جیهه فرهنگی مکتب عاشورا
عزت امروز اسلام و مسلمین ثمره ی خون شهدای عزیز و پاداش دنیایی آن است
امام خامنه ای(مد ظله العالی)
**روزگاری کنار قبور شهدا پر بود از مادران شهید**
عزت امروز اسلام و مسلمین ثمره ی خون شهدای عزیز و پاداش دنیایی آن است
امام خامنه ای(مد ظله العالی)
**روزگاری کنار قبور شهدا پر بود از مادران شهید**
به وب سایت جبهه فرهنگی مکتب عاشورا خوش آمدید
هدف از ایجاد این وب سایت آشنایی نسل جدید بچه های ایران با نسل گذشتشون یعنی جنگ و جبهه و شهادت هست . که ما یعنی سایت جبهه فرهنگی مکتب عاشورا تمام تلاش خودمون رو می کنیم تا حتی یک نفر از چند صد نفری که روزانه چه مستقیم و چه غیر مستقیم وارد سایت می شوند بتوانند مطالب سایت رو که شامل زندگینامه ، وصیت نامه و ... در باره شهدا می باشد رو مطالعه کنند تا بفهمند اون جوان هایی که هم سن ما و یا حتی کوچکتر بودن پرای چی زندگی خودشون رو فدای جنگ و مقاومت کردند.
به امید روزی که برای پاسداشت بزرگ مردی های این شهدای عزیز همه ی ما گامی حتی کوچک در راستای معرفی آنها به دیگر نسل ها برداریم و سپاس گذار آنها باشیم.
وصیت نامه پزشکیار شهید فرامرز جوانمردی
قرآن ها را پائین بیاورید ، نه فقط برای مسافری که می خواهد به مسافرت برود بلکه برای تلاوت کردن آن ، زیرا تلاوت به قرآن نور است . ایمان است و عمل کنید به آن چونکه در آخرت از ما سئوا ل می شود،ما راه هدایت برای شما فرستادیم (قرآن و رسول خدا) چرا به آنکه عمل نکردید ؟
اگر عالم همه پا می ستیزد اگر با تیغ تیز خونم بریزند
اگر با آتش و خون خو بگیرم اگر تشنه لب دریا بمیرم
اگر شویند با خون پیکرم را اگر گیرند از پیکر سرم را
اگر زخم زبان خصم بداندیش زند لحظه به لحظه بر دلم نیش
زخط سرخ رهبر برنگردیم

عمليات رمضان با همكارى مشترك سپاه و ارتش براى تعيين سرنوشت جنگ در ۲۳ تير ۱۳۶۱ مصادف با ۲۱ رمضان (۱۴۰۲ه. ق) انجام شد. پس از فتح خرمشهر و برترى سياسى، نظامى ايران، رژيم بعث عراق درحالى مسئله صلح را مطرح كرد كه هيچ تغييرى در ماهيت رفتار سران اين رژيم مشاهده نمى شد.
و اولین بنر آن مربوط به شهدای احمدآباد پشم شیشه و تعدادی دیگر از شهدای محلات اطراف بر روی تابلو نصب شد.
با تشکر از کلیه عزیزانی که ما را در نصب این تابلو یاری نمودند بالاخص برادر بزگوارمان محمد بانشی
م جبهه فرهنگی مکتب عاشورا
متن نامه:
بسمه تعالی
به: كارگزینی سپاه ساری
از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی
موضوع: كسر نمودن حقوق ماهیانه
محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هكتار زمین زراعتی آبی و خشكه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد. لذا درخواست می نمایم كه در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائید. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.
آمین ذبیح الله عالی

نامه مذکور نمونهٔ خوبی میتواند باشد برای سنجش رفتار کسانی که امروز در ادارات ونهادهای دولتی حقوق دریافت میکنند، وگاهاً وعموماً از دریافت های ماهیانه خود ناراضی بوده وعملاً ادارات دولتی را میدان مسابقهای کردهاند برای کار کمتر ودریافتی بیشتر!!
در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان میگفتیم، اما به گونهای که دشمن نفهمد.
روزي جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان میگویی؟ بیا جلو»!
روزگاری کنار قبور شهدا پر بود از مادران شهدا. بی هیچ لطمه ای به حجاب، هنرمندانه چادر به کمر می بستند و با وسواس، از آن وسواس های مادرانه عکس ها را جا به جا می کردند، از قبور خاک می گرفتند، وسایل داخل ضریح آلومینیومی را مرتب می کردند، شمعدانی به وسایل اضافه می کردند، زیلو پهن می کردند، مفاتیح می خواندند، زندگی می کردند آنجا. ماهرانه دبه های کوچک شان را جایی میان شاخ و برگ درختان مخفی می کردند، که هفته بعد ۲ ساعت دنبال یک دبه نگردند! بعضی شان دسته دبه ها را با زنجیر قفل می کردند به جایی، به چیزی! دبه را آب می کردند، سنگ قبور را می شستند و دست می کشیدند روی نوشته قبرها. جوری که انگار دارند بچه شان را ناز می کنند. می رفتی اگر کنارشان، دعوتت به چای می کردند و احیانا نان و پنیری. خاطره ای. آه! کم شده اند این صحنه ها، چرا که خیلی سریع دارند از میان ما می روند. مادران شهدا «امثال و حکم» جمهوری اسلامی اند. به نظام فرزند دادند و عاشقانه پای این تقدیم نشستند. دلرباترین میراث فرهنگی جمهوری اسلامی، زنبیل سرخی است که گنجایش عشق را داشت. یک شکلات، شکم تمام مورچه های قطعه ای از بهشت زهرا را پر می کند. مورچه ها شب جمعه ها دل شان تنگ می شود برای مادران شهدایی که دیگر در میان شان نیستند. مورچه ها از داخل قبر شهدا بیرون می آیند به این امید که مادران شهدا را ببینند، اما ۵ شنبه به غروب آفتاب نزدیک می شود و مادر شهید پاکدامن نیست که نیست. مثل «ننه علی». مثل آن مادر شهیدی که روی سنگ مزار پسرش، دقیقا روی اسم شهید، گندم می ریخت تا سفره پرندگان باشد. حالا هر هفته ۵ شنبه آواز گنجشک ها بوی غم می دهد. مورچه ها معتقدند: مادر که برود، هر شهیدی گمنام می شود! آهای آدم ها! تا آنها بودند، این سنگ ها را خاک نمی گرفت.
******
لای یک درخت، دبه ای می شناسم که الان ماه هاست کسی به آن دست نزده.
بقایای پیکر مطهر شهید ابراهیم شمس عزت که بعد از 27 سال از طریق تبادل اجساد عراقی با شهدای ایرانی به ایران و زادگاهش، شهرستان استهبان منتقل شد و همچنین مراسم پرشکوه تشییع پیکر این شهید که در روز ظهر عاشورای حسینی برگزار گردید.
متولد: استهبان، ۱۳۴۵
مسئولیت: فرمانده بسیجی دسته
حضور در جبهه: ۶۰۰ روز در چهار بار اعزام
تاریخ شهادت: 25/12/1363در هجده سالگی در عملیات «بدر»
شهید حیدر شهیدی کوچک ترین شهید دانش اموزاستان فارس از شهر دهرم متولد شهریورماه 1353 که در تاریخ 24/2/1365 در منطقه عملیاتی شمال فکه شرهانی به شهادت رسید. شهید حیدر شهیدی دانش اموز سال اول راهنمایی مدرسه شهید ابوالقاسم اسدی دهرم که برای اولین بار در بهمن ماه 1363 به جبهه های حق علیه باطل شتافت ودر قالب گردان ابوذر لشکر33 المهدی بعنوان تدارکات گردان در عملیات بدر در منطقه شرق دجله شرکت نمود. سرانجام شهید حیدر شهیدی در فروردین 1365 به جبهه های جنوب اعزام ودر گردان امام مهدی لشکر 19 فجر سازماندهی ودر اواخر اردیبهشت 65 در حین دفع پاتک عراقی ها در منطقه شرهانی به شهادت رسید.پیکر این شهید 6سال در منطقه زیر اسمان سوزان ورملهای تشنه منطقه باقی ماند تا در سال 1370 گروهای تفحص شهدا پیکر این شهید را پیدا ودر شهر دهرم بخاک سپرده شد.یادش گرامیباد.
برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدیاصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشهای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.
بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای نالهاش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.
شهیدان «سعید و علی حمیدیاصیل» برادرانی بودند که در عملیات «کربلای 4» آسمانی شدند.
* چند سؤال شهید از مردم
در بخشی از وصیتنامه شهید «سعید حمیدیاصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.
آن چرا که میخواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمیکنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».
تا کی میخواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبههها از جان خود میگذرند؛ تا کی میخواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی میخواهید بدون رعایت حجاب در خیابانها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبههها از گناهانی که در خلوت مرتکب شدهاند، نیمههای شب ناله میکنند.
مبادا به جبههها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.
حاج علي اسماعيلي: (دوست وهمرزم شهيد)
حاج علي در سفري كه اواخر سال 1390 به زيارت مقتل شهداء جنگ تحميلي رفته بودند با ديدن عكس همرزم شهيدش از آن بزرگوار اين گونه نقل كردند .
در جزيره مجنون بدليل استفاده گسترده عراق از بمب شيميايي آمار مجروحين وشهداء زياد بود وما به جاي آمبولانس از اتوبوس هاي كه صندلي آنها را برداشته بوديم براي اين كار استفاده مي كرديم و بدون لحظه اي وقفه به انتقال مجروحين و شهداء مشغول بوديم و شهيد موسوي چون از نظر جسمي قوي تري از ما بود بيشتر تلاش مي كرد، همان جا بود كه شيميايي شد. اين بزرگوار قوي ، پرتوان وخستگي ناپذير بود بطوري كه چندين نفر همزمان او را مي گرفتيم تا كمرش را به خاك بزنيم اما موفق نمي شديم. به ياد دارم در اواخر عمر شريفش كه با تعدادي از همكاران به عيادتش رفته بوديم همانطور كه دربسترخوابيده بود به من اشاره كرد كنارش رفتم ايشان گفت اي كاش سلامتي خود را براي چند روز به دست مي آوردم تا مثل گذشته باهم به يك ماموريت برويم گفتم انشاءا... همين طور خواهد شد ايشان در جوابم گفتند نه ديگر فرصتي نيست بايد آماده رفتن باشم.
نوبت به نوجوان سبزه روی عرق کرده می رسد. «محمد علی ربیعی» توجه ام بیشتر بهش جلب می شود. از صورتش که حالا مثل لبو سرخ و تند شده است، همین طور هم شره شره عرق می چکد، تعجب می کنم.
نام :جمال
نام خانوادگى :دربانفلك
نام پدر :احمد
تاريختولد :11/12/1343
ش.ش :616
محلصدورشناسنامه :جهرم
تاريخ شهادت :25/12/63
نوع حادثه :حوادثمربوطبهجنگتحميلى
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسطدشمندرجبهه
دربان فلك جمال
بسم الله الرحمن الرحيم ولاتحسبن الذين قتلو فى سبيل الله امواتا بل احيا ء عند ربهم يرزقون
بادرود فراوان به رهبر كبير انقلاب اسلامى ،اميد مستضعفان، بت شكن زمان ومرجع عاليقدر جهان تشيع وبنيانگذار جمهورى اسلامى امام خمينى وسلام بررزمندگان اسلام و سلام برشهيدان گلگون كفن از صدراسلام تا كنون . ضمن سلام وصيتى چند برامت حزب الله دارم كهبدين قرار مى باشد 1- اى ملت حزب الهى اسلام مكتب انسان ساز است و انقلاب اسلامى ايران كه با رهبرى صحيح امام امت خمينى بت شكن مى رود تا جهانى شود وتمامى ابرقدرتهارا نابود كند وانقلاب را به صاحب اصلى اش امام زمان (عج) تحويل دهد پس برهمه شما شرعى است كه درهر كجا كه باشيد از اسلام و جمهورى اسلامى دفاع كنيد 2- در نمازهاى جمعه ودعاى كميل حتما شركت كنيد وبه يارى مستضعفان و درماندگان بشتابيد 3- مسئله جنگ را سرلوحه امر قرار دهيد و مواظب رخنه منافقين وكفار دربين خودتان باشيد و دشمن اسلام را كوچك نشماريد 4- از ولايت فقيه وروحانيون مبارز اطاعت و پشتيبانى كنيد كه هر دو ضامن پيروزى وپشتوانه اسلام هستند 5- اطاعت از امام عزيز بكنيد وهميشه دعاگوى ايشان باشيد 6- شعار خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى رانگهدار را فراموش نكنيد ،واما وصيتى چند با خانواده ام : شهادت در مكتب اسلام سعادتى بس بزرگ است واينجانب لياقت شهيد شدن را ندارم چون گناهكارم وليكن شنيده ام كه با ريختن اولين قطره خون شهيد تمامى گناهان شهيد مورد عفو قرارمى گيرد از پدرومادرم وخانواده ام مى خواهم كه اگر شهادت برمن نصيب شد گريه نكنيد بلكه باشادى خودخداوند متعال را شادو دشمنان اسلام وكفار و منافقين را مأيوس كنيد و به درگاه خداوند دعا گوباشيد كه فرزند شما نيز توفيق شهادت برايش نايل گشت وبه گرده شهدا پيوست دراين ميان از مادرم و پدرم وديگران خواستارم كه مرا بخاطر اشتباهات وزحماتى كه انجام داده ام عفو و حلال فرماييد ضمنا به همه دوستان و خويشان وآشنايان بگوييد كه مرا حلا ل كنيد والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته 6/7/63
بسم الله الرحمن الرحيم
هميشه به من مي گفت : در تربيت فرزندانت کوشا باش . مي گفت : بهترين ثمره يک زندگي فرزند صالح است . حتي در وصيت نامه اش به فرزندش گفت : فرزندم در زندگي از خدا ياري بخواه و تنها اميدت به او باشد . فرزندم دنيا همچون ماري است که زيبا و زهر آگين است . فرزندم هرگز نان را به نرخ روز نخور . مصلحت اسلام و مسلمين را بر مصلحت خودت قرار ده . هميشه عقيده داشت که بچه را بايد موشکافانه تحت نظر داشت اما نه با پافشاري . در اردوگاه دشت عباس بوديم و محسن و شهيد احمد رضواني فرمانده گردان و جانشين بودند . بچه ها به اهواز و انديمشک رفتند و سبزي براي خودشان گرفتند که همراه کنسرو بخوريم اما بعد از اينکه سبزيها را شستند و آوردند براي محسن ، محسن سوال کرد آيا نيروها سبزي دارند ؟ گفتيم : نه گفت : من هم نمي خواهم . گفتيم : با پول خودمان براي خودمان خريده ايم هر کسي بخواهد برود و بخرد . گفت : شايد يکي از نيروها پول نداشته باشد . هر کاري کرديم ايشان سبزي نخوردند . در عمليات والفجر 8 مرحله اول تير به صورت ايشان اصابت کرد و صورتش کاملاٌ شکاف خورد او را به عقب انتقال دادند پس از اينکه از بيمارستان مرخص شد به خانه خواهر ، شيراز مي رود و در آنجا استراحت مي کند . راديو که روشن مي کند و مي فهمد بعد از ظهر تشييع جنازه شهيد حميد خورشيدي است ديگر قرار نداشت و به شدت گريه مي کرد چون هر دو پيمان و امضاء کرده بودند که هر کدام شهيد شدند ديگري را شفاعت کند ايشان بلافاصله با صورت زخمي راهي اهواز شدند و سريعاٌ تجهيزات گرفته و با گردان کمين حرکت مي کنند و در مرحله سوم عمليات شرکت کرده و در جاده فاو - ام القصر بعد از 16 سال پلاک و تکه استخوان شهيد عزيز پيدا شد .
