوسیدن پیشانی حورالعین و آستانه در بهشت می‌رسی)

او پرسید: اگر پدر و مادرم، مرده باشند چه کنم؟

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «قبر آن‌ها را ببوس»(7)

سفیان ثَوْری (یکی از صوفی مسلکان اهل تسنّن) نزد امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمد و عرض کرد:

«چرا مردم دامن پرده‌های کعبه را می‌گیرند، با این‌که آن پرده‌ها، پارچه‌های کهنه است که سودی نمی‌بخشند؟».

امام صادق ـ علیه السّلام ـ در پاسخ فرمود:

«این کار مثل آن است که مردی در مورد مرد دیگر، مرتکب گناهی شود (مثلاً حقّ او را ضایع کرده) به دامن او می‌چسبد و به گرد او می‌گردد، به امید این‌که آن مرد، گناه او را ببخشد». (8)

بعد از بیان برخی آیات و روایات درباره توسل و ارتباط معنوی با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و اولیاء الله، باید بگوئیم؛ «شهدای گمنام»، همان یوسفان گمگشده ای که بی نام و نشان از بیابانهای تفتیده ی مناطق عملیاتی دفاع مقدس به شهرها بازگشته اند و در نقاط مختلف کشور آرام گرفته اند، واسطه های فیض الهی، برای کسب معارف دینی و برآورده شدن حاجات دنیوی و اخروی می باشند، که زیارت و توسل به دامن آنان انسانها را در مسیر قرب الی الله قرار می دهد و سر منشأ آثار و برکات فراوان برای طالبان حقیقت خواهد بود.

 

تصاویرمزارهایی خاص ازشهدای گمنام
تصاویرمزارهایی خاص ازشهدای گمنام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویر پیش روی شما، برخی از مزارهای مطهر شهدای گمنام در بهشت زهرا سلام الله علیها تهران است که بر روی آنان نوشته هایی همچون: « حاجت گرفته»، «حاجت گرفته از شهید گمنام»، «حاجت گرفته از شهید» و... حک شده است و از دلدادگی حاجت گرفتگان به شهدای گمنام حکایت دارد:

بعد از وفات، تربت ما در زمین مجوی

در سینه های مردم عارف مزار ماست(9)

 

پی نوشت:

1) جواد محدثی

2) آیه 34، سوره مائده

3) جواد محدثی

4) آیه 96، سوره یوسف

5) آیه 97، سوره یوسف 

6) سوره نساء، آیه 64

7) الاعلام قطب الّدین حنفی، ص 24

8) انوارالبهیّه

9) منتسب به حافظ شیرازی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

تفحص مفقودین:

در هنگام جنگ تحمیلی 8 ساله، بدلیل نامساعد بودن وضعیت جغرافیایی مناطق عملیاتی، حجم آتش دشمن و قرار گرفتن شهدا در محدوده‌ای بین نیروهای خودی و دشمن، امکان جابه جایی و انتقال ابدان شریف تعداد زیادی از شهدا فراهم نشد. بعد از پذیرش قطعنامه 598 و پایان گرفتن جنگ تحمیلی یکی از مهمترین موضوعاتی که در دستور کار مسئولین نظام اسلامی قرار گرفت، تلاش برای تفحص(جستجو) و کشف مفقودین جنگ تحمیلی بود. بر همین اساس  کمیته جستجوی مفقودین با مسئولیت سردار باقرزاده در ستاد کل نیروهای مسلح شکل گرفت.

بر همین پایه تفحص از نظر لغوی به معنای جستجو


 و کنکاش و در ادبیات دفاع مقدس به معنای جستجو و تلاش برای یافتن پیکرهای مطهر شهدای به جا مانده در معرکه جنگ، تلقی می شود.

اهمیت و ضرورت:

 

در بینش اسلامی و فرهنگ دینی پیکر اموات و متوفیانی که به دلائل گوناگون بر روی زمین مانده و امکان دسترسی به ابدان آنان نیز وجود دارد، باید در مکانهای مناسب و با آداب اسلامی به خاک سپرده شوند.

احترام به اموات در اسلام آن چنان تأکید شده است که؛ «غسل و کفن و نماز و دفن مسلمان دوازده امامى، بر هر مکلفى واجب است. و اگر بعضى انجام دهند، از دیگران ساقط مى‏شود. و چنانچه هیچ کس انجام ندهد همه معصیت کرده‏اند. و بنابر احتیاط واجب حکم مسلمانى هم که دوازده امامى نیست، همین طور است. (رساله توضیح المسائل مراجع تقلید)»

حال شهدا که دارای منزلت والا و جزو بندگان و اولیای خاص خداوند سبحان هستند و با رشادتها و ایثارگریها، عزیزترین سرمایه انسانی خود را در راه اهداف متعالی اسلام فدا می کنند و در معرکه جنگ و جهاد مظلومانه به شهادت می رسند، پیکرهای مطهرشان دارای قداست و اهمیت بالاتری است. اگرچه بر طبق روایات، شهدای معرکه غسل و کفن ندارند، اما آداب دفن بر آنها مترتب است و لازم است با شکوه و عظمت تشییع و به خاک سپرده شوند.

تفحص و خاکسپاری پیکر مطهر شهدای به خاک و خون افتاده کربلا - که در رأسشان پیکر شریف حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بود- بعد از سه شبانه روز، الگویی برای اقدام مجاهدانه جستجو و تفحص پیکرهای شهدای هشت سال جنگ تحمیلی است.

تلاش مجدانه و طاقت فرسا برای یافتن پیکرهای مطهر شهدا و بازگرداندن شهدا به خانواده هایشان و  تشییع و خاکسپاری آنان در محلهای مناسب، هم تکریم و تعظیم به مقام شهدا و احترام و سپاسگذاری از خانواده آنان و هم سر منشأ آثار و برکات فراوان در کشور است.

 

گستره تفحص:

1. تفحص درون مرزی:

باتوجه به اینکه ارتش بعثی عراق از ابتدا تا پایان جنگ تحمیلی بخش های مختلفی از خاک کشورمان را در اشغال داشت و یا در عملیات های مختلف رزمندگان اسلام در خطوط پدافندی مذکور تردد داشته اند لذا پیکر شهدا معمولاً در معرکه باقی می‌ماندند که برخی از آنها در خلال جنگ به عقبه انتقال داده شد و تعداد زیادی هم تا پایان جنگ در محل درگیری و نبرد بوسیله دشمن مدفون شده اند.

2. تفحص برون مرزی:

با توجه به اینکه بنا به مقتضیات سیاسی و نظامی جنگ، رزمندگان اسلام دشمن بعثی را در خاک عراق تعقیب و در آنجا اقدام به تک و پاتک می‌نمودند در نتیجه تعدادی از آنان بعد از شهادت در خاک عراق تا پایان جنگ باقی ماندند.

از دلائل دیگر وجود پیکر شهیدان در داخل خاک عراق آن بود که رژیم بعثی با بی‌رحمی افراد مجروح و اسیر را در جدار مرز خود و تا عمق خاک عراق بصورت دسته جمعی به شهادت می‌رساند لذا پس از سالهای 77 گروههایی به نام گروه تفحص برون مرزی تشکیل یافت و با هماهنگی وزارت خارجه دو کشور (در زمان صدام) پیکرهای مطهر شهدا طی مراسم و تشریفات تبادل در مرز به میهن اسلامی منتقل شد.

چالش های تفحص:

تفحص از نظر لغوی به معنای جستجو و کنکاش و در ادبیات دفاع مقدس به معنای جستجو و تلاش برای یافتن پیکرهای مطهر شهدای به جا مانده در معرکه جنگ، تلقی می شود

1- وجود مین و مواد منفجره به جا مانده از جنگ تحمیلی.

2- وجود گرمای شدید منطقه جنوب و عدم کارآیی ماشین آلات سنگین در تمام روز .

3- وجود سرمای شدید و برف گیر شدن مناطق کوهستانی غرب.

4- حضور گروهک منافقین و دیگر عوامل ضد انقلاب در مرز و اذیت و آزار آنها.

5- کمبود امکانات پیشرفته

6- عدم همکاری مقامات مسئول عراقی در نقاط مرزی.

عملیات تفحص:

عملیات شناسایی پیکرهای مطهر شهدا توسط نیروهای اطلاعات عملیات و عناصر تخریب چی با توجه به اطلاعات و اسناد بدست آمده از رزمندگان و آزادگان، آثار موجود از شهیدان و تشخیص خطوط پدافندی در منطقه عملیاتی صورت می پذیرد.

سپس مسیر تردد و معبر برای ورود نیروهای تفحص هموار می گردد و در صورت نیاز، زمین برای استقرار بیل مکانیکی فراهم می شود.

فعالیت تفحص بسته به نوع ،شرایط و جنس زمین متفاوت است. بطور مثال در منطقه فکه زمین رمل و ماسه ای است، در چیلات، سومار و میمک تفحص در سنگلاخ و تپه‌ها و شیارهای کوچک و بزرگ انجام می شود، در طلائیه زمین باتلاق است ، در شط علی نیزار و آب وجود دارد و در کردستان و حاج عمران در کوههای صعب العبور انجام می گیرد.

وجه تمایز پیکر مطهر شهدا با اجساد عراقی:

یکی از مهمترین موضوعات در میدان کار تفحص چگونگی تشخیص پیکر شهدا از اجساد عراقی است.

در این رابطه تفاوتهای آشکاری بین پیکر شهید و جسد عراقی وجود دارد که به برخی از آنان اشاره می شود:

1- کلاه: کلاه های عراقی ها کاملاً با کلاه ایرانی تفاوت دارد؛

الف) کلاه آهنی عراقی طشت شکل و کلاه ایرانی جمع تر و گرد می باشد.

ب) کلاه پشمی عراقی ها دارای آویز در قسمت گوش (مخصوص شمال عراق – کردستان) و کلاه پشمی ایرانی ها دارای دید چشم و رنگ مشخص است.

ج) برروی کلاه های ایرانی ها معمولاً اشعار انقلابی – اسلامی و یا پیشانی بند درج شده است.

د) کلاه های کائوچویی هر دوکشور نیز تفاوتی همچون کلاه آهنی دارد.

2- چفیه: برخی از شهدای ایرانی دارای شال گردن و عموماً دارای چفیه هستند در حالیکه در نظام عراق از این البسه ها استفاده نشده است چفیه های ایرانی سفید رنگ با خطوط سیاه رنگ و یا سیاه با خطوط سفید رنگ می باشند.

3- پیراهن:

پیراهن ایرانی ها؛

الف) لباس فرم سپاه سبز رنگ و نازک میباشد و ممکن است که آرم سپاه نیز بر روی آن حک باشد.

ب) لباس بسیجی ها هم یا از نوع تکاوری که امروزه آنها را لجنی می گویند و یا خاکی است که بدون سردوشی، درجه و جنس آن مشخص می‌باشد. 

ج) لباس های کره ای نیز حالت نخی نداشته و فاقد سردوشی و غیره هستند.

د) لباس برادران ارتش نیز از نوع کره ای با درجه های نظامی بر روی بازو و یا سردوش و نیز اتیکت بر روی سینه مشخص می باشد.

هـ) لباس گرم بسیج و سپاه از نوع لباس های ورزشی گرمکن می باشند که بلوز و شلوار معمولاً با هم هستند.

ی) در زمستان نیروهای ایرانی از اورکت های معروف به کره ای استفاده کرده که جنس و سایز آنها بطور واضح روشن است.

پیراهن عراقی ها؛

الف) پیراهن عمومی آنان کاملاً ضخیم و سبز رنگ می باشند دارای سردوشی و نیز بغل بلوز دارای دکمه و جنس آنها معلوم است.

ب) رده های کماندویی عراقی دارای لباس لجنی با رنگ مشخص هستند.

ج) رانندگان تانک عراقی دارای لباسهای یک تیکه سبز رنگ به اصطلاح خلبانی می باشند.

د) عراقی ها دارای ژاکتی سبز رنگ و دارای سردوشی هستند که هنوز در ارتش فعلی آنها بکار می رود.

4- فانسقه: فانسقه ایرانی چند نوع میباشد ، فانسقه پاسداری که سبز رنگ می‌باشد ، فانسقه خاکی رنگ که متعلق به نیروهای بسیجی و یا ارتش بوده قفل بندهای آنها ، همچنین تعداد سوراخ های تنظیم با فانسقه های عراقی تفاوت دارد اما فانسقه عراقی ها خاکی رنگ با جنس مرغوب و قفل بندهای خاص خود می‌باشند ، علاوه بر فانسقه نیروهای ایرانی از کمربندهای کوچک نیز استفاده میکردند که قفل بند آنها بصورت کمربندهای معمولی است.

