شهيد بهمن الله وردي

بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد الله وردي از زبان پدرش:
من در دهکده اي به نام(درک آشوري پل آبگينه)زندگي مي کردم چون در ده مدرسه اي نبود به شهر آمدم تا امکانات بيشتري براي فرزندانم باشد در کازرون فرزندم بهمن را به مدرسه شهيد چمران فرستادم.دوران ابتدايي را با کوشش تمام بپايان رسانيد.بهمن علاقه زيادي به خواندن قرآن داشت وشب ها در خانه زياد قرآن مي خواند او در همان اوان زندگي قرآن را فراگرفته بود او بعد از آن که در دبيرستان ؟؟ديپلم طبيعي گرفت با فرارسيدن انقلاب دست به فعاليت هاي زيادي زد وهميشه در تظاهرات شرکت مي نمود.مدتي بعد او را براي خدمت سربازي احضار کردند ولي او نيز چون ديگر مشمولين سنه 37 مصادف شد.بعد از معافي به خدمت در جهاد سازندگي مشغول شد حدود چند ماه در جهاد فعاليت داشت وبعد از اين مدت چون علاقه داشت در سپاه پاسداران کار کند وارد سپاه شد وآموزش هاي نظامي را فراگرفت وتا مدت ها در سپاه خدمت مي کرد وسپس عازم جبهه شد از جمله خصوصيات او که يادم هست اين که در منزل بچه هاي کوچک را جمع مي کرد وبه آنها نماز ياد مي داد هنگام ظهر که مي شد صداي اذان گفتنش بلند بود با بيچارگان تماس مي گرفت هميشه به ما مي گفت نمازتان را ترک نکنيد وخود را براي نماز جماعت آماده مي نمود واعضاي خانواده را هم براي رفتن به نماز جماعت تشويق مي کرد يک بار در خانه کار مي کردم گفت بيا برويم نماز جماعت گفتم پسر عزيزم بايد لباسم را عوض کنم گفت لباس کارگري براي من افتخار است او هميشه نظرش به خدا بود وهر کاري را براي رضاي خدا مي کرد يک روز به خانه آمد وگفت تا چند روز ديگر مرخص هستم سوال کرديم چرا؟گفت مي خواهم چند روز ديگر به شيراز بروم براي آموزش سلاح هاي سنگين وترتيب رفتنم را به جبهه بدهم وحالا مي خواهم از شما خداحافظي کنم(در اين جا پدر شهيد در حالي که بغض گلويش را گرفته بود ادامه داد)وبرايم دعا کنيد تا در راه خدا شهيد شوم وبدين ترتيب راهي شيراز شد وبعد از چند روز عازم جبهه گرديد مدت دو ماه در جبهه آبادان با دشمنان اسلام جنگيد ودر اين مدت هم چند ماه او آمد وسرانجام در روز پنجشنبه در تاريخ17/ 11/ 1359 يک شب در سنگر دفاع از اسلام به آرزوي خود رسيد وشهيد شد.وخدا را شکر مي کنم که فرزندم را در راه اسلام دادم او سرباز امام حسين بود ودر کربلاي ايران شهيد شد.روحش شاد ويادش گرامي باد
جبهه فرهنگی مکتب عاشورا