شهيد محسن خسروي ، در خانواده مذهبي و مؤمن ديده به جهان گشود و از همان اوايل کودکي ، تمام وجودش به مسائل مذهبي آشنا بود . او هميشه دوست داشت روحاني بشود و روضه حسين ( ع ) بخواند . محسن در سن 6 سالگي وارد دبستان مرآت شد و دوران دبستان را با موفقيت گذراند و وارد مدرسه راهنمايي شهيد محسن پور شد . پس از سه سال موفقيت وارد دبيرستان مجرد مي شود . محسن از زماني که وارد دبيرستان شد مرحله جديدي از فعاليت خود را آغاز کرد . شبانه به پخش اعلاميه هاي امام مي پرداخت و در هفته دو روز به مدرسه نمي رفت و کارگري مي کرد و در آمدش را صرف خريد اسلحه و مهمات براي برادران مبارز آن موقع مي داد . محسن بوسيله کلتي که خريده بود ، چندين بار به طرف مأمورين حکومتي تير اندازي مي کند که مأمورين بلافاصله تصميم به دستگيري وي مي کنند ولي موفق نمي شوند چندين بار او را به شهرباني مي برند . و مورد شکنجه هاي فراوان قرار مي گيرد که آثارش روي بدن او ديده مي شد . محسن به علت درگيري با معلمين مخالف انقلاب ، چندين بار از مدرسه اخراج مي شود که اين کار او را در مبارزه اش راسختر مي کند . او در کلاسهاي تفسير قرآن که مخفيانه تشکيل مي شد ، شرکت مي کرد و بيش از همه به اين کلاسها علاقه داشت . بعد از بيرون آمدن از کلاس ، به ارشاد ديگر برادران مي پرداخت . محسن بدين حد رسيده بود که در مورد يکي از صحبت هاي امام راجع به روزه مستحبي ، روزهاي دوشنبه و پنج شنبه را روزه مي گرفت . او در مجلس ختمي که به مناسبت چهلم شهادت حاج آقا مصطفي خميني به همت شهيد حجت الاسلام دانشجو ، در مجلس شهدا برپا گرديد شرکت فعال داشت که بعد از اتمام مجلس ، برادران و خواهران به خيابان ريخته که منجر به آتش کشيدن مشروب فروشي مي شود و در همين حين بود که برادر عزيزمان محسن همراه شهيد محسن پور به طرف سينما حرکت مي کنند که برادر محسن پور بوسيله گلوله دژخيمان شاه به شهادت مي رسد پس از سقوط حکومت بختيار و سقوط شهرباني کازرون و به تصرف در آمدن شهرباني بوسيله مردم شهيد محسن با برادر شهيد علي قاسمي به طرف شيراز حرکت مي کنند و با کمک نيروهاي حزب ا... شيراز با شهرباني و ساواک اين شهر درگير مي شوند که با ياري خدا و همت مردم ، شهرباني و ساواک به تصرف نيروهاي حزب الهي در مي آيد .
خصوصيات اخلاقي شهيد قبل از انقلاب : محسن قبل از انقلاب به کار و کارگري علاقه داشت و در آمد حاصل از آن را بين فقرا تقسيم مي کرد و هميشه افراد خانواده اش را به بذل و بخشش دعوت مي کرد . محسن از اخلاق بسيار خوبي برخوردار بود . بطوريکه در خانواده پدر و مادر ، برادران و خواهران و در بيرون خانه دوستان و همسايگان و تمام خويشان مجذوب وي بودند و علاقه زيادي به او داشتند . خصوصيات اخلاقي شهيد از زبان مادرش : محسن خوش اخلاق و بسيار مهربان بود . محسن پيش سلام بود هميشه اول سلام آغاز مي کرد . او بي اذيت و آزار بود . محسن علاقه زيادي به يتيمان شهداء داشت . به خصوص فرزند برادرش شهيد حمزه هر وقت صدايش مي کردم بجاي ٌ بله ٌ مي گفت ٌ جان ٌ . محسن محور خانواده بود محسن به ما مي گفت امام را فراموش نکنيد . نمازتان را بموقع بخوانيد دروغ نگوئيد . غيبت نکنيد . تهمت نزنيد . فرداي قيامت بايد جواب گو باشيد . محسن وقت شناس بود و براي هر کاري برنامه اي داشت . به موقع به مدرسه مي رفت . به موقع قرآن قرائت مي کرد . به موقع صله رحم انجام مي داد . محسن به ما مي گفت زماني که بيکار نشسته ايد ذکر خدا را زمزمه کنيد . سبحان الله بگوئيد تا از دروغ و غيبت و تهمت و ... به دور باشيد . محسن بسيار دلسوز خانواده و اقوام بود و در ناراحتي و غم اقوام و دوستان شريک بود . محسن مي گفت : با يکديگر وحدت داشته باشيد و کينه يکديگر را به دل نگيريد . محسن مي گفت با خانواده شهداء مجروحين و افراد حزب الهي رفت و آمد داشته باشيد و با کسي که ضد انقلاب است و پيرو امام امت نيست هر چند قوم و خويش باشد نه تنها سلام عليک نکنيد بلکه رفت و آمد هم . اي کاش از لطف خداي بزرگ ده فرزند مانند محسن و حمزه داشتم و فداي اسلام و قرآن و امام مي کردم . امام امت ، اين پدر فرزندان تمام شهيدان زنده باشد . انشاء الله رزمندگان اسلام پيروز گردند . در کل مي توانم بگويم تمام اعمال و رفتار محسن خوب بود . محسن و حمزه را از دست دادم و جگرم سوخت و براي رضاي خدا صبر مي کنم چون خداوند فرموده صابر در مصيبت بيشتر اجر مي برد .
خصوصيات اخلاقي شهيد از زبان همسرش : مدت شش سال است که با محسن ازدواج کرده بودم و اصلاً احساس غريبي نمي کردم . او از اصراف و زياده روي و تشريفات بيزار بود . محسن به مصيبت ائمه خصوصاٌ مصيبت حضرت زهرا ( س ) پهلو شکسته علاقه بسيار داشت . محسن تمام زندگيش خاطره بود . هر گاه مرخصي مي آمد کمتر استراحت مي کرد و به خانواده شهداء سرکشي مي کرد و به سراغ دوستان و اقوام مي رفت ، او تمام حرکاتش درس اخلاق بود . او معلم اخلاق فاميل بود . محسن تأکيد زياد بر شرکت در نماز جمعه و جماعت داشت . او عاشق روحانيت در خط امام بود . و به آيت ا... منتظري قائم مقام رهبري و به دو يار وفادار امام حجة الاسلام خامنه اي و رفسنجاني عشق مي ورزيد . آخرين سفارشش به من اين بود که دو فرزندمان را - مسعود و غلامرضا ) با تربيت و اخلاق اسلامي و عاشق روحانيت بزرگ کن خصوصاٌ اگر من شهيد شوم تو هم پدري مهربان و هم مادري دلسوز با مسئوليتي بس سنگين اين بار را به منزل برسان .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شنيده بوديم که حنظله از حجله عروسي تا بستر شهادت هجرت کرد . شنيده بوديم که خون بر شمشير پيروز است و ايمان بر سلاح و مشت بر آهن و عقيده بر زور . مي گفتند ايثار گراني بوده اند در رکاب پيامبر ( ص ) و در کنار علي ( ع ) و در کربلاي حسين ( ع ) در راه دين از دنيا بريدند و در راه عقيده دست از جان شستند و از زن و فرزند گذشتند و بقاء را در فناء جستند و ماندن را در رفتن و بودن را در نبودن و جاودانگي را در شهادت . در روايت هاست که اصحاب سيد الشهداء شب عاشورا خوشحال بودند و در روز عاشورا براي رفتن به ميدان از يکديگر سبقت مي گرفتند . مي گفتند در صدر اسلام گاهي سربازي تشنه آب را به سرباز مجروح ديگري ايثار مي کرد . گاهي براي نجات يک رزمنده خود جان مي باخت ، اينها را مي شنيديم و در ذهن کوچکمان جا نمي گرفت و مي گفتيم آيا شدني است آيا اين حماسه ها و زندگاني پر افتخارش نسخه اي ناتمام است در غايت قلبها . بمير اي دوست قبل از مرگ اگر مي زندگي خواهي که ادريس از چنين مردن بهشتي گشت پيش از ما .