5-پوتین: پوتین ایرانی و عراقی از نظر شکل ظاهری تفاوت دارد ضمن اینکه در زیر پوتین های عراقی نوشته هایی مانند (صنع فی العراق) – (رقم) و علامتی بصورت مثلث که با حرف (ج) که به معنی جیش (نیروهای مردمی عراق را جیش الشعبی گویند) می باشد پوتین های عراقی بزرگ پا و نوک آنها قوسی شکل میباشد. اما پوتین های ایرانی چند نوع می باشدیک نوع زیر آنها با حروف لاتین کلمه (تاف) نوشته شده و یا کلماتی مانند (پیروزی – وین) درج شده است، اکثر نیروهای بسیجی و پاسدار برای سهولت از زیپ های بغل پوتین استفاده و یا از پوتین هایی باساق پارچه ای استفاده می کردند.

بعضی از نیروهای ایرانی حتی پرسنل ارتش و ژاندارمری در دوران دفاع مقدس از کفش های کتانی استفاده کرده که در عرف نظامی عراق از این نوع کفش ها استفاده نشده است.

6- قمقمه ها: ایرانی ها از یک نوع قمقمه پلاستیکی با رنگ سبز که آرم جمهوری اسلامی حک شده است و قمقمه فلزی که از جنس آلومنیوم می‌باشد و در زیر آن ظرفی برای خوردن غذا جاسازی شده بود،که درب و کیسه نگهداری آن مشخص می‌باشد استفاده می کردند اما، قمقمه عراقی ها هم پلاستیکی و هم فلزی با قمقمه ایرانی تفاوت زیادی دارند کیسه نگهداری آنها هم به شکل خاص خود است.

10- تفاوت در جای خشاب و سینه بندهای جای خشاب فشنگ ها

تفحص و خاکسپاری پیکر مطهر شهدای به خاک و خون افتاده کربلا - که در رأسشان پیکر شریف حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بود- بعد از سه شبانه روز، الگویی برای اقدام مجاهدانه جستجو و تفحص پیکرهای شهدای هشت سال جنگ تحمیلی است.

11- تفاوت در کوله پشتی ها و کوله های آرپی چی هفت

12- تفاوت در سرنیزه اسلحه ها

13- وجود اسلحه ژ3 و مهمات همراه، نشان از ایرانی بودن دارد.

14- نارنجک ایرانی با عراقی فرق دارد. نارنجک های ایرانی چهل تیکه و حروف ایرانی روی آن درج است نارنجک های عراقی مصری و دارای شکل ظاهری ویژه ای هستند.

15- گتر کردن شلوار نیروهای ایرانی با عراقی فرق دارد. از طرفی بعضی از نیروهای ایرانی دارای ساق بند هستند.

16- کیسه جای کمک های امدادی ایرانی با عراقی متفاوت است.

17- ماسک نیروهای ایرانی و عراقی تفاوت دارد.

18- وجود آمپول های آتروپین همراه با نیروهای ایرانی جهت جلوگیری از آثار بمبهای شیمیایی.

19- چکمه های مخصوص شیمیایی ایرانی با عراقی فرق دارد.

20 - روی لباس ایرانی ها اشعار اسلامی درج شده است (یاشهادت یا زیارت، نام ائمه و...)

21- بیشتر ایرانی ها نام خود را بر روی لباس ها و برگ پوتین ها درج می کنند.

22- وجود پول و سکه های ایرانی همراه با پیکرهای مطهر.

23- در جیب بعضی از نیروهای ایرانی مدارک شخصی ،عطر ، جانماز ، قران ، ادعیه ، تصویر امام ، خودکار بیک ، وصیت نامه ، دست نوشته ها، و حتی مسواک وجود دارد و در جیب عراقی ها عکس های مستحجن سیگار عکس صدام و......دارد.

آداب و فرهنگ تفحص:

1. دائم الوضو بودن هنگام کار

2. تعیین رمز توسل به یکی از معصومین و اهل بیت علیهم السلام برای عملیات روزانه

3. نذر صلوات برای پیدا کردن پیکرهای مطهر

4. درست کردن جایی بعنوان معراج شهدا و نگهداری شهدای تازه تفحص شده در منطقه

5. برگزاری مراسم توسل، زیارت عاشورا و دعای عهد روزانه در معراج، کنار پیکرهای مطهر

برخی از واژگان تفحص:

1- معراج: به محل نگهداری شهدای تازه تفحص شده گفته می شود.

2- پلاک: وسیله ای برای شناسایی رزمندگان اسلام و شهداء که با ابتکار تعاون سپاه درزمان جنگ تحمیلی بوجود آمد ، پلاک ها بوسیله زنجیر به گردن افراد آویز است .

3- گمنام : شهیدی که با وجود علائم ایرانی بودن، پلاک و مدارک شناسایی ندارد یا کارت آن قابل خواندن نیست.

4- بیل: یعنی بیل های مکانیکی که کار تفحص را انجام می دهند.

5- مبادله : تحویل دادن اجساد عراقی به کشور عراق و گرفتن پیکر مطهر شهدا را مبادله می گویند. این مراسم بصورت رسمی و با تشریفات نظامی و با حضور خانواده های شهدا و مسئولین لشکری و کشوری در مرز انجام می شود.

6- مذاکره : عزیمت هیئت ایرانی به عراق و یا بالعکس برای کار تفحص را مذاکره می گویند.

7- کمیته : یعنی کمیته جستجوی مفقودین که قرارگاه آن در اهواز می باشد.

8- دشت بانی: فعالیت تفحص بصورت پیاده روی و شناسایی محورها ، دشت ها ، دره ها و تپه ها را دشت بانی میگویند.

 

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شرط گذر از سیم خار دار2

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 22:4 شماره پست: 18

برای مقابله با فشارهای درونی و بیرونی و غلبه بر مشکلات در راه رسیدن به هدف، پایداری و استقامت لازم است. برای اینکه مصیبت های وارده و دشوار ی های راه، انسان را از پای در نیاورد، باید صبور بود. این عمل در تمام مراحل دین و اسلام وجود دارد و در راه شهدا با این جلوه بزرگ روحی رو به  رو هستیم و آنچه حماسه شهدا را به اوج ماندگاری و تاثیرگذاری و فتح معنوی رساند، روحیه استقامت و پایداری بود. بنا بر این شهدا که خود مظهر استقامت و پایداری هستند،به جوانان  نیز پیام می دهند.


 

«از مرگ نترسید که مرگ ابتدای زندگی جاوید است. مواظب باشید دانسته یا نادانسته آلت دست دشمن نشوید. هر کاری را فقط برای خدا انجام دهید نه خواست دل خویش یا مردم. هیچگاه از مبارزه با فساد ناامید نشوید زیرا پیروزی حتمی با شماست. اگر در راه خدا باشید. یافتن و رفع عیوب خویش را مقدم بر عیوب دیگران بدانید.»

پیام های سیاسی شهدا به نسل جوان :

(امر به معروف و نهی از منکر، ولایت و رهبری، ظلم ستیزی و عدالتخواهی، جهاد،  شهادت در راه خدا ، نپذیرفتن ذلت).

اسلام بر اساس دستور امر به معروف و نهی از منکر، مسلمانان را موظف کرده است که با تشخیص «معروف» و «منکر» وظیفه دارند در راه گسترش معروف و زدودن منکر از پیکر جامعه تلاش نمایند و با این کار سلامت جامعه را از انحرافات داخلی و خارجی تضمین کنند و از فساد مسلمانان و انحراف جامعه جلوگیری نمایند. یکی از نکات برجسته در این پیام شهدا به نسل جوان کشور، آن است که فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تنها در تذکراتی نسبت به بعضی از گناهان جزئی از سوی افراد عادی خلاصه نمی شود، بلکه قیام بر ضد حکومت ستم و تلاش برای اصلاح ساختار سیاسی جامعه و تشکیل حکومتی بر اساس حق و قرآن نیز از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر است.

«همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند. مسلما در راه امر به معروف و نهی از منکر، از مردم نادان زیان خواهید دید؛ تحمل کنید و بر عزم راسختان پایدار باشید.»

یکی دیگر از پیام های شهدا به نسل جوان کشور،

 ولایت و رهبری دقیق و کاربردی است که در تمام مراحل نهضت با دقت و ظرافت خاصی پیاده شد و الگوی تمام عیاری به نهضت های آزادی بخش در سراسر گیتی ارائه کرد. مبانی اسلام ولایتی، پرشور و متقن هستند و با مبانی اسلام خلافتی بسیار متفاوت و متناقض می باشد. ولایت و رهبری از منظر شهدا یک اصل بسیار مهم است که اعتقاد به این اصل بسیار مهم به فرد انگیزه ای بسیار بالا می دهد. برای جانفشانی در راه آرمان و هدف مقدس، و هر چه این ارزش ها بالاتر باشد، انگیزه  برای جان نثاری در جهت تحقق آن ها بیشتر می شود، همان طور که شهدا این اصل را ثابت کردند و مایه مباهات همه ایثارگران در طول تاریخ هستند.

«من یک جان دارم و این جان ناقابل را می خواهم فدای دینم کنم و شما هم بدانید که اگر بتوانیم دفاع کنیم، ولی دفاع نکنیم خدا ما را به عذابی سخت مجازات خواهد کرد. پس بدانید وظیفه هر شخصی این است که از دین، رهبر و مملکت اسلامی دفاع کند.» 

«جوانان عزیز، از راه راست و صراط مستقیم منحرف نشوید و کجروی ها را از خود دور کنید و همیشه در تداوم انقلاب اسلامی کوشا باشید و فقط احکام قرآن و احادیث ائمه اطهار(ع) و بیانات گهربار امام امت را در جهت خودسازی خود و پیشبرد جامعه و انقلاب اسلامی به کار ببرید و امام امت را تا ظهور انقلاب امام زمان یاری کنید.»

یکی دیگر از پیام های مهم شهدا،

جهاد در راه خدا می باشد. جهاد یک عامل قدرت و شوکت مسلمانان و نشانه حق باوری و خداجویی آنهاست. ملتی که از مبارزه در راه باورهای مقدس و آرمان های خویش سر باز زند، گرفتار ذلت می شود. جهاد یکی از واجبات دین می باشد و پیشوایان دین، شایسته ترین و مهم ترین کسانی هستند که به آن قیام کنند و مردم را نیز به هنگام نیاز به آن فرا خوانند.

«مومنین باید در راه خدا با آنان که حیات مادی دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند جهاد کنند، هر کس در جهاد در راه خدا کشته شود یا فاتح گردد به زودی به او اجری عظیم می دهیم.»

از جمله ابعاد دیگر پیام های سیاسی شهدا به نسل جوان کشور، شهادت در راه خدا یعنی همان راهی که خود انتخاب کرده اند می باشد. شهادت یعنی جان خود را در راه دین فدا کردن. هر انسانی برای زنده ماندن خود تلاش می کند ولی در بعضی اوقات برای به دست آوردن هدف متعالی  تری از جان خود نیز می گذرد و جان و مال خود را فدای آن هدف بزرگ می کند. یکی از این اهداف رسیدن به بهشت است و انسان برای رسیدن به آن از همه چیز می گذرد و با شهادت در راه خدا آن را نصیب خود می کند که این برای او از صدها سال زندگی کردن در این دنیای مادی با ارزش تر می باشد. عشق به شهادت به طور واضحی در پیام تمام شهدا نمایان است.

 نتیجه  گیری  :

در این نوشتار، پیام شهدا به نسل جوان میهن از ابعاد و زوایای مختلفی مورد بررسی و تبیین قرار گرفت. ابعاد عرفانی، تربیتی و اخلاقی و سیاسی، جملگی مواردی بود که با اندک تاملی در پیام ماندگار شهدا می توان مصادیق فراوانی را برای آن ذکر نمود، که هر کدام مکمل دیگری است؛ آنجا که یاد خدا در دل قرار می گیرد و انسان احساس رستگاری می کند، پای عمل به تکلیف به میان می  آید و انسان برای رضای الهی دست به فداکاری و قیام برای خدا می زند، البته هر کدام از ابعاد ذکر شده را می توان با سایر پیام ها ارتباط داد. زیرا همه در یک ردیف قرار می گیرند و به سوی یک هدف در حرکتند. همه پیام های فوق به یک راس ختم می شوند و سیر تکاملی به سوی خداوند دارند و داشتن هر کدام از این خصلت ها، باعث بروز اخلاق کامل و متعالی در انسان می شود. بنا بر این با تامل در همه پیام های مطروحه، ارتباط آنها با یکدیگر کاملا آشکار می شود، به طوری که تجلی همه  این پیام ها را در حرکت های ماندگار شهدا می بینیم و با اندکی تامل و دقت می توانیم نکات کور ضمیر انسانی را به ویژه در جامعه جوان کشور که تشنه و جویای راه سعادت و تعالی است، با واکاوی و تامل، باز شناسیم. ان  شاء الله. در خاتمه نوشتار خویش را به جمله ماندگاری از شهید علی چیت  سازیان، نابغه اطلاعات - عملیات که خود گویای دنیایی از ارزش هاست، مزین می نماییم؛

«کسی می  تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس، گیر نکرده باشد.»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شاید برای انعکاس پیام حقیقی شهداء اصلی  ترین دغدغه، انتقال اصالت و نجابت پیام آنان است که غبار زمان هیچ  گاه رنگ کهنگی را بر آنان نمی  زند. شاید اصلی  ترین پرسش که این نوشتار در پی جستجو برای پاسخ به آن می باشد این است که با گستردگی فراوان پیام های ماندگار شهدا، آیا می توان آنها را به یکدیگر پیوند داد؟ که البته در نتیجه گیری مقاله به این نکته پی می بریم که پیام های آنان علی رغم گستردگی و عمق، هر کدام مکمل دیگری است و به سوی یک هدف در حرکت است. 


 

 

اهمیت تبیین پیام شهدا به نسل جوان :

اهمیت این موضوع با عنایت به اهمیت و عظمت راه شهدا، به وضوح روشن است. شهدا از انسان های بزرگ ،مهم و تاریخ ساز هستند که با ندای ظلم ستیزی، پیام ماندگارشان در ابعاد عرفانی، تربیتی، اخلاقی و سیاسی، حاوی نکات بسیار گرانسنگی است.

تبیین این پیام ها یک الزام مهم و ضروری است. قطعا پرداختن به ابعاد مختلف پیام شهدا به نسل جوان کشور بسیار مفید و سازنده می باشد و در شخصیت دادن به قشر جوان هر جامعه، به خصوص جامعه اسلامی ما پررنگ و پر مایه است.

 مفهوم پیام :

پیام را چیزی گویند که انسان از عملکرد و رفتار و سخن یا از روی نوشته  ای دریافت کند که شخص یا به آن عمل می کند یا عمل نمی کند. پیام آگهی واضح و آشکار است و گاهی نیز یک عمل برای شخصی دارای پیام می باشند . موفقیت یک پیام، وابسته به چهار شرط است :1 - ماهیت پیام (حقانیت و غنی بودن محتوای آن) 2 - شخصیت خاص پیام رسان 3 - ابزار پیام رسانی 4 - کیفیت و متد و اسلوب رساندن پیام. بنابراین، این نکته کاملا مشهود است که شهدا نه روی سنگی نوشته  اند و نه حجاری کرده اند و البته اگر صرفا این هم می بود هیچگاه نمی توانست در دل جوانان و آحاد جامعه نفوذ کند و به اعتقاد و نیت درونی تبدیل شود. پیام هایی که شهدا از خود به جای گذاشته اند در گوش تاریخ طنین انداخت، اما در دل ها ثبت شد، به طوری که از دل ها گرفتنی نیست و بی شک خود آنان به این حقیقت آگاه بودند و آینده را درست می دیدند. پیامی که با هدفی مقدس همراه باشد، خدا رساننده پیام را یاری می نماید و چون هدف و پیام شهدا، مقدس و الهی بود، بدون هیچ شبهه ای طنین افکند و این پیام تا به حال ادامه دارد و در همه جا مورد استفاده قرار می گیرد و به پیروزی می رسد.

 پیام های عرفانی شهدا به نسل جوان :

(نماز -  رستگاری - یاد خدا - حق محوری -  حق طلبی - عمل به تکلیف -  رضا و تسلیم -  اخلاص -  قیام برای خدا). شهدا مظهر تجلی و ظهور صفات  عالی هستند و عرفان یعنی شناخت ، و کسانی که در این زمینه به مطالعه پرداخته اند، در وادی شناخت خدا و مراحل سیر و سلوک عارفانه به بحث می پردازند. شهدا متعالی ترین درس های ناب را می آموزند و جز در صحنه های نبرد و شهادت کجا می توان تلفیق حماسه و عرفان را یافت؟! حب و عشق به معبود، تقرب  الی  الله، یاد و ذکر الهی، جان مایه پیام شهداست. همه چیز را فدای دوست کردن و در تماشای جمال محبوب ازل و ابد غرق شدن و خود را ندیدن.

«به یاد خدا و با نام خدا و در راه خدا باشید و برای خدا زندگی کنید و نماز جماعتتان را به پا دارید و فراموش نکنید که دنیا به آخر می رسد. سعی کنید به دنیا دل نبندید و خود را مهیای آخرت کنید، اگر خواستید دل خود را تسلی بدهید به قرآن کریم و نماز پناه ببرید و صبر و شکیبیایی پیشه کنید تا خدا به شما اجر عظیم بدهد.»

«از مادیات دنیایی مستقلا چشم بپوشید که شما را از خدا دور می کند و در چاه ذلت خواهید افتاد، از انقلاب اسلامی ایران که ثمره خون شهیدان است. از قانون اساسی که سرلوحه برنامه های این انقلاب است حمایت و اطاعت کنید.»

شهدا همواره خداوند را به نیکوترین ستایش ستوده اند. شهادت مظهری روشن از یاد خداست، یکی از مراتب عرفانی یاد خداست. یاد خدا همیشه به انسان امید می دهد و او را در هدفش امیدوارتر می کند و این طورواضح یکی از پر رنگ  ترین پیام شهدا بوده است. چرا که یاد خدا همیشه سازنده اخلاق می باشد و همچنین سدی در برابر نفوذ شیطان به قلب انسان و وسوسه کردن او می باشد. زنده بودن چراغ «یاد خدا» در دل، هم سبب پیشگیری از گناه می شود. هم مقاومت انسان را در سختی ها و گرفتاری ها می افزاید و هم انسان به سرمستی و غرور نمی افتد و هم زمینه ساز ارتقای روحی و تصفیه اخلاق از رذائل و خالی شدن خانه دل از اغیار است و این پیام لحظه لحظه شهیدان است.

 پیام های تربیتی و اخلاقی شهدا به نسل جوان :

(شجاعت و دلیری  - استقامت و پایداری - وفاداری -  حریت و آزادگی -  غیرت دینی - از خود گذشتگی و فداکاری -  عشق و محبت). یکی از پیام های ماندگار شهدا که از ابعاد زیبا و جذابی برخوردار می باشد، بعد اخلاقی آن است. اخلاق از مسائل مهم تربیتی است که امروز نیز جامعه بشری با فقدان آن مواجه می باشد. جامعه بشری امروز نیاز شدید به تعلیم اخلاقی دارد و بیشتر مشکلات اجتماع ناشی از فقدان اخلاق است. انسان در هر موقعیتی که باشد، باید اخلاق متناسب با آن را داشته باشد.

بنا بر این یکی از مهم  ترین روش های زندگی و تربیت انسانی، ارائه الگوهای علمی و تربیتی و نمونه های عینی است. یکی از این الگوهای عینی فضائل اخلاقی و تربیتی، در پیام حیات  بخش شهداست. شهدا منبع بزرگ الهام، شجاعت، شهامت و ستم ستیزی هستند. یاد آنها قلب ها را می لرزاند و در متن خود، پیام های نفیسی برای جوانان دارد.

«برادران پاسدار و جوانان مسلمان را در دعوت به استقامت و پایداری تا آخرین قطره خون و احرازکنندگان پست های مملکت به وحدت کلمه و پیروی مطلق از امام می خوانم. برخی از فرزندان این مملکت را که به مکاتب «بیگانه با فطرت» روی آورده اند باید به خود بازگردند؛ در وجود خود هستی و هستی آفرین را خواهند یافت.»

                                                                                                             ادامه دارد...

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
  1. ایثار و شهادت در شمار عالی ترین مفاهیم الهی و حاصل متعالی ترین ارزشهایی است که می تواند جامعه انسانی را به تکامل و تعالی برساند و والاترین برکات را به آن ببخشد.پیام و آرمان شهدا به دلیل عظمت مرتبه ای که شهدا بدان دست یافته اند عالی ترین پیامها و از جنس پیام انبیاء الهی است. شهدا، فرزندگان و برگزیدگان نسل خود بوده اند و اصلی ترین پیام آنها برای نسل امروز پیموندن طریق الله، طریق عزت، آزادی و سعادت و سربلندی دنیا و آخرت است. در شرایط کنونی که با مسائلی نظیر تغییر نسل ها، نیاز روز افزون نسل جوان به ارزشهای متعالی اسلامی در جهت پیمودن مسیر پیشرفت همه جانبه و تحقق تمدن عظیم اسلامی ، تهاجم فرهنگی دشمنان و تلاش مذبوحانه ایادی داخلی آنان در جهت جدائی  آینده سازان کشور از ارزشهای والای انقلاب اسلامی مواجهیم، ترویج فرهنگ شهادت و ایثار به عنوان والاترین میراث انقلاب اسلامی و هشت سال دفاعمقدس وظیفه‌ای است که بر عهده همه دلسوزان نظام می باشد. بی شک ترویج فرهنگ ایثار و شهادت از راههای متعددی امکان پذیر است که یکی از مؤثرترین آنها حضور ابدان مطهر شهدا در مراکز آموزش عالی و دانشگاه‌های کشور می باشد. در ادامه به بررسی آثار و نتایج این حضور می پردازیم:


 

شهادت و هدایتگری

در متون و آموزه های دین مبین اسلام جایگاه ویژه ای برای «شهید» و «شهادت» در نظر گرفته شده است و از «قداست» خاصی برخوردار است. اگر کسی با مفاهیم اسلامی آشنا باشد، در عرف خاص اسلامی، احساس می کند که هاله ای از نور کلمه «شهید» را فرا گرفته است. «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیاء عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلاَ هُمْ یحْزَنُونَ؛[1] هرگز نپندارید کسانی که در راه خدا کشته می شوند مردگانند، بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خداوند متنعم خواهند بود، آنان به فضل و رحمتی که خداوند نصیب آنها گردانیده شادمانند و بشارت و مژده می دهند به کسانی که هنوز به آنان نپیوسته اند و بعدا در پی آنها برای آخرت خواهند شتافت که از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم نخورند». امام علی(ع) نیز می فرماید:« خدا شهدا را در قیامت بِاَبهاء و جلال و عظمت و نورانیتی وارد می کند که اگر انبیا از مقابل اینها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند.» و آیات و احادیث بسیار زیادی که همه بیانگر جایگاه، قداست و ارزش والای شهید در اسلام هستند. چرا؟ چون «همه گروه های خدمتگزار در جامعه، مدیون شهدا هستند؛ عالم در علم خود و فیلسوف در فلسفه خود و مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعلیمات اخلاقی خود نیازمند محیطی مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولی شهید آن کسی است که با فداکاری و از خودگذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برای دیگران مساعد می کند. مثل شهید مثل شمعی است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند. آری، شهدا شمع محفل بشریت اند؛ سوختند و محفل بشریت را روشن کردند. اگر این محفل تاریک می ماند هیچ دستگاهی نمی توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه بدهد»[2] بر این اساس است که حق شهید از حق تمام کسانی که از راه علم، فلسفه و اندیشه، صنعت و اختراع و اکتشاف و اخلاق و حکمت عملی و... به بشریت خدمت کرده اند، بالاتر است.