نام :محسن
نام خانوادگى :خسروى
نام پدر :خانميرزا
تاريختولد :01/01/1341
ش.ش :40
محلصدورشناسنامه :كازرون
تاريخ شهادت :28/11/64
نوع حادثه :حوادثمربوطبهجنگتحميلى
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسطدشمندرجبهه
بسم الله الرحمن الرحيم من المؤمنين رجال صدقو ما عاهدوالله عليه و منهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلو تبديلا (قران كريم احزاب 23) خدايا تو خود بگو تابنويسم چراكه هيچ نمى دانم و هيچ آگاهى ندارم حمد وسپاس مخصوص ذات اقدس احديت مى باشد كه به بندگان روسياه و طغيانگرش نعمات بى شمارى ارزانى داشت نعمت انقلاب و امام وجنگ وجبهه تا راه هدايتى باشد از براى آنان كه برگردند به آغوش دوست اينجانب محسن خسروى فرزند ميرزا بعنوان يك مسلمان ايمان آورده به يكتايى حق ووجود قيامت خودرا معرفى مى كنم ونداى شهيدان را سر ميدهم كهاين مهم را از برادر شهيدم احمد رضوانى به ارث برده ام اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان على ولى الله اين وصيت نامه را زمانى شروع به نوشتن كرده ام كه چند روزى شايد بيشتر به عمليات نمانده باشد درشب جمعه با آن همه عظمتش شب جمعه ايكه بسيار ازدستم رفته و قدرندانسته ام لكن اين بار فريب شيطان نمى خورم و اين شب راآخرين شب جمعه عمرم به حساب مى آورم چرا كه ديگر از زيادى گناه خسته شده ام پشتم شكسته ورويم سياه و د ستم تهى است اين بار مى روم تا شايد دراين بيابان خشك وبى آب وعلف خدايى ازدوست بشنوم اين باربايد آنقدر بگردم تاشايد به محل دوست برسم سراغش را از هركس مى گيرم باهرقيمتى كه شده ديگرتاب وتحمل طغيانگرى نفس را ندارم اى نفس ملعون مرگ باد كه عمرى است مرا سرگردان و پريشان ساخته اى عمرى است كه از مولايم جدايم كرده اى و داغ سنگينى وجانسوز فراق را بردلم نهاده اى اما بس است بخداى شهيدان قسم آنقدر مى مانم كه به هدف مقدسم برسم ياديدار دوست ويا زيارت عاشق دوست ( حسين ع ) دراين سفر احساس نزديك شدن و پيوستن به اودرروح وروانم ظاهر شده (سبحان اله ) اى مردم اى جوانان گناهكار واى نا اميد شدگان درگاهش : بدانيد وبه همه بگوييد كه لطف ورحمت حق حساب وكتاب ندارد با زهم بياييد بالاخره بارآخردر رحمت گشوده مى شود و همگى اهل نجات مى شويم بيا ييد اى جوانان سرگردان كه من هم مثل شما بوده ام من هم دراين دنيا آواره بوده ام اى دوستان عزيز:نااميدنشويد كه موجب هلاكت شمااست خودش فرمود ازرحمت من قطع اميد مكنيد اى مردم : بدانيد كه راه سعادت و عزت درحمايت كردن ازامام امت ونايبش حضرت آيت اله منتظرى است امام را ياروياور باشيد كه اين پيام جميع شهيدان است جنگ نابرابر وتحميلى عراق را براسلام فراموش نكنيد كه بنا به فرموده رهبركبير عزت شرف ما درگرو همين جنگ است وسخنانى هم باشما پدرومادرعزيزم : پدرگراميم و مادرداغدار م توان حرف زدن با شما راندارم چرا كه شرمنده ام درقبال آن همه زحمات شما نمى دانم ديگرشما را زيارت مى كنم يا نه خصوصا شما پدرمحترم كه خودد رجبهه حضور داريد موفقيت وسربلندى شما را آرزومندم و از شما حلاليت مى طلبم مادرم مى دانمكه غم و اندو ه جدايى سردارى ودليرى را بردل دارى مى د انم كه شهادت جوانمردانه حمزه قامتت را خم كرد و پشتت را شكست اما بازتحمل كن چرا كه اسلام و قران ازخون حمزه و من عزيزتر ووالاتر است صبركن و افتخار كن برچنين صبرى درراه رضا ى مولا وا زشما برادران عزيز عنايت -مصطفى - مهدى حلاليت مى طلبم وازاينكه حق برادرى را نسبت به شما ادا نكرده ام شرمنده ام فقط اين را بدانيد كه فريب دنيا را نخوريد وشما خواهرانو تمام اقوام وخويشان ازدور ونزديك بدانيد و به همه بگوييد كه رمز پيروزى درحمايت از امام است عفت و پاكدامنى ورعايت حجاب والاتر و پرارزشتر ين دستگيره اخرويتان مى باشد همسر مهربانم : دراين چند سال با تمام گرفتاريها وجدايى ها با من ساختى و حق همسرى رارعايت كردى لكن وظيفه بالاتر تربيتوپرورش دو فرزندم مى باشد دراين مورد خوب كوشا باش خدا نگهدارت باشد وشما اى دوستان بهتر از برادرم من اعتراف مى كنم كه حق دوست رارعايت نكرده ام حلالم كنيد اگر به آرزويم رسيدم تا بوتم را همانجايى كه جنازه برادرم حمزه را زمين گذاشتيد برزمين بگذاريد تا آخرين باربا پدرومادر واقوام وخويشان و خصوصا دوستانم وداع كنم تا همه مردم ببينند كه پيروز ى اسلام درگروه خون است و خون ما دوبرادر ازخون حسين و عباس رنگين تر نيست هر كس كه امام عزيزم را قبول ندارد وحمايت نمى كند درمراسم تشييع جنازه ام شركت نكند خدايا به پهلوى شكسته زهراى بتول امام امت را تا ظهور امام عصر (عج) درپناهت محافظت فرما خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار
شب جمعه17/11/64
پيشروي به سوي سوسنگرد
عمليات شهيد مدني در بيست و هفتم شهريور ماه 1360 ، به منظور انهدام توان رزمي دشمن در منطقه عمومي سوسنگرد ، به صورت محدود صورت گرفت . در اين يورش كوتاه مدت ، نيروهاي سپاه و ارتش توانستند با ياري يكديگر ، ضمن 2 كيلومتر پيشروي و جلوبردن مواضع خودي ، 50 دستگاه تانك دشمن را منهدم و 1690 تن از نيروهاي دشمن را كشته ، زخمي و اسير نمايند .