البته احترام و ارزش والای شهید، اختصاص به جامعه ما ندارد بلکه در سایر جوامع و فرهنگ ها برای شهید مقام و جایگاه ویژه ای قائلند و این دقیقا به خاطر نقشی است که شهید هم در زمان حیاتش و در جهاد و مبارزه با دشمنان و دفاع از میهن و دین خود انجام داده و هم بعد از کشته شدنش به عنوان الگو، نماد واسوه پایداری و حماسه سازی و جانفشانی در راه دفاع از کشور و آرمان های آن ایفا نموده است. به فرموده شهید بزرگوار استاد مطهری « خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود. لهذا پیامبر اکرم(ص) فرمود: «ما من قطره احب الی الله عز و جل من قطره دم فی سبیل الله؛[3] هیچ قطره ای در مقیاس حقیقت و در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود بهتر نیست. شهادت تزریق خون است به پیکر اجتماع؛ این شهدا هستند که به پیکر اجتماع و در رگ های اجتماع - خاصه اجتماعاتی که دچار کم خونی هستند - خون جدید وارد می کنند» بزرگترین اثر و خاصیت شهید حماسه آفرینی اوست. در ملت هایی که روح حماسه، مخصوصاً حماسه الهی می میرد بزرگترین خاصیت شهید این است که آن حماسه مرده را از نو زنده می کند، لهذا اسلام همیشه نیازمند به شهید است، چون همیشه نیازمند به حماسه آفرینی است، حماسه های نو به نو و آفرینش های جدید بر این اساس دیگر شهدای گمنام، مجهول الهویه نیستند هر چند نام و نشان خانوادگی ندارند، اما بزرگترین شناسه و مشخصه دینی و ملی را با خود داشته و برای تمام جامعه و نسل های آینده کاملاً شناخته شده می باشند و بر این اساس بدن شهید هم در اسلام از جایگاه و قداست ویژه ای برخوردار است؛ بدن شهید یک «جسد متروح» است؛ یعنی جسدی است که احکام روح بر آن جاری شده است، همچنان که جامعه شهادتش «لباس متجسد» است؛ یعنی حکم روح بر بدن جاری شده و حکم جاری شده بر بدن، بر لباس و جامعه وی جاری شده است.[4] لذا براساس دستورات و آموزه های حکیمانه اسلام، شهید با همان لباس خود دفن شده و احتیاج به غسل و کفن ندارد. بنابراین شهدا سرمایه و ذخایر عظیم هر ملتی هستند که باید تا آنجا که ممکن است از این سرمایه ها برای جامعه و نسل های آینده به عنوان الگو و اسوه بهره گرفت.

نیازمندی دانشگاه ها

از منظر بنیانگذار کبیر انقلاب ؛ « دانشگاه مبدأ همة تحولات است». این بدان معناست که دانشگاه می‌تواند نقش تحول آفرینی را در جامعه ایجاد کند امروزه نقش و جایگاه دانشگاه بسیار فراتر از گذشته است و می‌تواند در تمام شئون جامعه اعم از سیاست، فرهنگ و اقتصاد ایفای نقش کند و منشاء دگرگونی و تحول در اشاعه ارزشهای اجتماعی، علم و فناوری باشد. در نظام جمهوری اسلامی، دانشگاه‌ تنها یک بنگاه تأمین کننده نیروی انسانی متخصص برای جامعه و بنگاه‌های اقتصادی نیست، بلکه نهادی است که می‌تواند رهبری حرکت و ایجاد تحول در زیر ساختهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه را در دست بگیرد. همچنین مرکز ایجاد الگوهای صحیح رفتار اجتماعی، حافظ سنت های علمی و فرهنگی جامعه، عامل تعمیق وفاق اجتماعی، بهبود کیفیت زندگی مردم، تعالی دهنده سطح تبادل عقاید و تجربیات در درون جامعه و مرکزی برای پرورش خلاقیت نسل جوان و میدان دادن به اندیشه‌های نو و جسارت‌های علمی است. دانشجوی متعهد همه پدیده‌ها را چونان آیات الهی مطالعه و بررسی می‌کند و حتی به علوم تجربی با ماهیتی دینی و الهی می‌نگرد.[5] و بدین گونه است که دانشگاه جایگاهی مقدس در جامعه اسلامی می یابد.[6]

علی رغم تحولات عظیمی که پس از پیروزی انقاب اسلامی در دانشگاهها و مراکز مختلف آموزش عالی کشور به وجود آمده، بررسی واقیعات بیانگر آسیب ها یی است که باعث گردیده وضعیت موجود دانشگاهها و کارکردهای آن را با جایگاه ایده آل دانشگاه فاصله داشته باشد. مدرک سالاری و مدرک گرایی، تبلیغات دینیناکارآمد، فقدان انگیزه دانشجویان برای تلاش و سخت کوشیدرراه علم، خودنمایی، جاه طلبی، برتری جویی وفردگرایی عوامل بازدارندهتوسعهعلمی ایران هستند.[7] همچنین به دلیل اتخاذ برخی مدلهای توسعه در کشور، ارزش های اجتماعی از سنتی به سوی مدرن، از ساده زیستی به تجمل، از کمک و همیاری و ایثار و گذشت برای جامعه به سودجویی فردی و از ارزش قناعت به ارزش ثروت و از انسجام به فرد گرایی و ازارزش دین و خدا به ارزش پول و دنیا حرکت کردند.[8] و البته دستگاه ها و متولیان فرهنگی نیز، در انتقال این ارزش های انقلابی و دینی به نسل دوم و سوم انقلاب و حتی تعمیق آن ها برای نسل اول انقلاب، سهل انگاری و کم کاری هایی داشته اند که موجب فاصله گرفتن تدریجی برخی از افراد جامعه- به خصوص جوانان- از ارزش های اسلامی شده است.

ارتباط نسل های انقلاب

یکی از برکات دفاع مقدس شکوفایی ورشد استعدادهای معنوی واخلاقی جامعه به ویژه نسل جوان آن دوران بود. دستاورد این تلاش بزرگ، نمایان شدن جلوه هایی از فرهنگ ایثار وشهادت است که می تواند ضامن عزت، اقتدار، معنویت واخلاق جامعه باشد، این فرهنگ یکی از راههایی است که سلامت ومعنویت جامعه به ویژه نسل جوان را تضمین خواهد کرد. اگر چه فرهنگ جهاد وشهادت درذات دین اسلام وبه ویژه تشیع علوی وجود دارد، ولی برای نهادینه کردن این فرهنگ غنی وعزت بخش باید تلاش نمود تا آن را به صورت فرهنگ عمومی درجامعه درآورد وبرای انجام این امر مهم بایستی به نحوی اقدام نمود که آثار وپیامدهای مثبت آن برای نسل جوان وحاضر که بستر انتقال این فرهنگ به نسل های بعدی است، پذیرفته شود.

زمان می‌گذرد کسانی پا به عرصه هستی می‌گذارندکه نه فضای انقلاب را درک کرده اند، نه طعم سختی‌ها و دشواری‌های آن را چشیده‌اند. اینجاست که تدفینشهدااهمیت پیدا می‌کند. اگر این نسل که جنگ را ندیده است، از آنچه بر کشورش گذشتهبی‌اطلاع باشد، با فرهنگ اسلافش پیوند نخورد، یقیناً استحاله فرهنگی او را به سمت وسویی سوق خواهد داد که منافع ابر قدرتان اقتضا می‌کند. یقین کنیم که دشمنانمانبیکار ننشسته اند تا ما با حیثیتشاندرعرصه جهانی بازی کنیم.ازاین رو باید همواره با نگاهی به گذشته قدمدرراه گذاشت.

احیای فرهنگ جهاد و مبارزه

تاثیر شگرف فرهنگ پربار ایثار و شهادت درگستره جهان بینی ملل دینی ازجلوه ممتازی برخوردار است این فرهنگ با هویت قدسی خود توانایی سرشاری را درمتأثر ساختن نهادهای اجتماعی وساختارهای سیاسی به انضمام بافت فرهنگی جامعه دارا می باشد وبی شک برترین اصل برای کسب رشد اجتماعی محسوب می شود. شهادت که نتیجه سلامتی روان، روحیه شجاعت وانتخاب آگاهانه است، مقاومت وپویایی جامعه را به دنبال دارد. چرا که ریشه درقدرت، صبر واستقامت ومبارزه با کفردارد واین عوامل درمجموع مقاومت جامعه را بالا برده واجتماعی را محرک وپویا می سازد.[9]

اگر دیروز فرهنگجهاد و مبارزه زنده شد و از زیر بار استبداد و متجاوزین نجات یافتیم و جنگ گرم پایان گرفت بایدامروز به یاد داشته باشیم که دشمن از بین نرفته و همچناندردشمنی خود مصمم است. دشمنیکه دیروز از مرزهای جغرافیایی راه وطن ما را پیش گرفته بود، امروز از مرزهای فکری وفرهنگیدرحال تجاوز ودشمنیست. و الحق و الانصاف که این جنگ بسی خطرناک تر و جانکاه تر است. بایددراین میدان جنگ فرهنگی دستخالی و بی طرف نبود. باید هوشیار بود. حضورشهداعامل یادآورنده و کمکیبر این مهم است.

سرعت بخشی به توسعه کشور

شهدا بزرگترین اسطوره های فداکاری، ایمان و عزت ایران اسلامی می باشند و با گسترش و تعمیق فرهنگ ایثار و خودباوری می توان به توسعه، پیشرفت و آبادانی کشور شتاب بیشتری بخشید و آن را در راستای اهداف والای اسلامی هدایت نمود. برایتولیدعلموتکنولوژی، مجاهدتوسخت‏کوشی برای پیشرفت کشور،حفظ آرمان‏های متعالیوتکیه بر معنویتوایماننقش ممتازوپیشتاز خویشرا ایفا می نماید.  ودر اینمیان نباید از«تولیدعلم وفناوری همراه با ایمان وتعهد» غافل ماند؛ علمی کهشرط اول استقلالوپیشرفتجامعه استوایمانی کهمنجی جهان معاصر استوبهسخن سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی:

«ایمان، منجی جهان فردا است؛ چنان کهمنجی ایران شدوانقلاباسلامی را به سرچشمه جوشان انقلاب معنویودینی در سراسر جهان مبدلکرد.»

خاکسپاری پیکر شهدای جنگ تحمیلی دردانشگاهها که محل تولیداندیشه و فکر می باشد، علاوه بر هویت بخشی و ایجاد انگیزه مضاعف در راستای ایفای وظایف دانشجویی، همواره یادآور این موضوع مهم می باشد که  عزت، استقلال و امنیت امروز کشور در سایهفداکاری های شهدا حاصل شده است. مقام معظم رهبریدرخصوص تشییع و تدفین پنجشهید گمنامدردانشگاهتهران می فرماید: « از این اقدام هوشمندانه ومتعهدانه سپاسگذاری و قدردانی می کنم.این تکریم شهیدان عزیز ایران است کهجان خود را نثار هدف های والا کردند و رضای خداوندی را بر آرزوهای حقیر مادی ترجیحدادند. سلام خداوند بر آنها باد.»[10]

ایجاد فضای معنوی

تدفین و حضور شهیدان در دانشگاه یک تذکر برای انسانهاست و تبیین فرهنگ ایثار و شهادت برای حفظ استقلال کشور می‌باشد. یکی از مهمترین فواید حضورشهدادربین دانشجویان بوجود آمدنیک فضای روحانی و معنوی است. مکانی برای توجه به معنویات. جایی برای عبادت و توجه به خدا و توسل به اولیای الهی. توجه به ارزش‌های دینی و پررنگ نمودن و برجسته کردن آن. برقراری رابطه بادوستان خدا که همان شهدا باشند و بهره بردن از آنها. برپایی مراسمات دینی و مذهبی. حتی جایی برای فکر کردن وآرامش گرفتن. تدفین شهدای گمنام دردانشگاه، باعث ایجاد فضایی معنوی درکنار تحصیل و یادگیری علوم مختلف می‌شود.

دانشگاه قبرستان نیست!

علی رغم برکات و آثار متعددی که طرح مذکور برای دانشگاه و دانشگاهیان دارد، عده‌ای که احتمالا قبور این شهدا را مانعی برای تحقق افکار و اعمال انحرافی و شیطانی خود در دانشگاه می دانند، در صدد شبهه آفرینی بوده و نسبت به طرح تدفین شهدا در دانشگاهها معترضند با بهانه هائی از این قبیل که مگر اینجا قبرستان است و چرا محیط علمی دانشگاه را به هم می زنید؟ و یا اینکه «با تدفین شهدا در دانشگاه، دانشگاه تبدیل به گورستان می شود»!

البته این از مسلمات است که دانشگاهقبرستان نیست. قبرستان جاییست برای دفن روزانه‌ی مردگان. اما شهید که مرده نیست. اینان که شهیدان را مرده می پندارند آیا قرآن نخوانده اند که «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیاء عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ». شهدا هیچگاه در قبرستان نبوده اند که جایشان در گلستان شهدا و باغ رضوان و بهشت زهرا بوده است و به خاک آبرو و طهارت داده اند که «طابت الارض التی فیها دفنتم». آیا تدفین شهدا در دانشگاه کمترین سپاس از ولی نعمتانی نیست که با جان و مال و آبرو فداکاری کردند و عزت، امنیت، استقلال و آزادی و سربلندی امروز ما از فداکاری دیروز آنهاست. به علاوه مگر شکل گیری بینش و دانش و جهت گیری این دو جدای از گرایش است؟ امامان بزرگوار شیعه نظام فکری و علم و دانش شیعه را بر محور گرایش و عاطفه به حضرت سیدالشهدا سامان دادند. اقامه یاد و نام حضرت سیدالشهدا علیه السلام محور گرایشات و کانون جوشش عاطفه جامعه شیعی بوده است که به اندیشه، دانش و رفتار شیعه جهت داده است و مگر امروز تحقق نهضت نرم افزاری در جامعه ایران که افق خود را دست یابی به تمدن اسلامی قرار داده است بی نیاز از نام و یاد شهیدان است که بهترین موتور محرک و انگیزه ما هستند. ما امروز هم نیازمند همت حاج همت، اخلاص کاوه و برونسی، توکل باکری، ابتکار باقری، مسئولیت پذیری زین الدین، سخت کوشی خرازی و کاظمی و ایمان صیاد و چمران هستیم. اگر سیدالشهدا علیه السلام خورشید هدایت است که «ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه»، اینان با اقتدا به حسین علیه السلام ستارگان هدایت اند و «باالنجم هم یهتدون» راه را با اینها می شود پیدا کرد.[11] حضور  اجساد مبارک شهدا بهترین تذکری است به همه دانشگاهیان از استاد تا دانشجو که مبادا در زرق و برق مادیات، مدرک و پست و مقام، «هدف واقعی» و «خود » را گم کنیم. یادمان نرود ما در محضر خداوندیم، روزی، ما هم خواهیم مرد و به سرای ابدی خواهیم شتافت. این‌کمترین اثری‌ است که بر بودن این عزیزان درجلوی چشم ما مترتب است و به تعبیری «وکفی بالموت واعظا» امّااینها شهید و الهام بخش هستند.

چرا اکنون ؟

برخی نیز با این بهانه که «چرا در زمان حضرت امام (ره)و  قبل از این، به این امر مبادرت نمی ورزیدند؟» در صدد شبهه آفرینی و ایجاد بدبینی به این طرح فرهنگی هستند. و حال آنکه زمان حضرت امام (ره)، فضای جامعه و دانشگاه، فضای جبهه، شهادت و ایثار بود و ضرورتی بر اجرای چنین طرح هائی احساس نمی شد ؛ علاوه بر شهادت تعدادی از دانشجویان، و مشارکت دانشگاهیان در مراسم های شهدا، بسیاری دانشجویان و اساتید شخصاً در جبهه حضورداشتند و با برگشت به دانشگاهها، فرهنگ ایثار و شهادت را به مراکز آموزش عالی منتقل می نمودند. اما در شرایط کنونی به دلایل متعددی از تهاجم فرهنگی گرفته تا اشتغالات دنیوی و...، دیگر خبری از آن فضای ملکوتی نیست. از سوی دیگر دفن اجساد مطهر شهدا در دانشگاه ها، مراکز علمی و دیگر مکان های عمومی برنامه ایبود که از سال 1380 و در راستای زنده نگه داشتن خاطرات جانفشانی جواناناین مرز و بوم مطرح گردید هر چند به دلیل مخالفت برخی تحقق نیافت. بر این اساس ایجاد یادمانهای شهدا در مراکز آموزش عالی با توجه به تعداد و تنوع جوانانی که در آن مشغول به تحصیل هستند در سوق دادن آنها به سوی اهداف و آرمانهای معنوی مانند ایمان، جهاد، شهادت و ایثار، در تلطیف فضای دانشگاه بسیار موثر است. حضرت امام خمینی (ره) در زمینه اهمیت فرهنگ شهادت و نیاز جامعه بدان می فرماید: «... خون‌شهیدان‌ برای‌ ابد درس‌ مقاومت‌ برای‌ جهانیان‌ داده‌ است‌ و خدا می‌داند که‌ راه‌ و رسم‌شهادت‌ کور شدنی‌ نیست‌ و این‌ ملت‌ها و آیندگان‌ هستند که‌ به‌ راه‌ شهیدان‌ اقتدا خواهندنموده‌ و همین‌ تربت‌ پاک‌ شهیدان‌ است‌ که‌ تا قیامت‌ مزار عاشقان‌ و عارفان‌ ودلسوختگان‌ و دارالشفای‌ آزادگان‌ خواهد بود، خوشا به‌ حال‌ آنان‌که‌ با شهادت‌ رفتند.»

آری شهید روح عزت و آزادگی را در کالبد جان ملت می دمد و آنان که خود تسلیم دشمن اند و در پی تسلیم کشور به دشمن، از نورافشانی شهیدان و تزریق روحیه عزت و غیرت و حماسه و فرهنگ شهادت به این ملت و قشر نخبه آن بیمناک اند. شهید نورافشانی می کند و این برای شب پرستان قابل تحمل نیست. شهید و ارتباط با شهدا نورانیت و معنویت به ارمغان می آورد و این فضا را برای گفتمان پوسیده و منحط سکولار تنگ می کند. گویا تدفین شهدا منجر به شکست تفکری خاص می‌شود. براستی آنان که سر به ولایت خورشید نسپرده اند از نور هدایت ستارگان هم بهره ای نخواهند برد. در هر صورت هرگز نباید به این سمبل های مقاومت و این سرمایه های عظیم ملی و نقش سازنده آنان بی توجه بود. همان طور که مرحوم دکتر علی شریعتی در اهمیت این موضوع می گوید: «... پرورش انسان - مذهب، اخلاق، تعلیم و تربیتی- جز این نیست که همه انسان ها را با پیوند به این نمونه های ممتاز، یعنی تأسی به اینان که «اسوه» اند و چشم داشتن در اینان که «شهیدند» به انسان حقیقی یعنی حقانیت انسان نزدیک کنیم»[12] و به فرموده رهبر فرزانه انقلاب اسلامی ؛ «تکریمشهیدان، تکریم ایثار و اخلاص است. تکریم دلهای نورانی و جان های لبریز از صفا ونورانیت است. از کار شما قدردانی می کنم. رحمت خدا بر شهیدان عزیز باد.»[13]

پی نوشت ها:

[1] - سوره آل عمران، آیات 170 – 169.

[2] - قیام و انقلاب مهدی، مقاله شهید، استاد مطهری، انتشارات صدرا، 1374، ص90 – 66.

[3] - وسایل الشیعه، حر عاملی، دارالکتب الاسلامیه، ج 1، ص 8.

[4] - قیام و انقلاب مهدی، پیشین، ص 69.

[5] - آموزش عالی، توسعه و تقویت ارزشهای اسلامی، احمد حیدری، خبرنامه آموزش عالی.

[6] - آیت الله جوادی آملی، قداستدانشگاه اگر قوی‌تراز حوزه نباشد کمتر نیست، خبرگزاری فارس، 1385/2/2.

[7] - فرامرزرفیعپور، موانع رشد علمیایران و راه حل های آن،1381، ص 38-50.

[8] - توسعه و تضاد، فرامرز رفیع پور، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1380، ص 552.

[9] - آثار و پیامدهای فرهنگی فرهنگ ایثار وشهادت، وبلاگ جاده خاکی ؛، دانشگاه و فرهنگ ایثار و شهادت، مشهد: ستاره ها، ج 1 و 2، 1385.

[10]  دی 1387،به نقل از شبکه خبر دانشجو.

[11] - پابوس شهیدان دانشگاه شریف، یک جانباز، روزنامه کیهان، چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385.

[12] - دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار ش 26، تهران: نشر آمون، چاپ هفتم، 1375، ص 561.

[13] - متن پیام حضرت آیت الله خامنه ای به مراسم تدفین شهدایگمنام، 87/8/3.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

تعریف شهادت

بزرگان و دانشمندان، تعریف‌های زیادی برای شهادت کرده‌اند که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم. امیرالمومنین علی (ع) آن را برای خود و فرمانده لشکرش مالک اشتر آرزو می‌کند در نامه‌ای که برای مالک اشتر می‌فرستد در پایان نامه چنین می‌فرمایند:

«ان یختم لی و لک بالسعاد هوالشهاده انا الیه راجعون»: خداوند پایان زندگی من و تو را به سعادت و شهادت قرار دهد زیرا بازگشت همه‌ی ما به سوی اوست و چه بهتر که بازگشتمان با شهادت در راه خدا توام شود. (نهج‌البلاغه، قسمت نامه‌ها، نامه 52)

شهادت مقام و منزلتی است که علی (ع) آن را پایان دادن به فروغ درخشان زندگی در کمال هوشیاری و آزادی برای رسیدن به هدفی که آن هدف والاتر و بهتر از زندگی طبیعی دنیاست می‌داند و در واقع شهادت عبارت است از سوختن و شعله‌ور شدن در آتش عشق الهی برای ایجاد زمینه‌ی حکومت عدل اسلامی در جهان تا سعادت و خوشبختی جامعه در راه رسیدن به آنها فراهم شود. ائمه اطهار (ع) در دعای روزهای ماه مبارک رمضان دستور داده‌اند که با خدای خود چنین مناجات کنیم:

 «ان تجعل اسمی فی السعداء و روحی مع الشهداء و احسانی فی علیین» خدایا اسم مرا در زمره‌ی سعادتمندان قرار ده و روحم را با شهدا محشور کن و کارهای نیکم را در ملاء اعلی قرار ده. به این ترتیب شهادت یک مقام و منزلت خاصی است در نزد خدا که هر کس لیاقت آن را نخواهد داشت و هر انسان موحد و خدا پرستی فیض شهادت نصبیش نخواهد شد زیرا شهادت مخصوص بعضی از اولیاء الله است نه همه‌ی اولیاءالله.

چرا شهید را شهید می‌گویند؟ شهید را از این جهت شهید می‌گویند زیرا به خاطر شهادتش در راه خدا، ملائکه می‌گویند زیرا به خاطر شهادتش در راه خدا، ملائکه کنار بدنش حضور به هم می‌رسانند و او را مشاهده می‌کنند. «لان ملائکه الرحمان نشهده» (جواهر الکلام، جلد4، ص 88- مجمع البحرین ماده شهد)

ملائکه پروردگار، شهید را مشاهده می‌کنند و گرد و غبار از سرو صورت شهید پاک می‌کنند و او را به بهشت و کرامت و رحمت خدا بشارت و تهنیت می‌گویند. (وسائل الشیعه، جلد 11، ص 20، حدیث‌19)

شهید را شهید می‌گویند: «لان الله و ملائکته شهود له بالجنه» در اینجا شهید به معنای شاهد است زیرا خداوند متعال و ملائکه گواهی می‌دهند بهشت را برای شهید. بنابراین پیغمبر اکرم (ص) فرمود:

«زملوهم بد مایهم فانهم یحشرون یوم القیمه تسخب اوداجهم دما اللون لون الدم و الریح ریح المسک»: شهدا را با بدن پر خون دفن می‌کنند، زیرا آنها با همین وضع در قیامت محشور می‌شوند در حالی که رنگ بدنش رنگ خون است ولی بوی بدنشان مانند مشک و عنبر خوشبو است. محشور شدن شهدا با این وضع در قیامت خود گواه است که آنها در راه خدا شهید شده‌اند. (منتخب طریحی، ص 37).

 شهید را شهید می‌گویند چون شهید یا علم و یقینی که به خدا و روز جزا دارد برای حفظ دین خدا با دشمن می‌جنگد تا کشته شود که در غیر شهید این طور یقین و اعتماد به خدا کمتر دیده می‌شود.

منبع:فرهنگ ایثار

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .


 

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".

آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیده ایم ؟

اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت ؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم ؟

برای آنکه بگوییم ما درک می کنیم ،شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفته اید؟

این ها درست ، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد . برای درک این فواید ،تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهره مندی از سخنان ایشان هر چند کم ،بهترین یاری دهنده ی ما خواهد بود .  

برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام

اهل بیت و زیارت قبور شهدا :

• زیارت قبر پیامبر خدا (ص) و زیارت قبر شهیدان و زیارت قبر امام حسین (ع) برابر است با یک حج مقبول همراه رسول خدا (ص) - امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعة، ج 10، ص 278

• در مورد سیره رسول خد(صلى الله علیه وآله) در زیارت قبور شهدا، طلحة بن عبدالله نقل کرده است:

«همراه پیامبرخد(صلى الله علیه وآله) از شهر خارج شدیم، وقتى که به مزار شهدا رسیدیم، آن حضرت فرمود: این قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زیارت شهدا مشغول شد.»  - بیهقى، سنن کبرى، ج5 ، ص249

• «حضرت فاطمه(علیها السلام) پس از وفات پیامبر، هفتاد و پنج روز بیشر زنده نبود و در این مدت، خندان و خوشحال دیده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبر شهیدان اُحد مى آمد. سپس قبر عمویش حمزه را زیارت مى کرد و در آنجا نماز مى خواند و اشک می ریخت. و برایش رحمت مى طلبید و از خدا براى او آمرزش مى خواست.» -امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعه، ج 10، ص 279 ، کافى، ج6، ص561

• هر کس که نتواند به زیارت قبر ما (امامان) بیاید، پس قبر برادران صالح و شایسته ما را زیارت کند. - امام صادق علیه السلام  / بحار الانوار، ج 74، ص .311

• برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام  / غرر الحکم، ح 1، ص 5491

• با توجه به آنکه شهیدان جزو شیعیان صالح خداوند محسوب می شوند، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

کسی که نمی تواند به زیارت ما اهل بیت بیاید پس به زیارت قبور شیعیان صالح ما برود که در این صورت ثواب زیارت ما به او تعلق می گیرد. - محمد حسین الحسینی الجلالی ،مزارات اهل البیت و تاریخ ها،ص 15

• ... سوگند به آنکه جانم در دست اوست هیچ کس بر شهدا سلام نمی کند مگر اینکه شهیدان سلام آنان را پاسخ می دهند.  - حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله  / مکی قاسم البغدادی، تأصیل لا استئصال،ج4،ص80

و...

در مقام زیارت شهدا ، این هایی که پیامبر اسلام برادر خود خطابشان می کند کافی است با استناد به سخن گوهربار ختم رسل بگوییم : اگر دل های خود را معطر به یاد شهدا می کنیم و سلامی روانه ی آستان آن بزرگواران کردیم ، بدانیم که این از بزرگترین عنایات شهدا است . در واقع قبل از اینکه ما به یاد آن ها باشیم ، آنان یادی از ما کرده اند که ما در جواب سلامشان می گوییم

السلام علیکم ایها الشهداء و رحمة الله و برکاتة

زینب سیفی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

«شهید» كسی است كه برای برقراری عدالت قیام می‌كند، خود را در راه خدا فدا كرده و برای رسیدن به رضا و وصال محبوب، از هستی خود هجرت می‌كند.واژه «شهید» در قرآن كریم فراوان به چشم می‏خورد؛ شهید از اسماء حسنای الهی است و در لغت به معنی كسی است كه در گواهی ‌دادن خود امین باشد و نیز گفته‏ شده است شهید به معنی كسی است كه هیچ چیز از علم او پوشیده نیست و به معنی حاضر هم به كار رفته است.شهید بر وزن فعیل و صیغه مبالغه است؛ وقتی علم به طور مطلق و بدون قید در نظر گرفته شود، بر ذاتی كه به آن متّصف شده «علیم» اطلاق می‏شود و چنانچه مقصود، اطلاع از امور نهانی باشد، متّصف به آن را «خبیر» می‏گویند و هرگاه اطلاع از امور ظاهر مراد باشد از آن به «شهید» تعبیر می‏‌شود.

نكته قابل توجه این است كه چرا به كسی كه در راه خدا كشته می‏شود «شهید» می‏گویند؟ و آیا كسانی كه در غیر از مسیر حق حركت می‌كنند و كشته می‌شوند، شهید هستند یا خیر؟

به كسی كه خود را در راه خدا فدا كرده و برای رسیدن به رضا و وصال محبوب از هستی خود، در این عالم صرف نظر كرده و از تمام لذائذ مادّی دست كشیده «شهید» اطلاق می‏كنند.

از این جهت «شهید» را «شهید» گفته‏اند كه خداوند و فرشتگان گواهی می‏دهند كه او اهل بهشت است و در روز قیامت از وی می‏خواهند كه با پیامبر (ص) درباره اعمال و كردار امم پیشین شهادت بدهد.

همچنین «شهید» زنده، شاهد و حاضر است و می‏بیند و برای آنكه كرامت‌ها و نعمت‌هایی را كه به سبب كشته شدنش در راه خدا برایش آماده شده می‏بیند.

به این دلیل به فردی كه در راه خدا كشته می‌شود، «شهید» می‌گویند كه در راه گواهی دادن به حق و در راه امری كه برای خداست قیام كرده به گونه‏ای كه هستی خود را در آن راه از دست داده و راهنمای دیگران است و فرشتگان هنگام كشته شدن گواهی دهند كه او در راه خدا كشته شده و در نزد او حاضرند.

 معانی شهید در قرآن :

در آیات مباركه قرآن كریم 55 بار كلمه «شهید» و «شهداء» ذكر شده كه به معنی گواه، حجّت، حاضر، آگاه و مقتول در راه خدا به كار رفته است. آیه 69 سوره نساء  تنها آیه‏ای است كه در آن بر مقتول فی سبیل اللّه «شهید» اطلاق شده است و خداوند در این آیه می‌فرمایند «وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِیقًا» است.

فخر رازی در تفسیر این آیه چنین آورده است «شهید بر وزن فعیل به معنی فاعل است و او كسی است كه گاهی با دلیل و بیان و زمانی با سلاح به صحّت دین خدا گواهی می‏دهد». پس شهداء كسانی هستند كه به عدالت قیام كرده‏اند و خداوند از آنان در آیه 18 سوره آل عمران یاد كرده و فرموده است «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قآئِمًَا بِالْقِسْطِ».

مفسران دیگر از قبیل شیخ طوسی و صاحب مجمع البیان و محمد بن حریر طبری و دیگران، در تفسیر این آیه گفته‏اند كه منظور از «شهداء» كسانی هستند كه در راه خدا برای رضای او به منظور برقراری حق كشته می شود.

رسول اكرم (ص) در جایی فرمودند «ما یجد الشهید من الم القتل الاّ كما یجد احدكم من الم القرصه» شهید درد قتل را احساس نمی‏كند مگر به اندازه‏ای كه یكی از شما درد نیشگون را احساس می‏كند.

عتبة بن عبد السلمی از رسول خدا (ص) روایت كرده است كه آن حضرت فرمود «كشته شدگان بر سه گونه‏اند یكی از آنها مؤمنی است كه با جان و مالش در راه خدا جهاد كرده و هنگامی كه با دشمن برخورد می‏كند به جنگ ادامه می‏دهد تا كشته شود». پیامبر (ص) درباره این‏گونه افراد فرمود «او شهید آزمایش شده‏ای است كه در سراپرده (كرامت و رحمت) زیر عرش خداوند است كه پیامبران جز از لحاظ رتبه نبّوت بر او برتری ندارند».

اهداف قانون جهاد و دفاع در قران :

در این آیه 39 سوره شریفه انفال آمده است «و َقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةً وَیَكُونَ الدِّینُ كُلُّهُ لِلّه؛ با كفار بجنگید تا آشوبی نماند و به طور كلی دین از آن خدا باشد» این آیه غرض جهاد و شهادت را پیكار و فداكاری در راه اسلام به منظور برطرف كردن ستم، دفاع از عبادت و مراكز عبادی، روی كار آمدن مردم شایسته و با ایمان و هدف از جهاد و شهادت را تلاش در راه خدا برای رفع فتنه و همگانی شدن دین خدا معرفی كرده است.

شهید بر وزن فعیل به معنی فاعل است و او كسی است كه گاهی با دلیل و بیان و زمانی با سلاح به صحّت دین خدا گواهی می‏دهد

قرآن كریم در آیه 12 سوره توبه در خصوص اقدام علیه پیشوایان كفر و ریشه‏كن كردن آنان می‌فرماید «فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ» و در آیه 76 سوره نساء در زمینه رفع كید و خدعه شیطان‏صفتان و توجه دادن به این‏كه اولیاء شیاطین نمی‏توانند در مقابل مسلمین استقامت ورزند، می‌فرماید «فَقَاتِلُواْ أَوْلِیَاء الشَّیْطَانِ إِنَّ كَیْدَ الشَّیْطَانِ كَانَ ضَعِیفًا».

«أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُواْ أَیْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ» آیه 13 سوره توبه است كه به مبارزه با پیمان‏شكنی و كسانی كه با زور و قلدری رفتاری می‏كنند و به پیشوای مسلمین ستم روا می‏دارند اشاره داشته است.

عظمت شهید :

«شهید» آن ‏قدر ایثار و گذشت كرده است كه برای دستور معبود خویش آنچه را كه از همه چیز برایش با ارزش‌تر است؛ یعنی هستی خود را در طبق اخلاص می‏نهد و در راه او ایثار می‏كند؛ او برای پیوستن به ابدّیت و نایل شدن به رضای آفریدگار خویش تلاش می‏كند تا اینكه از این كالبد می‏ رهد و به لقای محبوبش می‏رسد و آن وقت است كه شاهد مقصود را در آغوش می‏گیرد و سرور و ابتهاج به او دست می‏دهد و سخنانی از قبیل «فزت و ربّ الكعبه» و «الرّفیق الا علی خیر مستقرا و احسن مقیلا» را بر زبان جاری می‏سازد.

در سال دوّم هجرت به فرماندهی ابوجهل سپاه انبوهی به بهانه حفظ كاروان تجارتی قریش از تعرّض و دستبرد مسلمین، به سوی مدینه به راه افتاد و در محل «بدر» اطلاع یافتند كه آن كاروان بدون اینكه با خطری مواجه شود، به سلامت بطرف مكه رفته است. ابوجهل به یكباره تصمیم خود را علنی كرد و رسما به مسلمین اعلان جنگ داد.

این جنگ از همه جهت به نفع مسلمین پایان یافت و این، اوّلین صف ‏آرایی و دفاع مسلمین در مقابل كفّار بود و قریب 70 تن از كافران كشته شدند و نیز 14 تن از مسلمانان كه 6 نفر آنان از مهاجران و 8 تن دیگر از انصار بودند به درجه رفیع شهادت نایل شدند.

ابن عباس گفته است پس از جنگ بدر مردم می‏گفتند فلان كس و فلان كس مردند. خداوند در آیه 154 سوره بقره وی را از این گفتار نهی كرد و فرمود «وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ».

بنابراین «شهید» كسی است كه تمام وجود خویش را یكجا در راه افكار مقدّسی نفی می‏كند كه اصل و منشاء آن تقدسی است كه همه به آن اعتقاد دارند پس طبیعی است كه تمام تقدّس‌های آن افكار و اهداف یكجا به وجود نفی شده‏اش انتقال یابد.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

اساساً هر کشوری پایان جنگ و یا هر بحرانی را گرامی می دارد. مگر در پایان هشت سال دفاع مقدس ما پیروز مطلق میدان نبرد نبوده ایم که شروع جنگ که از تلخ ترین روزهای دفاع مقدس است را گرامی می داریم؟

در این مقاله ما سعی می کنیم که به این مسأله بپردازیم که چرا هفته اول جنگ به نام دفاع مقدس نام گذاری شده است؟

با تأکید بر این که بیش از نیمی از جمعیت کشور را جوانان زیر 30 سال تشکیل می دهند.

 و با توجه به اهمیتی که دوران دفاع مقدس در تاریخ معاصر ایران دارد که همواره در پی بروز هر جنگی، شاهد جدایی بخش هایی از این سرزمین پهناور به دست بیگانگان بوده است. به گونه ای که می توان گفت در دویست سال گذشته، یعنی از زمان «فتحعلی شاه قاجار» به بعد، نزدیک به یک میلیون کیلومتر مربع از خاک ایران جدا شده است. اما علی رغم پشتیبانی قدرت های بزرگ از عراق، روند مذکور در جنگ ایران و عراق ادامه پیدا نکرد و سر فصل جدیدی از تاریخ ایران را در صفحات تاریخی به ثبت رساند. در این جنگ نه تنها یک وجب از خاک ایران در دست نیروهای عراقی باقی نماند، بلکه عراق به عنوان کشور متجاوز به نظام بین الملل معرفی شد.

پس چرا بسیاری از جوانان نسل سوم و چهارم انقلاب کمترین توجه را به آن دارند و کمترین خاطره های آن دوران مهم را با خود ندارند. با توجه به این که هنوز نسلی که مستقیم در دفاع مقدس حضور داشته است زنده و گواه تاریخی این واقعه عظیم است.(رزمندگان ،آزادگان ،جانبازان و خانواده معظم شهدا)؟

مقاله حاضر به چهار بخش تقسیم گردیده است:

ابتدا وضعیت ایران قبل از جنگ ، در بخش دوم وضعیت ایران در شروع جنگ و بخش سوم پایان جنگ ، بخش چهارم بعد از جنگ.