خلاصه گزارش عملیات :
نام عمليات : شهيد مدني
زمان اجرا : 27/6/1360
مكان اجرا : منطقه عملياتي سوسنگرد
تلفات دشمن : 1690 كشته ، زخمي و اسير
ارگان هاي عمل كننده : نيروهاي زميني ارتش و سپاه
اهداف عمليات : انهدام توان رزمي و نيروهاي دشمن
دانش آموز شهيد نمونه سال 1391
نام : ناهید
نام خانوادگی : فاتحی کرجو
نام پدر : محمد
تاریخ تولد : 1344/4/4
یگان : همکاری با سپاه و پیش مرگان انقلاب
تاریخ شهادت : 1361/09/01
محل شهادت : روستای هشمیز کردستان
عملیات : توسط ضد انقلاب
آرامگاه : تهران - بهشت زهرا (س)

شهداء در کلام مقام معظم رهبری:
نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحیکرجو» است، پدرش پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانهدار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباسها و وسایلش را به دیگران هدیه میکرد. از دوره نوجوانی با گروههای مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه میکرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روحالله شد
سال 1334 ه. ش در خانوادهای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. پدرش برای نامگذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. ( بر مبنای آیهی 32 از سورهی مریم )
عبدالله دوران کودکی و نوجوانی را در دامان پاک پدر و مادر خود سپری کرد. وی در دورهی دبیرستان، همزمان با تحصیل، در کنار پدرش به کار پرداخت. از نوجوانی شور و علاقهی خاصی به مسایل مذهبی و ترویج و تبلیغ علوم الهی داشت و شاید همین انگیزه او را در مسیر فراگیری دروس حوزوی و ورود به سلک روحانیت و طلبگی قرار داد.

در روز برگشت ما دوربینی پیدا کردیم که فیلمبرداری نوع VHS بود که در نوع خودش جدید بود. در این فیلم منافقین از مرحله آماده سازی از عراق قدم به قدم فیلمبرداری کرده بودند.

نکته قابل توجه این بود که مقام معظم رهبری در همان روز اول و ساعت اول متوجه این مسئله شدند در حالی که ما پس از انجام عملیات و با به دست آوردن مدارکی از دشمن پی بردیم که هدف اصلی آنها از این عملیات تهران بود.
شهید عباس ذاکرحسین، بیست و پنجم شهریورماه ۱۳۳۹ش در جنوبیترین نقطه شیراز چشم به جهان هستی گشود. هنوز دوران خردسالی را پشت سر نگذاشته بود که به بیماری مننژیت دچار شد و پزشکان از سلامت و بهبود او قطع امید کردند و پدر که جزو شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود، عاجزانه از خداوند شفاعت فرزندش را خواستار شد و خداوند بار دیگر به او لطف فرمود و عباس را عمری دوباره بخشید. او در هفت سالگی به مدرسه رفت و ضمن آموختن علم، قرائت کلامالله مجید را به دیگر دانشآموزان آموخت تا آنجا که با پول هفتگی خود جوایزی تهیه کرده و به افرادی که احادیث یا قرآن را صحیح میخواندند، جایزه میداد. ذاکرحسین بعد از اخذ مدرک دیپلم فنی، تمام وقت خود را مصروف مبارزه با فساد و طاغوت و عبادت و خودسازی کرد. او دوستانش را به کوههای اطراف شیراز میبرد و در آنجا علیه استبداد پهلوی صحبت میکرد. اولین فعالیت انقلابیاش حمله به مشروبفروشیها و سینماها بود. او با دوستانش شیشههای مشروب را خرد میکرد که توسط عمال شهربانی بازداشت شد. در این زمان، به عضویت گروه مسلح حزباللهی درآمد. در این دوران، برادرش سعید نیز جزو مبارزین انقلابی بود و توسط ساواک دستگیر گشت. عباس با پخش اعلامیه و پوسترهای امام (ره) و حضور در تظاهرات، مبارزاتش را آشکارتر ساخت و در یکی از همین راهپیماییها ساواک موتورسیلکت او را به غنیمت گرفت. بهدنبال پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، پوسترهای زیادی از تصاویر امام (ره) تهیه کرد و در بین دوستانش پخش نمود و اندک زمانی بعد، لباس سبز سپاه را بر تن کرد و عازم خطوط مقدم جبهههای جهاد گشت. عباس پس از عضویت در نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به تهران رفت و با طی دوره کوتاه اطلاعاتی، به جبهه شوش اعزام و با سمت فرمانده اطلاعات مشغول انجام وظیفه شد. عباس ذاکرحسین، سرانجام در روز چهارم اردیبهشتماه سال ۱۳۶۰ هجری شمسی طی یک مأموریت شناسایی در منطقه شوش در سن بیست و یک سالگی به بیکران آسمان بال گشود. شهید آیتالله دستغیب بر پیکرش نماز خواند و شهید عباس ذاکرحسین بر دستهای مردم داغدار شیراز به سوی آرامگاه ابدیاش رهسپار گردید.
ظهر بود که به «شهیدآباد»* رسیدم. هیچکس را نمیشناختم اما به هیچ وجه احساس غربت نمیکردم! اگر چه دومین روز از فصل تابستان بود اما هوا آنقدر آزاردهنده به نظر نمیرسید. مجبور بودم در گلزار شهدا که در سمت راست ورودی روستا واقع شده بود صبر کنم تا با خنک شدن هوا، اهالی به آنجا بیایند.
فرصت خوبی بود تا سنگ قبرهای شهدا را تک به تک و با دقتی وسواسگونه نگاه کنم.
از 42 شهید روستا، نام خانوادگی 32 شهید «اکبری» بود. چیزی که سخت مرا به فکر فرو برد! در این میان، نورمحمد اکبری و علیرضا اکبری جوانترین شهدای شهیدآباد بودند که همچنان 16 ساله باقی مانده بودند! همان چیزی که شهید مرتضی آوینی گفت. «پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند اما حقیقت آن است که شهدا ماندهاند و زمان ما را با خود برده است!»
نورمحمد و علیرضا هر دو در جبهه شلمچه شهید شده بودند اما هزار افسوس که پیکر علیرضا دیگر هیچگاه به وطن بازنگشت. راستی این را هم بگویم که میانگین سنی شهدای روستای شهیدآباد نزدیک به 20 سال است.
2 ساعت بعد...
حدود ساعت 4 بعدازظهر، پیرزنی سالخورده، لنگ لنگان از روستا به سمت گلزار شهدا میآمد. او با هر زحمتی که بود خود را به یکی از قبرها رساند. دست به زانو گذاشت و به زحمت تمام نشست. او با انگشتان پینه بستهاش گرد و غبار نشسته بر قبر را پاک و چیزی زیر لب زمزمه میکرد و در نهایت، خم شد و سنگ قبر را بوسید...
آرام به سمتش رفتم و سلام کردم. فرصت خوبی بود تا زمان آمدن اهالی روستا، من و او کنار هم بنشینیم و قدری درد دل کنیم! بانوی سالخورده روستای شهیدآباد به گفته خودش حدود 70 سال سن داشت. او با لبخند گفت که هنوز جوان است و سرزندهتر از صد جوان امروزی است. وقتی متوجه شد که خبرنگارم و از شیراز به آنجا آمدهام بسیار خوشحال شد اما در عین حال، حاضر نشد اسمش را برایم بگوید! پیرزن سالخورده گفت که من شهید ندارم و میترسم با گفتن اسمم، به مادر شهدا بر بخورد!
از او پرسیدم که مگر حسن [حسن سلمانی -
همان شهیدی که پیرزن سالخورده بر قبرش نشسته بود] پسرت نیست؟ پیرزن گفت: پسرعمهام است اما مثل پسر خودم، دوستش دارم.از بَس باایمان و باتقوا بود و همیشه به من سر میزد. او گفت که اگر چه پسر خودش هم جانباز شیمیایی است اما افتخار شهادت نداشته است!
این بانوی شهیدآبادی که بعدها متوجه شدم نامش خاور یوسفی است سختیهای زندگی خود و اهالی روستا را با مصائب ائمه اطهار (ع) مقایسه کرد و در عین حال گفت که سختیهای ما کجا و سختیهای ائمه (ع) کجا!
او با دو دستش به مزار شهدای روستا اشاره کرد و گفت: آدم وقتی به اینجا میآید لذت میبرد. من مطمئن هستم هر کس شهدا را جار بزند، خدا رویش را پس نمیزند.