بخش اول : وضعیت ایران قبل از شروع جنگ

انقلاب اسلامی که از جهات متعدد با سایر انقلاب ها متفاوت بود. و در تعارض مستقیم با قدرت های سلطه گر قرار داشت. و همین تفاوت و تعارض باعث شده بود که غیر پیش بینی باشد. و همین موضوع موجب نگرانی قدرتهای بزرگ شده بود.لذا از همان ابتدا با مقابله ی همه جانبه و جدی آنان مواجه شد. و قدرت های بزرگ برای اینکه کشورهای منطقه را همراه خود کنند صدور اندیشه های انقلاب اسلامی برای کشورهای منطقه را خطرناک عنوان می کردند و مدعی این بودند که انقلاب اسلامی درصدد سرنگونی حکومت های آنان است.

امام خمینی قدس سره در تشریح صدور انقلاب می فرماید « این معنی غلط را از صدور انقلاب برداشت نکنند که ما می‌خواهیم کشورگشایی کنیم. ما همه کشورهای مسلمین را از خودمان می‌دانیم. همه کشورها باید در محل خودشان باشند… معنی صدور انقلاب ما این است که همه ملت ها بیدار شوند و خودشان را از این گرفتاری که دارند و تحت سلطه‌ای که هستند و از این که همه مخازن آنها دارد به باد می‌رود و خودشان به نحو فقر زندگی می‌کنند، نجات دهند… ما می‌خواهیم این چیزی که در ایران واقع شد، این بیداری و اینکه خودشان را از ابرقدرت ها فاصله دادند و دست آنها را از مخازن خود کوتاه کردند، این در همه ملتها و در همه دولت‌ها واقع بشود، آرزوی ما این است.»

در این دوره کشور با بحران و چالش های فراوانی رو به رو بود. از لحاظ  سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی. که این فشارها عمدتاً از سوی قدرت های بزرگ و کشورهای منطقه ای به ایران تحمیل می شد. تا شاید بتوانند ایران را به پای میز مذاکره بکشانند.

در درون ایران گروه های سیاسی اعم از منافقین ، ملی مذهبی ها ، لیبرال ها و جریان های سیاسی دیگر که فکر می کردند بدون حمایت قدرت های بزرگ نمی شود. کشور را اداره کرد با ایجاد غائله گنبد ، کردستان ، ترور شخصیت ها و آدم های مؤثر انقلاب اسلامی با تلاش در حذف نیروهای انقلابی و وفادار به حضرت امام خمینی (ره) خواهان به دست گرفتن حکومت و جدایی دین از سیاست بودند. در حالی که حضرت امام خمینی (ره) تأکید بر پیوستگی دین و سیاست داشت.چرا که اندیشه دینی باعث استقلال و عزت بود.درحالی که جدایی دین از سیاست باعث همان وابستگی ها دوران طاغوت می شد. که تمامی این جریان ها وابسته به حمایت های قدرت های سلطه گر بود.اتفاقات دیگری هم  در این دوره رخ می دهد. تلاش برای کودتا توسط عوامل نظامی وابسته به خارج «کودتای نوژه» ،عملیات مستقیم نظامی (حمله به طبس) توسط آمریکا صورت گرفت.

از لحاظ ا قتصادی: مشکلات اقتصادی ایران در سالهای 58و 59 کمتر از مشکلات سیاسی نبود، در سالهای قبل از پیروزی به دلیل اعتصابات انجام گرفته در بخش های اقتصادی کشور بویژه در شرکت نفت که اقتصاد ایران به فروش آن بستگی داشت، عملاً اقتصاد کشور فلج شده بود، تقریباً تمامی بنگاه های تجاری و کارخانجات به علت وابستگی به خارج و بلوکه شدن دارایی های ایران در بانک های آمریکا و تحریم اقتصادی ایران از سوی آمریکا تعطیل بودند. اگرچه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به فرمان امام راحل (ره) کارگران و کارمندانی فعالیت خود را از نو آغاز کردند. لکن به دلیل عدم انسجام سیاسی در داخل و تحریک گروهک های وابسته حرکت اقتصادی شکل مناسبی نداشت. کشور شدیداً در رکود اقتصادی به سر می برد.

هر چند شروع جنگ تلخ بود. اما این تلخی شیرینی را به این مردم هدیه داد و در حالت عادی برای رسیدن به آنها باید قرن ها تلاش کرد

از لحاظ فرهنگی هم دچار بحران بودیم زیرا درگذشته تقریباً فرهنگ غربی بر کشور حاکم بود.« متأسفانه هنوز آن نوع فرهنگ در جامعه ما جاری است» ولیکن بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در حال گذر و تطبیق خود با جامعه بود. که خود این دوگانگی فرهنگ تأثیر به سزایی در مراحل مختلف انقلاب و دفاع مقدس داشت.

بخش دوم :شروع جنگ و اوضاع نظامی ایران

اوضاع نظامی ایران در سالهای 58 و 59 به مراتب بدتر از اوضاع سیاسی و اقتصادی بوده است. ارتش جمهوری اسلامی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 57 دچار تحولات عمده‌ای گردید. زیرا ساختار ارتش متناسب با منافع شاه و اولویت‌های سیاسی آمریکا در منطقه بوده است و با آن ساختار نمی‌توانست در خدمت اهداف انقلاب اسلامی قرار گیرد. حضرت امام خمینی(ره) ضمن تأکید بر حفظ انسجام ارتش، فرصت لازم را در اختیار این نیرو قرار داد تا ساختار جدید خود را بر مبنای معیارهای ارتش مکتبی توسعه دهد، اما به دلیل اینکه سازمان و ارتش جمهوری اسلامی ایران پس از قطع وابستگی ها ،که تا عمق استخوان ارتش طاغوت نفوذ کرده بود و خروج کارشناسان نظامی و فرار فرماندهان نظامی به خارج از کشور که عمده فنون و تخصص‌های نظامی را در اختیار داشتند.

از ارتش و تصفیه امرای خائن و سر سپرده به خصوص بعد از کودتای نوژه و اقدامات دولت بازرگان مبنی بر کاهش نیروهای ارتش ، به طوری که در تاریخ 9/2/58 اعلام داشت که ایران به ارتش 500 هزار نفری نیازی ندارد و تعداد ارتشیان کاهش خواهد یافت. و از سوی دیگر کاهش مدت خدمت سربازی از 24 ماه به 12 ماه و اعزام کادرهای ارتش به محل های سکونت و زادگاه خود، و در اقدامی مشکوک در زمینه لغو قراردادهای نظامی، از قبیل لغو قرارداد خرید شش فروند زیر دریایی از آلمان و لغو قراردادهای نظامی آمریکا، که در مجموع کاهش توان نظامی و عدم امکان توسعه طرح های ساختاری ارتش هدف آن بوده است.

از دیگر اقدامات دولت بازرگان است که سازمان ارتش را دچار تزلزل کرد. و شعارهای انحلال ارتش از سوی گروهک های مخالف هماهنگ با سیاست کاهش توان دفاعی ارتش از سوی لیبرالها. و این موضوعات باعث نوعی از هم گسیختگی در مجموعه ارتش بوجود آورد. به دلیل شرایط خاص انقلاب اسلامی و مرحله دگرگونی و عبور ارتش از ارتش شاهنشاهی به ارتش اسلام به کندی پیش می رفت ولی بعدها با حذف بنی صدر با حاکمیت نیروهای خط امام بر ارتش این تحول با سرعت زیادتر انجام شد.« طارق عزیز وزیر امور خارجه عراق سه ماه قبل از حمله طی تحلیلی از اوضاع ایران می‌نویسد: امروز ارتش ایران از هم پاشیده شده است»

سپاه نیز بطور دائم درگیر با ضد انقلاب بود و فرصت برپایی تشکیلات و سازمانی که بتواند جلوی تهاجمی نظیر حمله عراق را بگیرد پیدا نکرده بود و همچنین در همین شروع جنگ جریان های حاکم بر کشور (گروه های لیبرال) بیشتر درصدد تضعیف سپاه بودند تا تقویت، چون سپاه وفادار به امام (ره) و نظام جمهوری اسلامی بود.

وضعیت بسیج هم مبهم بود ، با وجود این که سپاه پاسداران تشکیلات بسیج را سازماندهی کرده بود تا مدت ها این کشمکش وجود داشته که بسیج وابسته به سپاه باشد یا نباشد.

رژیم بعثی عراق با اطلاع کامل از وضعیت نظامی، سیاسی و اقتصادی ایران در 31 شهریور 1359 با تصمیم و طرح قبلی و با هدف برانداختن نظام نوپای جمهوری اسلامی جنگی تمام عیار را علیه ایران اسلامی آغاز کرد. صدام حسین رییس جمهور عراق با ظاهر شدن در برابر دوربین‌های تلویزیون عراق با پاره کردن قرارداد 1975 الجزایر، آغاز تجاوز رژیم بعثی به خاک ایران را اعلام کرد . جنگی نابرابر در شرایطی به ایران اسلامی تحمیل شد که از جانب استکبار جهانی به ویژه آمریکا تحت فشار شدیدی قرار داشت و در داخل کشور نیز جناح ‌های وابسته به غرب و شرق، با ایجاد هیاهوی تبلیغاتی و ایجاد درگیری‌های نظامی در صدد تضعیف نظام بودند.

امام خمینی قدس سره در مورخه 31 شهریور 1359، در پیامی به مناسبت باز شدن مدارس درباره ی آغاز جنگ تحمیلی فرمودند:

«این جنگ، جنگ با اسلام است به هواداری کفر و یک همچنین جنگی برخلاف رضای خداست. و خدای تبارک و تعالی نخواهد بخشید بر این کسانی که بر ضد اسلام قیام کنند به واسطه ی همراهی با کفر.»

همچنین امام قدس سره اولین فرمان خود را درباره جنگ در تاریخ 1/7/1359، صادر فرمودند. (صحیفه نور)

در این میان، به دلیل حضور نیروهای لیبرال در رأس امور، از جمله وجود بنی صدر به عنوان ریاست جمهوری، تحریمی داخلی علیه مدافعان انقلاب، صورت گرفت. و به شدت جلوگیری می کرد از حضور سپاه و نیروهای مردمی در جنگ و همواره ادعا می کرد که این ها دخالت غیر تخصصی است.در امور جنگ و همین امر باعث شد که عراق موفق به تصرف شهرهای مرزی از شمالی ترین نقطه تا سر انجام خرمشهر گردید.سرانجام حضرت امام خمینی قدس سره با توجه به موضع منفی بنی صدر در قبال رزمندگان ارتش اسلام وی را در تاریخ 21/3/1360 از فرماندهی نیروهای مسلح عزل و بلافاصله مجلس عدم کفایت وی را تصویب کرد.

وقتی امام خمینی (ره) در مقام فرماندهی کل قوا بر لزوم شکسته شدن حصر آبادان تأکید کردند ماشین پیشروی ایران در مسیر باز پس ‌گیری مناطق اشغالی شروع به حرکت کرد. پس از عملیات ثامن‌الائمه که به محاصره آبادان پایان داد در عملیات طریق‌القدس رزمندگان اسلام بستان را آزاد کردند. لاویه ، غرب شوش و دزفول در عملیات بزرگ فتح‌المبین آزاد شد و در نقطه اوج پیروزی‌ها در عملیات بیت‌المقدس خرمشهر نیز آزاد گشت. همه این عملیات ‌ها به صورت مشترک و هماهنگ میان نیروهای ارتش و سپاه اعم از زمینی و هوایی اجرا می‌شد….

بخش سوم : پایان جنگ

جنگ هشت ساله که با تحریک و حمایت همه جانبه استکبار جهانی، توسط رژیم بعثی عراق بر مردم ایران تحمیل شد، تنها محدود به خطوط مقدم جبهه ها نبود، بلکه تمام سرزمین اسلامی ما اعم از شهرها و روستاها را در برگرفت.

امام خمینی قدس سره که فرمودند: جنگ تا پایان رفع فتنه .بنابراین ما نمی توانیم پایانی برای دفاع مقدس تصور کنیم.امام فرمودند جنگ نعمت است.آثار این برکت نعمت شیرینی آن همان آغاز جنگ(دفاع مقدس) است نه با پذیرش قطعنامه

تجاوز عراق به ایران که در31 شهریور1359(سپتامبر 1980)، آغاز شد و به مدت 8 سال ادامه یافت، طولانی ترین و بی سابقه ترین جنگ متعارف قرن حاضر به شمار می رود، چرا که جنگ جهانی اول و دوم مدتی کمتر از هشت سال ادامه یافتند و جنگ های دیگر، مانند جنگ ویتنام شمالی و جنوبی نیز به عنوان یک جنگ متعارف همانند جنگ ایران و عراق شناخته نشده است. تاریخ از هشت سال جنگ برای ایران، شرف و آزادگی و مقاومت و ایمان به خدا را در صفحات خود ثبت کرد، اما از متجاوز و متحدان او که طی هشت سال او را یاری و تشویق کردند، جز به زشتی یاد نخواهد کرد.

امام خمینی قدس سره فرمودند:

 هر روز ما در جنگ برکاتی داشته‌ایم که در همه صحنه‌ها از آن بهره جسته‌ایم. ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده‌ایم ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده‌ایم. ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهان‌ خواران کنار زده‌ایم. ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته‌ایم. ما در جنگ به این نتیجه رسیدیم که باید روی پای خودمان بایستیم. ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. ما در جنگ ریشه‌های انقلاب پربار اسلامی‌مان را محکم کردیم. ما در جنگ حس برادری و وطن‌ دوستی را در نهاد یکایک مردم مان باور کردیم. ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرت‌ها می‌توان سالیان سال دفاع کرد.

 

بخش چهارم : بعد از جنگ

جنگ با تمام فراز و فرودهای فراوانی که در طول هشت سال دفاع مقدس داشت .به آتش بس ختم شد. این آتش بس در هاله ای از ابهام قراردارد. تکلیف بندهای قطعنامه 598 چه شد؟ کدام یک از بندهای قطعنامه بطور جدی پیگیری شد. این دفاع مقدس از شروع تهاجم دشمن تا مقاومت و تنبه متجاوز ها در طول هشت سال بیش از90 عملیات کوچک و بزرگ را در خود جای داده ،تلخی ها و شیرینی های بسیاری را در یاد ها زنده می کند.

هر چند شروع جنگ تلخ بود. اما این تلخی شیرینی را به این مردم هدیه داد و در حالت عادی برای رسیدن به آنها باید قرن ها تلاش کرد.

بر پایه فرمایش حضرت امام خمینی قدس سره که فرمودند: جنگ تا پایان رفع فتنه .بنابراین ما نمی توانیم پایانی برای دفاع مقدس تصور کنیم.امام فرمودند جنگ نعمت است.آثار این برکت نعمت شیرینی آن همان آغاز جنگ(دفاع مقدس) است نه با پذیرش قطعنامه. چرا که علی رغم پیروزی قاطع رزمندگان اسلام (جمهوری اسلامی ایران)این پیروزی به ذائقه رزمندگان اسلام و ملت ایران خوش و شیرین نیامد. زیرا حضرت امام خمینی(ره) پذیرش قطعنامه را به جام زهر و تلخ تر از آن تعبیر کردند.

و در قسمتی دیگر از سخنان خود خطاب به رزمندگان می فرماید:

فرزندان انقلابی ام، ای کسانی که لحظه ای حاضر نیستید که از غرور مقدستان دست بردارید، شما بدانید که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما می گذرد. می دانم که به شما سخت می گذرد، ولی مگر به پدر پیر شما سخت نمی گذرد؟ می دانم که شهادت شیرین تر از عسل در پیش شماست، مگر برای این خادم تان اینگونه نیست؟ ولی تحمل کنید که خدا با صابران است.»

درحالی که شروع جنگ و ادامه آن را نعمت تلقی کردند.

رزمندگانی که در طول دفاع مقدس حضور داشتند به غیر تکلیف شرعی و احساس مسئولیتی که نسبت به دفاع مقدس داشتند.بعد از رضای خدا دوست داشتند رهبر و مولای آنها پایان دفاع مقدس را شیرین تلقی کرده تا آنها به این شیرینی افتخار کنند. در ضمن دفاع مقدس نه در جنگ بلکه در تمام عرصه های درون انقلاب خود را نشان داد.حتی در عرصه های امروز کشور خودنمایی می کند.

حتی حضرت امام(ره) 3/12/1367 هفت ماه بعد از پذیرش قطعنامه در جمع طلاب می فرماید. جنگ ما جنگ حق و باطل بود. و تمام شدنی نیست ،جنگ ما جنگ فقر و غنا بود.جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد.

آیا با بیان این گفتار می شود پایانی برای دفاع مقدس را تصور کرد؟ که بر آن اساس بزرگ داشتی گرفت؟ « هدف از نامگذاری روزها و هفته‌های خاص، بزرگداشت ارزش‌ها و شناسایی پیوندهای دینی، ملی، فرهنگی، علمی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در جامعه است که منجر به نوعی همکاری عمومی می‌شود.»ولی آغاز آن را چرا؟ می شود به عنوان اولین گام برای دفاع از هرچه که بدست آورده ای جشن گرفت.

به قول شهید چمران وقتی شیپور جنگ نواخته می شود مرد از نامرد مشخص می شود.

نام گذری هفته اول شروع رسمی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یعنی از 31 شهریورلغایت6 مهرماه به نام هفته دفاع مقدس به دلایل ذیل بهترین زمان می باشد.و از چند منظر قابل توجه است.

-اطاعت و فرمان پذیری از یک مجتهد دینی تحت عنوان ولایت مطلقه فقیه.

-ایجاد فضای امن بر اجرایی شدن شعارهای انقلاب در عرضه های داخلی و خارجی کشور

-ثبت انقلاب اسلامی و فراهم شدن زمینه های صدور آن.

-پالایش عناصر ضد انقلاب از عناصر انقلابی.

-ظهور و رشد روحیه استقامت، وحدت و پایداری در تمام سطوح جامعه ایرانی.

-اعتماد به جوانان و ظهور نخبگان جدید در اداره جنگ در تمامی سطوح

-رشد مهندسی دفاعی در قالب جهاد.

حضرت امام رحمت الله علیه می فرماید :

لازم است ملت شریف ایران عموماً و خصوصاً دولتمردان و گویندگان و نویسندگان و شاعران و هنرمندان از این قشرهای فداکار هریک به سهم خود قدردانی نمایند و مراحل مختلف پیروزی این حماسه آفرینان را با گفتار و نوشتار و کردار خود در معرض نمایش گذارند.و در محافل"هفته جنگ "فواید و نتایج و پیامدهای آن را برشمارند ،و روح شجاع این رزمندگان بزرگ را هرچه بیشتر تقویت کنند. این نگاه حضرت امام به هفته دفاع مقدس است .

 

منبع : ساجد

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شیعه و شهادت


از نظر اسلام هرکس به مقام و درجه شهادت نائل آید و اسلام با معیارهای خاص خودش او را شهید بشناسد، یعنی واقعاً در راه هدفهای عالی اسلامی به انگیزه برقراری ارزشهای واقعی بشری کشته بشود، به یکی از عالی ترین و راقبترین درجات و مراتبی که یک انسان ممکن است در سیر صعودی خود نائل می گردد که از نظر اسلام او شهید است و قداست دارد.
حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:
سه کس کشته شوند:
یکی مردی که با جان و مال خود در راه خداوند جهاد کرد تا آنکه در نبرد با دشمن کشته شد، چنین فردی شهیدی است که خداوند او را مورد آزمایش قرار داده و در بهشت خواهد بود.... او در زیر سایه عرش خداوند است و فقط پیامبران به سبب پیامبری خویش بر چنین کسی برترند.
دومی، آن است که از گناهان خویش بترسید و با جان و مال خود در راه خدا جهاد کرد و با دشمن به نبرد بپردازد و به شهادت برسد. این شهادت موجب پاک شدن او از گناهان است، زیرا شمشیر جهاد در راه خدا گناهان را از بین می برد. چنین کسی می تواند از هر یک از درهای بهشت که اراده کند، وارد آن شود، زیرا بهشت هشت در دارد و برخی از درها بر برخی دیگر فضیلت دارند. جهنم نیز هفت در دارد.
سوم منافق است که با جان و مال خویش بجنگد و با دشمن روبرو شود و در این حال کشته شود. این فرد در آتش خواهد بود، زیرا شمشیر نفاق را از بین نمی برد.
علاقه به شخص یا شیء وقتی به اوج شدت برسد، به طوری که وجود انسان را مسخر کند و
حاکم مطلق وجود او گردد، عشق نامیده می شود.
عشق اوج علاقه و احساسات است.
آنچه که به نام عشق خوانده می شود یک نوع نیست بلکه دو نوع است و کاملاً متفاوت:
1- احساسات انسان گاهی از مقوله شهوت است،
2- احساسات گاهی تحت تاثیر عواطف عالی انسانی خویش است محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می کند.
در حدیث است که خداوند شفاعت سه طبقه را در قیامت قبول می کند.
یکی طبقهانبیاء
بعد از آن طبقه علماء
بعد فرمود ثمّ الشهداء
از دو طبقه نخست یعنی از طبقه انبیا و طبقه ائمه و علمائی که راه ائمه را پیش گرفتند که بگذریم طبقه ای که در قیامت ظهور می کند،برای شفاعت طبقه شهداء است.
این شفاعت شفاعت هدایت است. ظهور و تجسم حقایقی است که در دنیا و قدمها یافته است. بعد از انبیاء و اوصیاء و عده ای که پیرو واقعی آنها بودند شهدا هستند که گروه،گروه مردم را از ظلمات گمراهی نجات داده و به شاهراه روشن هدایت رسانده اند.
امیر مومنان فرمود: خدا شهدا را در قیامت با بهاء و جلالی و با عظمت و نورانیتی وارد می کند که اگر انبیا از مقابل آنها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند. اینقدر خدا شهید را با جلالت وارد عرصه قیامت می کند.
در روایت صحیح دیگری از رسول اکرم داریم که شهید از هفتاد نفر را در روز قیامت شفاعت می کند.
گریه بر شهید از صدر اسلام در میان مسلمین متداول بوده و در جنگ احد این مساله بروز و ظهور پیدا کرد.روایتی که در زیر آورده شده است بر این مطلب تاکید دارد که گریه بر شهید در اسلام به خودی خود موضوعیت دارد و تجلیل از شهید در اسلام جایگاه بی بدیلی دارد.
در صدر اسلام در میان شهدای زمان پیامبر آنکه از همه بیشتر درخشید و به او لقب (سیّدالشهدا) یعنی سالار شهیدان در آن زمان دادند جناب حمزه بن عبدالمطلب عموی بزرگوار رسول اکرم بود که در احد شهید شد.
آنان که به زیارت مدینه مشرف شده اند حتماً به اُحُد هم مشرف شده اند و قبر جناب حمزه را در احد زیارت کرده اند. حمزه که از مکه به مدینه مهاجرت کرده بود کسی را نداشت خودش تنها بود. وقتی که پیامبر اکرم از اُحُد برگشت به مدینه دید درخانه همه شهدا گریه هست جز خانه جناب حمزه حضرت فقط یک جمله فرمودند: همه شهدا گریه کننده دارند جز حمزه که گریه کننده ندارد. تا این جمله را فرمود صحابه رفتند به خانه هایشان و گفتند حمزه گریه کننده ندارد.
زنانی که برای فرزندان یا پدران یا برادران خود گریه می کردند به احترام پیامبر با احترام جناب حمزه بن عبدالمطلب آمدند به خانه حمزه و برای او گریستند و بعد از این دیگر سنت شد هرکس برای شهیدی می خواست بگرید اول می رفت به خانه حمزه و برای او می گریست.
این جریان نشان داد که اسلام با اینکه با گریه بر میت چندان روی خوش نشان نداده است مایل است که مردم برای شهید بگریند، زیرا شهید حماسه آفریده است و گریه بر شهید شرکت در حماسه او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط او و حرکت در موج اوست.
قبل از شهادت امام حسین آن شهیدی که سمبل گریه بر شهید بود و گریه بر او مظهر شرکت در حماسه شهید و هماهنگی با روح شهید و موافقت با نشاط شهید به شمار می رفت جناب حمزه بود و بعد از شهادت امام حسین این مقام به ایشان انتقال یافت

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
به روایت لینک:
رزمندگان دهرم : [ بازدید ]
ادامه لینکها ...
*توجه : درج لینک های گوناگون به منزله تایید محتوای آنها نمی باشد!
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.