هیچ مردی در روستا ندیدم!
با گذشت دقایقی، اندک اندک میشد از دور، دسته دسته اهالی روستا را دید که به گلزار شهدا میآیند که در این میان، سهم زنان و دختران بیش از پسران و مردان بود. چند دقیقهای گذشت. مردی میانسال با خانوادهاش به گلزار شهدا آمدند. دیداری کوتاه با آنها، سرآغاز یک دوستی و همراهی خوب شد. نامش علیاکبر و بازنشسته امور عشایری بود.
او که در جریان سفر چند ساعته من به شهیدآباد، مشاوری بسیار ارزشمند برایم بود در جریان گفتوگویی که با او داشتم گفت که روستای شهیدآباد یک خانواده چهار شهیدی [محمد شفیع، نورالدین، هدایتالله و عینالله اکبری – فرزندان یدالله] یک خانواده سه شهیدی [آیتالله، امانالله و فرجالله اکبری – فرزندان پرویز]، پنج خانواده دو شهیدی و 25 خانواده تک شهیدی دارد.
اکبری یادآور شد: اهالی روستا عشایر کوچرویی بودهاند که در سال 1350 در این منطقه اسکان یافتهاند. نام نخست این روستا «چم بیان» بوده است که در سال 62 و در جریان سفر آیتالله مهدوی کنی، به لحاظ تعداد زیاد شهدا، به عنوان روستای نمونه کشوری انتخاب شد و نام آن به «شهیدآباد» تغییر یافت.
او جمعیت کنونی روستا را حدود 150 خانوار با جمعیت حدود 800 نفر برشمرد و گفت که 80 خانوار از این تعداد، عشایر هستند.
اکبری خاطرنشان کرد: شهیدآباد در دوران جنگ حدود 180 خانوار داشت که برخی از آنها از روستا مهاجرت کردند.
اکبری که خود از یادگاران دوران هشت سال دفاع مقدس است با بیان اینکه تقریباً همه خانوادههای شهیدآباد یا خانواده شهید و یا خانواده آزاده، جانباز و ایثارگر هستند تصریح کرد: این روستا علاوه بر داشتن 42 شهید، 5 آزاده و 52 جانباز دارد که یکی از جانبازان [ولیالله اکبری] از ناحیه دو چشم مشکل بینایی دارد.
او همچنین به علاقه شدید آیتالله حائری شیرازی نماینده پیشین مقام معظم رهبری در فارس به اهالی این روستا اشاره کرد و یادآور شد: ایشان در دوران دفاع مقدس، در یکی از سفرهایش به شهیدآباد گفتند که «من هیچ مردی در روستا ندیدم» [چرا که همه به جبهه رفته بودند.]
در جریان صحبتی که قدمزنان در گلزار شهدای شهیدآباد با علی اکبری داشتم او با انگشت به قبر دو شهید اشاره کرد و یادآور شد: هر دو آنها در کنار خود من، شهید شدند.
او در همین رهگذر به قبر شهید عبدالمطلب اکبری [فرزند محمدقلی] اشاره کرد و گفت: عبدالمطلب متولد سال 43 و کر و لال بود که در سال 66 در شلمچه شهید شد. او در عین حال که کر و لال مادرزاد بود اما در جبهه قبل از اینکه بچهها متوجه زوزه خمپاره شوند متوجه میشد و روی زمین دراز میکشید و با دست به بچهها اشاره میکرد که بخوابید!
اکبری افزود: عبدالمطلب قبل از رفتنش به جبهه، به گلزار شهدای روستا آمد و با علامت × تأکید کرد که بعد از شهادتش، اینجا، به خاک سپرده شود و دقیقاً همین جا هم به خاک سپرده شد.
با شنیدن این جمله، سکوتی سخت سراپای وجودم را فرا گرفت تا جایی که قدرت قدم برداشتن نداشتم. با خود اندیشیدم، در سرزمینی که مردانش برای شهادت، در نوبت میایستند و جا رزرو میکنند، دشمنان و بدخواهان، سودای تجاوز به این خاک را به گور خواهند برد...
سخنان من و علی اکبری هنوز به پایان نرسیده بود که پسربچه شهیدآبادی که به گلزار شهدا آمده بود با صدای بلند همه را به حضور در مراسم زیارت «عاشورا» در جوار بارگاه ملکوتی شهدا دعوت کرد.
علی اکبری به من گفت از آنجا که هوای روستا در فصلهای پاییز و زمستان سرد است با مساعد شدن هوا، بعدازظهر هر پنجشنبه مراسم زیارت عاشورا در گلزار شهدا برگزار میشود.
او همچنین یادآور شد که سالهاست، مراسم گرامیداشت یاد و نام شهدای روستا، هفتم تیرماه هر سال برپا میگردد.
پشیمان نیستم
بعد از آیین زیارت، هر چه صبر کردم تا شاید پدر و مادر شهیدان محمد شفیع، نورالدین، هدایتالله و عینالله اکبری به گلزار شهدا بیایند، صبرم بینتیجه ماند!
بسیار دوست داشتم آنها را ببینم و چند جملهای همکلامشان شوم. بدون تعارف، این را برای خودم افتخار میدانستم. سراغشان را از علی اکبری گرفتم. او گفت: حاج یدالله [پدر شهیدان] بیمار است و مادر شهدا هم پادرد شدید دارد، احتمالاً به خاطر همین، این هفته نتوانستهاند به گلزار شهدا بیایند.
به اکبری گفتم: این که کار سختی نیست. اگر ایرادی ندارد ما به خانه ایشان برویم! و او هم درخواست مرا پذیرفت... کوچه پسکوچههای روستای شهیدآباد را گذراندیم تا به خانهای خشتی رسیدیم. علی اکبری در زد و از آنجا که مثل من غریبه نبود، با باز شدن در وارد خانه شد. بعد از دقایقی، من را نیز به خانه دعوت کرد. با گذر از راهرویی باریک، وارد حیاطی کوچک شدیم که تنها چند درخت را در خود جای داده بود. با راهنمایی اکبری وارد اتاق پذیرایی شدیم. اتاق اگر چه کوچک به نظر میرسید اما سر تا پای اتاق با عکسها و نقاشیهای امام (ره)، مقام معظم رهبری و شهدای خانواده تزیین شده بود.
با گذشت دقایقی بانویی سالخورده،
لنگ لنگان اما سبکبال وارد اتاق شد. از جا بلند شدم و سلام کردم.
اعتراف میکنم او را نشناختم. بسیار باروحیه بود. آرام به علی اکبری گفتم که آیا مادر چهار شهید است؟ و اکبری با تکان دادن سرش، تأیید کرد که درست است! از آنجا که بسیار باروحیه بود، جا خوردم اما در عین حال، باور کردم.
به او گفتم: مادر جان! مادر چهار شهید هستی. چه احساسی داری؟ گفت: خوشحالم! پشیمان و دلنگران هم نیستم. الحمدلله جای بَد نرفتهاند.
این بانوی شهیدآبادی تأکید کرد که اگر چه سخت است اما برایش روسفیدی دارد.
به او گفتم: طی پنج سال، چهار فرزندت را از دست دادی! آیا با شهید شدن نخستین فرزندت، با رفتن دیگر بچهها مخالفت نکردی؟
پاسخ داد: من هیچی نگفتم. چون لیاقتش را داشتند.
پاسخهای بانوی شهیدآبادی چنان محکم و کوبنده بود که اگر چه در کنارش نشسته بودم اما احساس میکردم با شنیدن هر جملهاش، حداقل یک متر به عقبتر میروم!
او یادآور شد که نخستین پسرش یکسال بعد از حضور در جنگ، شهید شد. گفت یکبار پسرم از جبهه برای دیدنمان آمد. دستهایش تاول زده بود. گفتم چرا دستهایت تاول زده است؟ دستش را پنهان کرد. پدرش گفت که سنگر میکَند. ولی من نمیدانستم سنگر یعنی چه! محمدشفیع خیلی مظلوم، کمرو و کمحرف بود. او شهید شد، خبرش که رسید پسر دومم دستهایش را به طرف آسمان گرفت و گفت خدایا شکرت...
از این مادر چهارشهیدی پرسیدم: از چهار فرزندت، کدامشان را بیشتر دوست داشتی؟ پاسخ داد: هیچکدامشان با هم فرقی نمیکردند. اما شهادت پسر بزرگمان خیلی سخت بود. چون دو فرزند داشت. برای حاج عینالله خیلی گریه کردم چون خودم هم از بچهگی یتیم بودم. او اگر چه پسر بزرگ خانوادهمان بود اما قبل از او سه پسرمان شهید شده بود. پدرش برای رفتن عینالله به جبهه خیلی مخالفت کرد چون تنها بچه باقیماندهمان بود. عینالله برای آقای محلاتی نامه نوشت که پدر و مادرم رضایت نمیدهند به جبهه بروم و آقای محلاتی هم جواب داد که باید با رضایت پدر و مادرت بروی. آن موقع از طرف بنیاد شهید میخواستند ما را به مکه ببرند. من تا آن موقع حتی به مشهد هم نرفته بودم. دلم کنده شد، گوسفندها را فروختیم تا هزینه سفر کنیم. آنموقع، نورالدین هنوز شهید نشده بود، اما هنوز نرفته بودیم که نورالدین هم شهید شد. با شهادت او، ما سه فرزند شهید داشتیم و میتوانستیم یکی دیگر از فرزندان خانواده را همراه خودمان به مکه ببریم. به عینالله گفتیم که با من و پدرش به مکه بیاید. اما از آنجا که ما با رفتن او به جبهه مخالفت کرده بودیم او هم با درخواست ما مخالفت کرد! تا اینکه، به او قول دادیم با ما به مکه بیاید و هنگام بازگشتن به جبهه برود. برگشتیم. عینالله به جبهه رفت و بلافاصله شهید شد و 40 روز بعد جنازهاش را آوردند.
این بانوی شهیدآبادی یادآور شد: یکبار ما را پیش آقای هاشمی رفسنجانی بردند. آن موقع رئیس جمهور بود. اعتقاد [باور] نمیکرد که هر چهار نفر، فرزندانم بودهاند! گفت هیچ کدام نوهات هم نیست؟ گفتم نه، همه بچههایم هستند.
یکبار هم از [گروه تلویزیونی] «روایت فتح» به خانه ما آمدند و گفتند حاج خانم! چه خواستهای از دولت داری؟ گفتم من که بچههایم را ندادهام که خواستهای بگیرم. فقط دیدار با رهبری به دلمان ماند! دو سه ماه گذشت. آنها دوباره آمدند و گفتند که با شنیدن حرفت، خیلی دلمان سوخت. آمدهایم که با ماشین خودمان شما را پیش رهبر ببریم و رفتیم.
بعدها پیش آقای خامنهای هم رفتیم. رهبری گفت: حاجیه خانم چهار تا داغ دارد. خیلی سخت است.
این مادر نمونه در حالی که خدا را شکر میکرد و میگفت که بچهها، لیاقتش را داشتند، یادآور شد: بچههایم خیلی سختی کشیدند. با نان خالی، روزه میگرفتند. چیزی هم نداشتیم. خودشان خشت زدند و این خانه قدیمی را ساختند.
او تأکید کرد: ناراحت نیستم. هر چند گاهی خیلی سخت میگذرد. همین امروز برایمان جو آورده بودند ولی کسی را نداشتیم که بار را خالی کند. این سَر و آن سر خیلی دویدم و گریه کردم.
حاجیه ستاره اکبری بانوی 78 ساله شهیدآباد گفت: با گذشت 6-5 سال از شهادت چهارمین و آخرین فرزندمان، خدا پسری به ما داد که نامش را مهدی گذاشتیم. او حالا پیش ما زندگی نمیکند.
عملیات قدس 3
نفوذ و ضربه به خط دشمن
موقعیت منطقه عملیاتی «قدس 3» از سوی دشمن بخ بلندیهای «مین منصور» و در میان افراد محلی به «فره سیاه» مشهور است.این منطقه در محور عمومی دهلران طیب در غرب رودخانه «میمه» قرار دارد و دارای تعدادی تپه و بلندی است.بلندی 208 به سبب اشراف آن بر غرب رودخانه میمه شهرت و اهمیت ویژه ای در هر دو سوی نبرد داشت.دشمن پس از شکست در عملیهت بیت المقدس و عقب نشینی سراسری خود که به آزادی خرمشهر انجامید، بخشی از بلندیهای مرزی جبهه میانی را در اشغال خود نگه داشت تا دید و اشراف کافی بر منطقه عمومی دهلران داشته باشد.طراحی عملیات قدس3 بر همین اساس و به تناسب راهکارهای موجود در منطقه از دومحور صورت گرفت.

رزمندگان در ساعت 2و45 دقیقه بامداد روز 20 تیر 1364 با رمز «یا امام جعفر صادق (ع)» به طور همزمان حمله خود را آغاز کردند.سرعت عمل نیروهای خودی چنان بود که در همان لحظات نخست، نزدیک به 70 تن از نیروهای عراقی به اسارت در آمدند.نیروها با رعایت اصل غافلگیری واسننار شب، به قرارگاه دشمن در عقبه خط آنان حمله برده و کابلهای برق و مخابرات خط اول آنان را قطع کردند.بدین صورت ارتباط نیروهای دشمن با عقبه خود بمنظور خبردهی و پشتیبانی مختل شد.از آنجا که هدف این عملیات صرفا نفوذ و ضربه زدن به یگانهای دشمن بود، لذا نیروها حتی الامکان از غنیمت گرفتن و انتقال اقلام دست و پا گیر، خودداری کردند و تلاش نمودند تا اساسا امکانات دشمن را منهدم سازند.پس از اجرای موفق عملبات و سرزدن سپیده صبح، دستور عقب نشینی و بازگرد نیروها ی خط شکن به خطوط پیشین صادر شد.دشمن نیز که با توجه به قطع کابلهای ارتباطی و مخابراتی خود از اهداف این عملیات غافل بود، به طور همه حانبه اقدام به پاتک بر روی بلندیهایی که از نیروهای ایرانی خالی شده بود کرد و طبیعتا از این ضد حمله سودی نجست.
همزمان با عملیات قدس 3، عملیات دیگری توسط نیروی زمینی ارتش در منطقه عملیاتی «شهرانی»، به منظور بازپسگیری مناطقی که به تازگی در اشغال دشمن در آمده بود، صورت گرفت.این یورش سبب شد که توجه فرماندهان عراقی به آن محمور معطوف شود، بنابراین میتوان گفت که عملبات نیروهای ارتش به نوعی پشتیبانی عملیات قدس 3 بود.در این حمله 15 دستگاه خودروی ایفا (کامیون)، 4 دستگاه تانک، 15 دستاه خمپاره انداز، 10 زاغه مهمات، مقر گردان 1و 2 از تیپ 805 و پمپ بنزین قرارگاه دشمن در منطقه منهدم شد. ضمن آنکه 1470 تن از نیروهای دشمن کشته و زخمی شده یا به اسارت نیروهای عمل کننده خودی در آمدند. علاوه بر این، چندین دستگاه بی سیم و سیستمهای مخابراتی و شماری سلاح سبک و نیمه سنگیناز دشمن به غنیمت گرفته شد.
خلاصه گزارش عملیات :
نام عملیات : قدس 3 (انهدامی)
زمان اجرا : 20/4/1364
مدت اجرا : یک روز
تلفات دشمن (کشته،زخمی و اسیر) : 1470
رمز عملیات : یا امام جعفر صادق (ع)
مکان اجرا : منطقه عمومی دهلران – طیب، در جبهه میانی جنگ
ارگانهای عمل کننده : رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی
اهداف عملیات :نفوذ و ضربه زدن به یگانهای دشمن
درست و دقیق نگاه كن، هرچه داریم از شهداست، آنهایی كه از بهترین ودیعه خداوندی بهراحتی
گذشتند تا راحتی و آسایش و اسلام را برای ما بگذارند، این از عهده هر كسی ساخته نیست، ایثار و از خودگذشتن و راه را برای دیگران هموار كردن، باور كنیم از عهده بسیاری از ما خارج است.
استان فارس با تقدیم بیش از 14 هزار و 600 شهید یكی از مناطق پیشرو در دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به شمار میرود، شهدایی از اقشار اجتماعی، اقتصادی و مذهبی، گروههای سنی و جنسی مختلف، شهدای فارس طیف وسیعی از گروههای اجتماعی، اقتصادی، پیروان ادیان و اقوام و طوایف مختلف را شامل میشود.
در میان شهدای استان پهناور فارس كه از ابتدای انقلاب اسلامی در مسیر مبارزه با طاغوت جان خود را نثار درخت انقلاب كردهاند، گروههای مختلفی از كودكان خردسال، بانوان، ورزشكاران، روحانیون، پزشكان و مهندسان، اساتید دانشگاهی و كهنسالان را شامل میشود، گروههایی كه در میانشان شهرنشیان، روستاییان، عشایر، ترك و لر و فارس، مسلمان و غیرمسلمان پیروز ادیان الهی كه بهواسطه حضور در عرصههای مختلفی همچون مبارزات انقلابی، دفاع مقدس، عملیاتهای تروریستی منافقان و دشمنان انقلاب و نیز عملیاتهای پلیسی جانبازی كرده و با نثار خون خود اوج تفكرات یك انقلابی را در دفاع از آرمانها نشان دادهاند.
با نگاهی به آمار میانگین سن شهدای استان فارس 22 سال و 8 ماه بوده و بیشترین فراوانی متعلق به گروه سنی 20 سال است.
معنای این اعداد آماری آن است كه جوانان بیشترین تعداد شهدا را در میان شهیدانی كه از استان فارس، سرافرازی را برای میهن اسلامی بهارمغان آورده و از عزیزترین متاع دنیایی، یعنی جان خود در مسیر رسیدن به اهدافشان گذشتهاند، شامل میشوند.
"خلیل دستغیب" و "اسدالله پروا" دو نام پرآوازه در میان شهدا و علمداران شهیدان استان فارس در مسیر پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی ایران بهشمار میروند، دو جوانی كه تاریخ شهادت آنان شانزدهم خردادماه 42 یعنی یكروز پس از اولین جرقه رسمی انقلاب در ایرانزمین است.
درج این تاریخ گواهی بر حضور فعال و مشاركت خونین شهروندان شیراز انقلابی است كه با هدایت حضرت امام خمینی(ره)، در بهمن سال 57 به بار نشست.
اما در میان شهدا، "حیدر شهیدی" از اهالی فیروزآباد و متولد پنجم شهریورماه یكهزار و سیصد و پنجاه و سه، كه در سن دوازده سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید، نامش بهعنوان كمسنترین شهید در میان خیل شهدای فارس در دوران دفاع مقدس، همچون ستارهای درخشان بهنظر میرسد.
و از دیگر سو، "محمد زارع" كه در زمان شهادت 65 سال سن داشت و متولد 1296 و ساكن شیراز بود، عنوان كهنسالترین شهید سرافراز را بهخود اختصاص داده است.
اما دو برادر به نامهای عرفان و علیرضا انتظاری كه هنگام شهادت یكی 9 سال و دیگری دوازدهساله بودند، دو شهید خردسالی بهشمار میروند كه بهواسطه حادثه تروریستی كانون رهپویان وصال در شیراز، جانشیرین خود را در راه آرمانهای اسلامی فدا كردند.
زنان شهیدهای كه از فارس به خیل شهدا پیوستند نیز كمشمار نیستند، تعداد 146 شهیده سرافراز و سربلند، افتخاری برای این استان پهناور محسوب میشوند و نامشان برای همیشه در حافظه تاریخی انقلاب ثبت و ضبط شده و به واسطه نام آنان است كه امروز انقلاب ما درخششی خیره كننده یافته است.
یكی از افتخارات استان فارس این است كه 62 شهیده زن این استان در دوران دفاع مقدس و در جبهههای نبرد حق علیه باطل به شهادت رسیدهاند، شهیدانی كه در عمل نشان دادند كه زنان مسلمان همراه و همدوش مردان در مسیر اسلام، جهاد كرده و از جان شیرین خود برای حفظ این آب و خاك و نظام، مایه میگذارند.
در میان گروههای مختلف اجتماع، روحانیون با 357 شهید، درخششی خاص در آمار شهدا دارند چرا كه این تعداد شهید در مقایسه با آمار كل طلبهها و روحانیون، عددی بسیار بالا بهشمار میرود و نشان از این دارد كه در دین اسلام مبلغان همیشه در خط مقدم اعتقاداتشان، با رفتار خود، به دیگران درسهای ماندگاری میدهند.
یكی دیگر از نكات بارز در آمار شهدای فارس، تعداد سه هزار دانشآموز شهید است، سههزار شهیدی كه دوران جوانی و نوجوانی خود را بهجای نشستن پشت میز مدرسه، در سنگرهای جهاد دانشگاهی بزرگ سر كردند و در نهایت نمره قبولی گرفته و با كارنامهای درخشان برای همكلاسیهای خود در آن دوران و تمام اعصار، الگویی بیبدیل از رشادت و ایثار و جانفشانی، ترسیم كردند.
تقدیم 472 دانشجو و شصت مهندس شهید، از دیگر افتخارات این استان پهناور است كه نشان میدهد در دوران دفاع مقدس چه روحیهای بر دانشگاهها و مراكز آموزشعالی این دیار حكم فرما بوده است.
به این آمار باید به شهدای اقلیتهای دینی نیز توجه كرد، اقلیتهایی كه هر كدام حداقل یك شهید تقدیم انقلاب و نظام اسلامی ایران كردهاند.
اما بارزترین نقطه، تقدیم 313 فرمانده و سردار شهید است، پاسدارانی كه علیرغم قرار گرفتن در راس و عهدهدار بودن فرماندهی، همیشه قدمی جلوتر از همرزمانشان، در خطوط مختلف مرزی حضور داشته و اخلاصشان، جواز شهادت آنان را به مهر الهی ممهور كرد.
علاوه بر شهدای شیعه، گروه اهل سنت فارس نیز با تقدیم 30 شهید همراهی خود با آرمانهای مقدس جمهوری اسلامی را در سختترین دوران، نشان دادند، همانگونه كه امروز هم با حفظ وحدت، همراه و همصدا با مردم ایران اسلامی هستند.
از طرفی وجود دو هزار و 800 شهید ارتشی، افتخاری دیگر برای استان فارس محسوب میشود، شهدایی كه ستارههای درخشان آسمان فارس هستند و نامشان بر تاریخ این كشور تللویی دیگر دارد.
جهادسازندگی استان فارس نیز در دوران دفاع مقدس شهدایی را تقدیم اسلام و ایران اسلامی كرد، جهادگرانی كه سنگرسازان بیسنگر، لقب شایسته آنان بود و یك هزار و دویست شهید نشان از حضور پررنگ و تاثیرگذار این مردان وفادار به انقلاب در جبههها دارد، مردانی كه پس از دوران دفاع مقدس نیز همچون دیگرهمرزمانشان در سایر گروهها، با حضور در سنگر سازندگی، آرمانهایشان را دنبال كردند تا خون شهیدانشان بیثمر نمانده باشد. منبع:ایسنا